.

.

به وبلاگ من خوش آمدید
ایمیل مدیر : kabdipoor@yahoo.com

» آذر 1393



RSS
کاف نامه
نویسنده needlife تاریخ ارسال چهارشنبه 19 آذر 1393 در ساعت 22:13

شماره‌ی نوشته: ٢١ / ۵

احمد کسروی

کاف‌نامه

 

در این هنگام که در ایران جنبشی درباره‌ی زبان فارسی برخاسته و کسانی می‌خواهند این درخت کهن را بار دیگر سرسبز و بارور گردانند، یکی از به‌ترین راه‌‌های این کار همانا پیشوند‌ها و پسوند‌ها را که به‌جای رگ‌های آن درخت است زنده‌گردانیدن است.
زبان‌های آریایی [ایرانی] که فارسی ما نیز یکی از آن‌هاست درست آن‌ها از دو راه است: یکی به‌هم‌پیوستن کلمه‏‌ها، دیگری افزوده‌شدن پیشوند یا پسوند به کلمه‏‌ها. به‌عبارت دیگر کلمه‏‌های نخستین یک زبان بسیار اندک است، ولی سپس از راه پیوستن دو یا چند کلمه و یا به‌‌دست‌یاری پیشوند و پسوند شماره‌ی کلمه‏‌ها چندین برابر می‏گردد. چنان‌که در فارسی چه‌بسا که از یک کلمه ده کلمه ‌بیش‌تر پدید می‌آید و من اینک مثالی یاد می‏کنم:
«راه» که کلمه‌ای در فارسی است، ازو کلمه‏‌های آینده پدید می‌آید: راهرو، راهنما، راه‏شناس، راهبر، راهزن، راهدارخانه، راهوار، شاهراه، هم‌راه، گمراه، بیراه، راه‌گذر، راه‌گذری، راهنمون، راهی، راه‌سپار، چهارراه، سربه‌راه، را‌ه‌آورد و دیگر مانند‌های این‌ها.

هرزبانی که روی به مردن می‌گذارد، نخست راه‌های رُست را گم می‏کند و سپس کم‏کم روی به‌ مردن می‌گذارد. زبان ایران نیز در این چند قرن که گرفتار درآمیختگی با کلمه‏‌های عربی بوده، نیروی رُست آن بسیار سست گردیده و ازجمله پیشوند‌ها و پسوند‌ها برخی از آن‌ها فراموش گردیده و از میان رفته و برخی که بازمانده بسیار کم به‌کار می‌رود و نویسندگان و گویندگان کم به آن‌ها می‏پردازند.

کسانی اگر در نگارش‏‌های امروزه باریک‌بین شوند، خواهند دید که نویسندگان کم‌تر آگاهی از پیشوند‌ها و پسوند‌ها دارند و دستور به‌کاربردن آن‌ها را می‌شناسند و از این‌جاست که ‌بیش‌تر عبارت‌‌های ایشان نکوهیده و زشت است. مثلن عبارت «غیرقابل‌تحمل» که ترجمه‌ی یک عبارت اروپاییست و امروز در نگارش‏‌ها و گفت‌وگو‏‌ها رواج گرفته، اگر پاس شیوه‌ی زبان فارسی را نگاه‌داریم، باید به‌جای آن «برنتافتنی» گفت که بسیار ساده‏تر و آسان‌تر است. آن ترجمانی که عبارت «غیرقابل‌اشتعال» را به‌کار می‌برد، اگر آگاهی درستی از زبان فارسی داشت، به‌جای آن کلمه‌ی «نسوزا» یا «نسوز» می‌گفت که ساده‏تر و هم روشن‏تر است. از این‌گونه مثال‌ها فراوان هست.
مقصود آن‌که در کوشش‌هایی که امروز در زمینه‌ی زبان فارسی می‌شود، باید یکی هم به پیشوند‌ها و پسوند‌ها پرداخت و معنی‏‌های آن‌ها را روشن گردانیده، راه به‌کاربردنشان را نشان داد.
به‌ویژه که امروز ‌بیش‌تر نویسندگان سروکار با ترجمه دارند و به کلمه‏‌های نوینی نیاز پیدا می‌کنند و به‌ترین راه برای پدیدآوردن این‌گونه کلمه‏‌ها و نام‌ها به‌کاربردن پیشوند و پسوند و یا به‌هم‌پیوندکردن کلمه‏‌هاست.
از این‌جا نگارنده می‌خواهم در این دفتر یکی از پسوند‌های فارسی را موضوع گفت‌وگو گردانم، و آن پسوند «کاف» یا «‌ها‌ی» است که به آخر کلمه‏‌های فارسی می‌آید. زیرا در چند سال پیش که به این پسوند توجه نمودم، آن را حرف شگفتی یافتم که از یک سوی تاریخچه‌ی درازی دارد و از سوی دیگر معنی‏‌های فراوانی را دربرگرفته است و اینست که به جست‌وجو درباره‌ی آن پرداخته یک‌رشته آگاهی‏‌هایی بیندوختم که در این دفتر خواهم آورد.
و چون اصل پسوند «کاف» است که سپس شکل‏‌های دیگری پیدا نموده، چنان‌که این شرح را خواهم سرود، ازین‌رو دفتر را «کاف‌نامه» نام نهادم.

این دفتر گذشته از فایده‏‌های دیگر، این فایده‏‌ را هم دربردارد که خوانندگان بدانند فارسی زبان پرمایه‌ای است و اگر از راهش درآییم، خواهیم توانست آن را یکی از توانگرترین زبان‌ها گردانیم و از نیازی که امروزه به‌ زبان‌های اروپایی یا به عربی پیدا کرد‌ه‌ایم دامن ر‌ها سازیم.

تهران – اسفند ١٣١۴
کسروی تبریزی

 
بخش یکم
تاریخچه‌ی پسوند

همه می‌دانیم که بسیاری از کلمه‏‌های فارسی در آخر خود ‌"ها‌ی" دارد. ‌هائی که نوشته شده ولی در خواندن و گفتن کلمه صدا از آن درنمی‌آید. چون: فرشته، سایه، نامه، جامه، رشته، استره، پیوسته، تشنه، گرسنه، ناله، خنده، خامه، چامه، هنگامه، دایه، دروازه، ماده، مایه، خشکه، تره، سبزه، پنبه و صد‌ها بلکه هزار‌ها مانند این‌ها.
نخست باید دانست که در پهلوی که زبان دوره‌ی اشکانیان و ساسانیان بوده، به‌جای "‌های" در آخر کلمه‏‌ها "کاف" آورده می‌شده است. عبارت پایین از کارنامه‌ی اردشیر بابکان که یکی از بازمانده‏‌های زمان ساسانیان است، آورده می‌شود:
«اردوان شکوفت سهست و گوفت انکار گو آسوبار دوگانک دانیم برآن‏ ورک چیه سژیت بوتن».
معنی آن‌که: «اردوان شکفت می‏نمود و گفت انکار که سواره دوگانه را بدانیم آن بره که می‏سزد بودن». گواه بر سر دو کلمه «دوگانک» و «ورک» است که امروز به‌جای آن‌ها «دوگانه» و «بره» می‏نویسیم.

سپس گویا در آخر‌های زمان ساسانیان بوده که این کاف تبدیل یافته و «گاف» گردیده، در جنوب «جیم» آورده می‌شده است.
این نکته را در این‌جا باید بازنماییم که در زمان‏‌های باستان در میان شمال و جنوب ایران بر سر صدای پاره‌ی حرف‌ها اختلاف بوده. از جمله نشانه‏‌های این اختلاف بر سر سه حرف، تا به امروز بازمانده که در این‌جا یاد می‌کنیم:

١- ‌بیش‌تر شین‏‌های شمال در جنوب سین می‏شد‌ه‌ است. ازاین‌جا به‌جای «فرستادن» که از آنِ جنوب بوده، در شمال «فرشتن» گفته می‌شده که کلمه‌ی «فرشته» یادگار آن است.
نیز «رشتن» و «ریسیدن» که هر دو امروز هم به‌کار می‌رود، آن یکی لهجه‌ی شمال و این یکی لهجه‌ی جنوب بوده.  
«شمیران»، «شمیرام» و «وشمیرام» که در شمال نام یک‌ رشته آبادی‌هاست، در جنوب به‌جای آن‌ها «سمیران» و «سمیرم» را می‌یابیم. (١)
٢- به‌جای «زا‌ی» ‌های شمال ‌بیش‌تر در جنوب دال آورده میشده، چنان‌که «دانستن» که لهجه‌ی جنوب است ما به‌جای آن در لهجه‌ی آذری «زونوسنی» داریم. همچنین در ‌بیش‌تر لهجه‏‌های کهن شمالی از کردی و زبان جهودان همدان و مانند این‌ها به‌جای دال زا‌ی به‌کار می‌رود.
نیز «داماد» که لهجه‌ی جنوب است، ما در سمنانی آن را «زوما» می‏بینیم.
٣- ‌بیش‌تر گاف‌‌های شمال در جنوب جیم می‏گردیده. چنان‌که «گهرام» و «گهران» که در شمال نام یک‌ رشته آبادی‌هاست (٢) در جنوب به‌جای آن جهرم را داریم.

همچنین گاف پسوند که گفتیم در آخر‌های ساسانیان جانشین کاف بوده، در جنوب آن را «جیم» به زبان می‌راند‌ه‌اند. دلیل این‌که سخن گذشته از آگاهی‏‌هایی که ما از راه زبان‌شناسی داریم و یاد کردیم این‌که تازیان که در همان زمان ارتباط با ایران یافته، سپس به ایران درآمد‌ه‌اند، در بسیاری از کلمه‏‌های فارسی به‌جای گاف پسوند «قاف» گزارد‌ه‌اند و بایستی این کار را بکنند، زیرا گاف را در زبان خودشان ندارند. چون: یلمق، دلق، خندق، جوزق، روذق، و مانند این‌ها. ولی در برخی کلمه‏‌ها به‌جای آن «جیم» آورد‌ه‌اند و این نیست مگر آن‌که خود ایرانیان آن را با جیم می‏گفته‌اند و اینان که آن حرف را در زبان خود هم دارند، دیگر نیازی به تغییر آن ندید‌ه‌اند و بدانسان کلمه را به زبان خود آورد‌ه‌اند. چون: فالوذج، نموذج، لوزینج، تاختج، فیروزج؛ شاهدانج و مانند‏‌های این‌ها.
به‌عبارت دیگر تازیان هر کلمه‌ای را که از زبان مردم شمال شنید‌ه‌اند، چون آخر آن گاف بوده که آنان در زبان خود ندارند، آن را تبدیل کرد‌ه‌اند. ولی کلمه‏‌هایی را که از جنوبیان گرفته‌اند، چون آخر آن‌ها جیم بوده که در زبان عربی هست، از این‌جا آن را به حال خود نگاه‌داشته‌اند. این‌که کسانی هر کلمه‌ای را با جیم می‏یابند «معرب» می‏پندارند، بنیاد درستی ندارد و راستیِ چه‌گونگی آنست که ما گفته‌ایم.

باری پسوند مدت‌ها این حال را داشت که در شمال گاف بود و در جنوب جیم، ولی بر این‌ حال نیز نپایید و پس از زمانی گاف یا جیم تبدیل به «‌ها‌ی» یافت. چنان‌که در بسیاری از گاف‌های دیگر این تبدیل روی داد‌ه است.
سپس چون «‌ها‌ی» حرف آهسته‌ایست و صدای بسیار نرمی دارد، کم‏کم صدای آن از میان رفت و به حال امروز افتاده که هرگز صدایی از آن برنمی‌خیزد و تنها از زبر حرف پیشین است که بودن آن دانسته می‌شود.
آذری که زبان کهن آذربایجان بوده و شاخه‌ای از فارسی به‌شمار می‌رود و تا چند قرن پیش در سراسر آذربایجان رواج داشته تا کم‏کم از میان رفته و ترکی جای آن را گرفته، در آن زبان گویا پیش از کاف الفی آورده می‌شده و اینست که امروز که کاف و جانشین آن «‌ها‌ی» از میان رفته به‌جای زبر در کلمه‏‌های آذری الف دیده می‌شود. چون: آستانا، آستارا، آشکارا، میانا، بهدانا و مانند‌های آن که فراوان است و امروز در زبان تبریزیان به‌کار می‌رود.
از یک عبارت یاقوت در معجم‌البلدان پیداست که این حال در ششصد سال پیش نیز در آذربایجان بوده نه‌تنها امروز هست. زیرا او درباره‌ی «خونج» که آبادی در میان عراق و آذربایجان بوده و به‌گفته‌ی حمدالله مستوفی همان‌جاست که امروز کاغذکنان نام داده شده می‌نگارد: «خود بومیان خونا می‌خوانند».

در شهر‌های جنوب هم ‏گاهی به‌جای کاف یا جانشین آن (‌ها‌ی) واو آورده می‌شود. همچون: یارو، کاسو، پسرو و مانند این‌ها. کلمه‌ی «گردو» نیز از این شمار است، چنان‌که سپس یاد آن خواهیم کرد. ولی ما نمی‌دانیم آیا این واو تبدیل از گاف یا جیم است. چنان‌که گاهی در کلمه‏‌های دیگر این تبدیل روی داده و یا در آن‌جا نیز پیش از گاف الفی آورده می‌شده و این واو جای آن را گرفته است. به‌هرحال این یقین است که در پاره‌ای کلمه‏‌ها واو به‌جای پسوند کاف به‌کار می‌رود.
گاهی نیز میان پسوند کلمه «چیم» افزوده می‌شود. چون: سراچه، دریاچه، بازارچه، کمآن‌چه، خوآن‌چه، دولابچه، باغچه، طپآن‌چه، پاچه، بیلچه، دولچه، و بسیار مانند‌های این‌ها. پیداست که در پهلوی به‌جای «چه» «چک» بوده است. (٣)
در آذری که پاره‌ی حرف‌ها اندک تغییر پیدا کرده، این حرف نیز «جیم» بوده. گویا گاف را نیز «قاف» می‌خواند‌ه‌اند. و چون گفتیم که الف را نیز پیش از پسوند می‏آورد‌ه‌اند، از روی‌هم‌رفته‌ی آن‌ها این نتیجه به‌دست می‌آید که در زبان کهن آذربایجان به‌جای «چک» پهلوی «جاق» بوده که سپس «جوق» شده و اینست که در میان آبادی‌های آذربایجان نام‌های زاویه‌جوق، مغانجوق، آلماجوق و محمودجوق و مانند این‌ها را داریم.

از شگفتگی‏‌ها آن‌که چون یکی از معنی‏‌های معروف کاف کوچکی است، چنان‌که خواهیم آورد، از این‌جا این کلمه‌ی «جوق» در زبان آذربایجانیان به‌معنی کوچک فراوان به‌کارمی‌رود و از آن‌جا به ترکی عثمانی رسیده که آنان نیز فراوان به‌کار می‌برند و شاید کسانی آن را کلمه‌ی ترکی می‌پندارند. ولی راستِ چه‌گونگی آنست که ما یادکردیم. زیرا همان «جوق» گذشته از معنی کوچکی به‌معنی‏‌های دیگر کاف نیز به‌کار می‌رود. چنان‌که می‌گویند: «یالقز جوق می کلدک؟» (تنها آمدی) که در این‌جا «جوق» به‌معنی حال به‌کار رفته.
در آذربایجان «جه» نیز داریم که شکل دیگر کلمه است و آن را نیز به‌معنی‏‌های گوناگون کاف به‌کارمی‌برند. چنان‌که می‌گویند: یواشجه، بالاجه، گویجه (نرمک، خردک، سبزک) و مانند‌های این‌ها.
در پایان سخن باید دانست که در پاره‌ای کلمه‏‌ها پسوند به حال دیرین خود بازمانده. به‌عبارت دیگر هنوز همان کاف باستان به‌کارمی‌رود و این تاریخچه که سرودیم بر آن‌ها اثری ننموده. چون: مردمک، مرجمک، دستک، میخک، پشمک، پولک، عقربک، آسمانک، نغزک، مخملک، تفک، فشک و بسیار مانند‌های این‌ها.
بلکه چنان‌که خواهیم دید در پاره‌ای معنی‏‌های پسوند ناگزیر باید خود کاف را به‌کار برد و از جانشینان آن کاری پیش نخواهد رفت. در برخی جا‌ها نیز گاهی خود کاف و گاهی جانشین آن را به‌کارمی‌برند و این برای جداساختن دو معنی از یکدیگر است. چنان‌که در این‏باره شرح دیگری خواهیم سرود.
اینست آن‌چه که از تاریخچه‌ی پسوند در دست هست و ما ناگزیر بودیم در این‌جا یاد آن بنماییم.

 

بخش دوم
معنی‏‌های پسوند

در فرهنگ‌های فارسی بیش از سه یا چهار معنی برای کاف یا جانشینان آن یاد نکرد‌ه‌اند. ولی ما خواهیم دید این پسوند از شگفتی‌های زبان فارسی است که معنی‏‌های بسیار (بلکه باید گفت: معنی‏‌های بی‌شمار) دارد و باآن‌که یک حرف ‌بیش‌تر نیست اگر بشماریم زبان فارسی را از داشتن چندین هزار کلمه بی‏نیاز گردانیده. زیرا بسیاری از کلمه‏‌های فارسی به‌دستیاری این پسوند معنی نوینی پیداکرده،‏ بدینسان فارسی را از داشتن یک کلمه‌ی جداگانه بی‏نیاز می‏گرداند. نگارنده در همه‌ی زبان‌هایی که می‌شناسم مانند این کلمه را سراغ ندارم. اینک یکایک معنی‏‌ها را باز می‌نماییم:


معنی یکم- خردی، کوچکی: شهرک، تشتک، خانه، چاهه، روزنه، کوچه، دریاچه، دولابچه، بازارچه، خوآن‌چه، تیمچه و مانند این‌ها.
شهرک را به‌معنی شهر کوچک مؤلفان پیشین به‌کار برد‌ه‌اند و ما نمی‌دانیم کلمه‌ی غلط «قصبه» از کی پیدا شده؟!
خان که خانچه‌ کوچک آن است به‌معنی سرای بزرگ معروف بوده ولی اکنون کم‌تر به‌کار می‌رود.
کوی به‌معنی محله است که شعرا بسیار به‌کار برد‌ه‌اند و کویچه یا کوچه به‌معنی محله‌ی کوچک است.
تیم به‌معنی کاروان‌سرا در فارسی باستان معروف بوده و تیمچه به‌معنی کاروان‌سرای کوچک است.
کلمه‏‌های دیگر نیز از گزارش بی‏نیاز است.

در تاریخ‌های رومی نام یکی از پادشا‌هان اشکانی را «فراآتک» (۴) می‌گویند. معنی آن «فر‌هاد کوچک» است. از این‌جا پیداست که شکل درست نام «فرا‌هاتک» بوده و کاف آن در آن زمان معروف و به‌معنی کوچکی به‌کارمی‏رفته.
«چوپوق» یا «چبق» که امروز نام ابزار دودکشیدن است، شاید کسانی آن را ترکی بشمارند یا اصل درست آن را نشناسند. ولی کلمه جز فارسی نیست و تاریخچه‌ی آن اینست که می‏نگاریم: کلمه‌ی «چوبک» فارسی به‌معنی چوب کوچک یا چوب باریک به‌ زبان ترکی رفته و در آن‌جا از روی تغییر‌هایی که ترکان به کلمه‏‌های فارسی می‏داد‌ه‌اند، «چوبوق» گردیده که ما آن را با این شکل در فرهنگ‌های ترکی از جمله در «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری می‏یابیم. سپس کلمه همراه ترکان به آذربایجان آمده (۵) و تاکنون بازمانده که به‌معنی شاخه‌ی نازک یا چوب‌دستی معروف است. به‌ویژه در زبان روستاییان که ‌بیش‌تر به‌کار می‌رود. و چون در زمان صفویان عادت دودکشیدن از راه آذربایجان به ایران درآمده، اینست که کلمه‏‌هایی را که برای خود دربایست داشته، از آن‌جا همراه برداشته که یکی از آن‌ها «چوبوق» و دیگری «توتون» باشد و از این‌جا «چوبوق» یا «چبق» نام آن ابزار دودکشیدن گردیده. اینست تاریخچه‌ی «چبق». اما «توتون» یا «تتن»، باید دانست این کلمه ترکی و به‌معنی دود است که اکنون هم در زبان زنجانیان و پاره‌ی روستاییان آذربایجان به همان معنی به‌کار می‌رود و چون برگ‌هایی که خرد کرده در چپق ریخته و آتش می‏زد‌ه‌اند، دود از آن‌ها پدید می‌آید. از این جهت آن را «توتون» یا «تتن» نام داد‌ه‌اند.

درست مانند «چوبوق» است کلمه‌ی «پامبوق» که در آذربایگان معروف و به‌معنی پنبه است. زیرا اصل کلمه همان «پنبک» پهلوی است که در فارسی امروزی «پنبه» گردیده ولی از آن‌ سوی ترکان آن را برگرفته و «پانباق» ساخته و سپس ««پامبوق» گردانیده همراه خود به آذربایجان برد‌ه‌اند که تاکنون در آن‌جا بازمانده.
بر این معنی کاف مثال‌هایی نیز از میان نام‌های آبادی‌ها داریم. چون «تبریزک» که نام دیهی در آذربایگان و پیداست که مقصود از آن «تبریز کوچک» است. همین حال را دارد «اردبیله» و «سیستانه» و «مغانک» و «شهرستانک» که آبادی‌ها در خلخال و تویسرکان و دماوند و تهران است. نیز همین حال را دارد «مغانجوق» که دیهی در آذربایجان است و «جوق» به‌معنی کوچکی است. از این‌گونه نام‌ها فراوان است که در جای دیگری یاد کرد‌ه‌ایم.
یکی از روستا‌های تبریز «ارونق» نوشته می‌شود و در زبان‌ها آن را «گونِی» (با زیر نون و سکون یا‌) می‌نامند. این دو کلمه سرگذشتی دارد که باید در این‌جا یاد نمود: «آران» نام سرزمینی است که همسایه‌ی آذربایجان و قرن‌ها از جهت حکم‌ران و دیگر گزارش‌ها همدوش او بوده که همیشه در کتاب‌ها آران و آذربایجان در یک‌ جا یاد کرده می‌شود. امروز هم آن‌جا را «آذربایجان» قفقاز می‌خوانند.

آران چمن‌های پهناور و چراگاه‌های بسیار دارد و چون با آذربایجان این تفاوت در میانست که آن یکی گرمسیر و این یکی سردسیر است، ازاین‌جا فرمان‌روایان آذربایجان همه ساله پاییز روانه آن‌جا می‏شدند. از آن‌جا نام «آران» با (قسلاق) یکی شده. به‌عبارت دیگر «آران» معنی تابستانگاه یافته که هم اکنون در آذربایجان به هرجای گرمسیری «آران» «آرانلوق» می‌گویند. همین حال را دارد زبان ارمنی که این کلمه را به‌معنی آفتاب‏گیر و گرمسیر به‌کار می‏برد. از این‌جا کسانی از مؤلفان ارمنی چنین پنداشته‌اند که آران از نخست به‌معنی گرمسیر بوده و چون سرزمین آران گرمسیر است اینست که با آن نام خوانده شده. ولی این پندار بی‌جاست و راستِ چه‌گونگی آن است که ما یاد کردیم. معنی نخستین کلمه «آران» را و این‌ را که برای چه آن سرزمین را با این نام خواند‌ه‌اند در جای دیگر شرح داد‌ه‌ایم. (٦)
از سخن دور نیفتیم: آن روستای تبریز چون در دامنه‌ی کوه میشو نهاده و گرمسیر است و همیشه میوه‏‌های آن‌جا زودتر از تبریز و دیگرجا‌ها می‌رسد. ازاین‌جهت آن را «آران» کوچکی دانسته و «آرانک» نام داد‌ه‌اند و سپس این نام در لهجه‌ی آذری «آرونق» (۷) گردیده است. سپس هم که ترکان به آذربایجان آمده، به جهت همان آرونق آن‌جا را به ترکی «گونی» نامید‌ه‌اند که از کلمه‌ی «گون» به‌معنی آفتاب می‌آید و مقصود از آن آفتاب‏گیر و گرمسیر است.
درانجام باید دانست که به‌کاربردن کاف و جانشین‌های آن به این معنی قیاسی است. به‌عبارت دیگر ما می‌توانیم در هر کلمه‌ای آن را آورده و معنی کوچکی را از آن بخواهیم. مثلن بگوییم: دیوارکی پدید آوردم، دخترکی دیدم، مرغک را ببین و بسیار مانند این‌ها.
نیز باید دانست که در این معنی ‌بیش‌تر خود کاف به‌کار می‌رود. بااین‌همه جانشینان آن نیز به این معنی می‌آید و به‌ویژه «چه» و «جوق». چون: خانه، روزنه، بازارچه، دیگچه، مغانجوق و مانند این‌ها.

***

معنی دوم- بی‏ارجی: شیخک، نادانک، شاعرک، آخوندک، مردک، زنک، اسبک، خرک، و مانند این‌ها.
ای بســــا اســب تیــزدو که بمـاند  خـــرک لنـــــگ جــــان به منزل بــرد
ای روبهک چرا ننشستی به‌ جای خویش   با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
این معنی نیز قیاسی است که به هرکجا ما می‌توانیم کاف بر کلمه افزوده از آن معنی بی‏ارجی را بخواهیم. در این معنی همیشه کاف به‌کار می‌آید. گاهی نیز در ترکی «جوق» به‌کار برده می‌شود.
معنی سوم- دلسوزی: طفلک، بدبختک، جوانک، فقیرک، دخترک، پسرک و مانند‌های این‌ها.
 پس از گریه مرد پراکنده روز   بدو گفت کی مامک دلفروز
این معنی نیز قیاسی است. دراین معنی نیز تنها خود کاف به‌کار می‌رود.
معنی چهارم- مانندگی: ریشه،د‌هانه، گردنه، گریوه، لبه، گوشه، زبانه، دندانه، دماغه، چشمه، انگشته، تنه، پشته، دسته، ساقه (٨)، پایه، کفه، رویه، دمبه، دمبک، پستانک، روده، برگه، آسمانه، عقربک، میخک، پشمک، عروسک، پولک، جولاهک، پره، چنگک، چنگه، مخملک، لاله، کمره، شاخه، چادره، زمینه، تیره و مانند‌های این‌ها که فراوانست.
ریشه را از این جهت ریشه می‌نامند که همچون ریش است. همین حال را دارد مثال‌های دیگر که در همه‌ی آن‌ها مانندگی مقصود است.
گریوه با گردنه به یک معنی است. زیرا «گریو» در پهلوی به‌معنی گردن بوده و از این‌جاست کلمه‌ی «گریبان» که در اصل «گریوپان» بوده به‌معنی نگاه‌دارنده‌ی گردن. در فارسی کلمه«گریو» به‌کار نمی‌رود. و گریوه به‌معنی مجازی خود که جایگاه بیمناک یا گرفتاری باشد به‌کار می‌رود. ولی بسیاری از گردنه‏‌ها در این‌جا و آن‌جا هنوز گریوه خوانده می‌شود. ازجمله گردنه‌ی کوچکی را که میان تبریز و سردرود است با این نام می‌خوانند.
د‌هانه و گردنه و زبانه و دماغه در علم جغرافی نیز به‌کار می‌رود و معنی هریک روشن است.
چشمه که مقصود از آن جای بیرون‌آمدن آب است از روی مانندگی که به چشم دارد، با این نام خوانده می‌شود. چنان‌که در عربی نیز همین مانندگی را منظور گرفته چشم و چشمه هردو را «عین» نامید‌ه‌اند.
انگشته ابزاری باشد که برزگران با آن خرمن به باد دهند و گویا همان باشد که در آذربایجان  شانه می‌خوانند.
پشته به‌معنی تپه به‌کار می‌رود که چون به پشت آدمی یا چهارپایان مانندگی دارد، با این نام خوانده می‌شود. باید دانست که در زبان‌های اروپایی در علم جغرافی کلمه‌ی پلاتو
plato به‌کار می‌رود و مقصود از آن بلندی‌های بسیار بزرگی است که بر روی کره‌ی زمین هست. ازجمله آن بلندی که ایران سرزمین ما بر روی آن نهاده. کسانی ازمؤلفان به‌جای این کلمه در فارسی «فلات» می‌آورند که دانسته نیست آیا مقصود همان کلمه‌ی پلاتو است و اندک تغییری در آن داد‌ه‌اند و یا مقصود «فلات» کلمه‌ی عربی است. به هرحال غلط بی‌جاییست. زیرا اگر مقصود «پلاتو» است، تغییر آن برای چیست؟ و اگر مقصود کلمه‌ی عربی است، فلات عربی به‌معنی بیابان بی‏آب و تهی را گویند و با معنایی که می‌خواهیم سخت ناسازگار است. اگر ترجمه‌ی درستی برای پلاتو از فارسی بخواهیم، همان کلمه‌ی پشته است و بس که به‌معنی بلندی می‌آید، چه بزرگ و چه کوچک. اینست که باید در کتاب‌ها نیز این کلمه را به‌کار برد.
دسته به چند معنی است که هر یکی را درجای خود یاد خواهیم کرد. در این‌جا مقصود دسته به‌معنی گروه است که گویا مقصود از آن مانندگی باشد. زیرا اگر می‌گوییم: «سپاه بر دو دسته شدند و دسته‌ای این‌سو و دسته‌ای آن‌سو ایستادند.» از این عبارت مانندگی برمی‌آید.
ساق شاید عربی باشد ولی ساقه شکل فارسی کلمه است و مقصود از آن ساقه‌ی درخت است که به ساق آدمی مانندگی دارد. چنان‌که مقصود از تنه هم تنه‌ی درخت و مانند آن است و این‌که کسانی این کلمه را در آدمی یا چهارپایان نیز به‌کار می‌برند و مثلن می‌گویند: «فلانی تنه‌ی خود را بر روی زمین انداخت» بی‌جاست بلکه باید در این‌جا «تن» را به‌کار برد.
پایه، مقصود از آن معنی بنیاد است که به پای مانندگی دارد. ولی پایه به‌معنی رتبه با این مقصود سازگار نیست و من نمی‌دانم برای چه رتبه را پایه نامید‌ه‌اند.
کف نیز حال ساق را دارد که شاید عربی باشد ولی «کفه» شکل فارسی است و مقصود از آن کفه‌ی ترازوست که به کف دست مانندگی دارد.
دُمه یا دنبه دم گوسفند است که آن را دم ندانسته «مانند دم» دانسته‏
اند.
دمبک آن چیزیست که می‌زنند و چون آن را به شکل دم می‏ساخته‌‌اند که بتوانند زیر بغل بگیرند از این‌جا به این نام خوانده شده. (٩)
در این‌جا باید نکته‌ای را باز نمود و آن این‌که در بسیاری از این کلمه‏‌ها در یک جا کاف را نگه‌داشته در یک جا «‌ها‌ی» به‌جای آن می‌آورند. ازجمله در این کلمه‌ی دمبک که دمبه نیز آورده می‌شود. همچنین در چشمه و چشمک، زرده و زردک سرخه و سرخک، دسته و دستک و مانند این‌ها. این کار را برای جداکردن دو معنی از یکدیگر کرد‌ه‌اند. بدینسان که پسوند که به آخر این کلمه‏‌ها آمده، معنی‏‌های گونه‌گونه پیدا شده و برای تفاوت در میان آن معنی‏‌ها در یک جا خود کاف را گرفته و در جای دیگری جانشین آن را گرفته‌اند. همین حال را دارد کلمه‌ی کمانه و کمانچه؛ و مانند این کار فراوانست.
پستانک به چند معنی می‌آید که در همه آن‌ها مانندگی مقصود است.
تا این‌جا همگی کلمه‏‌ها از اندام‌های آدمی بود که به‌دستیاری پسوند در‌ معنی دیگر به‌کار می‏رفت.
روده بر خلاف این کلمه‏‌هاست که پس از پیوستن پسوند نام اندام آدمی شده. روده را در درازی و پیچ‌وخم به رود تشبیه کرده و با این نام خواند‌ه‌اند.
برگه به‌معنی ورق است که مانند برگ درخت است. برگه به‌معنی نمونه نیز از این باب است. زیرا چون می‌خواستند نمونه‌ای از یک چیز را نشان بدهند اندکی از آن را به اندازه‌ی برگ بریده نشان می‌دادند.
آسمانه سقف را می‌گویند که آسمان‌مانند است.
عقربک ابزار ساعت است که همچون عقرب راه می‌رود.
میخک را می‌دانیم که به میخ می‌ماند.
پشمک آن شیرینی است که پشم را می‌ماند. در عربستان آن را شعرالنبات نامید‌ه‌اند، ولی از جهت رنگ نام بی‌جاییست. (١٠)
در عروسک شاید کسانی کاف را به‌معنی کوچکی بگیرند، ولی درست نیست. زیرا چه‌بسا عروسک که به اندازه‌ی عروس درست شود. وانگاه عروسک از جنس عروس است.
پولک همین حال را دارد. مقصود از آن چیز‌های پول مانندیست که زنان به آرایش به‌کار برند.(١١)
جولاهک عنکبوت را گویند که همچون جولاه می‏بافد.
پره هر چیز پر مانند را گویند.
چنگک قلاب است که به چنگ می‌ماند.
چنگه ‌بیش‌تر در جانوران و مرغان به‌کار می‌رود و مقصود تشبیه به چنگ آدمی است.
مخملک نام دردیست مخمل‏وار.
لاله را مانند لال دانسته‌اند و لال آنست که به عربی «لعل» گردانیده شده.
کمره جایی از کوه را گویند که به کمر مانندگی داشته باشد. در جای دیگری نیز به‌کار می‌رود.
شاخه بی‏نیاز از گزارش است و به هرچیزی
که از دیگری جدا می‌گردد می‌توان گفت.
چادره که به پوشاک رویی زنان گفته می‌شود. مقصود تشبیه آن پوشاک به چادر است. زیرا بدانسان که از تاریخ‌های باستان برمی‌آید، ایرانیان در زمان‌های دیرین زنان را در خانه نگه‌داشته اجازه بیرون آمدن نمی‌داد‌ه‌اند و چون زنی ناگزیر از سفر می‌شد او را بر گردونه نشانیده، چادرمانندی به گرد آن می‌کشید‌ه‌اند که کم‏کم آن چادر به حال پوشاک امروزی در آمده. شاید هم کاف را به‌معنی کوچکی گرفته‌اند، زیرا پوشاک بدانسان که در آغاز بوده چون چادر کوچکی می‌توانش پنداشت.
زمینه به معنا‌های گوناگون به‌کارمی‌رود. مقصود از آن تشبیه به زمین است.
تیغه هر دیوار یا چیزیست که در نازکی مانند تیغ باشد.

کلمه‏‌هایی نیز هست که می‌توان پسوند آن را به‌معنی مانندگی گرفت، ولی یقین نمی‌توان شمرد. یکی از آن‌ها «مردمک» است که بخش سیاه چشم را گویند. درباره‌ی آن می‌توان گفت که چون همیشه عکس آدمی در آن سیاهی پدیدار است، آن را مانند مردم پنداشته و به این جهت مردمک نامید‌ه‌اند. شاید هم به همین جهت معنی کوچکی مقصود باشد. ولی آن‌چه پندار پیش را تأکید می‌کند این‌که در عربی که مردم را «انسان» می‏نامیدند مردمک را نیز «انسان» خواند‌ه‌اند و این می‌رساند که مقصود مانندگیست. بدانسان که درباره‌ی چشم و چشمه هم هر دو را «عین» نامید‌ه‌اند و بی‌شک مقصود مانندگی است. از آن‌سوی در ترکی مردم دیده را «ببک» می‌نامند و این کلمه با «ببه» که در آن زبان به‌جای «نی‏نی» به‌کار می‌رود، یکی است و این خود می‌رساند که مردمک را آدمی کوچک پنداشته‌اند و پندار دوم را تأیید می‌کند.

گویا در زبان‌های مردم غرب نیز از انگلیسی و فرانسه و مانند آن‌ها میان نام مردمک و نام مردم از جهت ریشه ارتباطی هست که اگر تحقیق شود بر روشنی این گفت‌وگو خواهد افزود.
این شگفت که مردمک که پسوند در آن به‌معنی مانستن است دوباره «عدس» را به آن تشبیه نموده «مردمک» نامید‌ه‌اند و برای آن‌که در میانه تفاوت باشد در این دال را جیم ساخته «مرجمک» خواند‌ه‌اند. چه این یقین است که که مرجمک و مردمک هردو یک کلمه است و این یقین است که نام مردمک را نخست گزارده سپس نام مرجمک را به عنوان مانندگی که در میان مردمک دیده و دانه‌ی عدس پیداست، پدید آورد‌ه‌اند. چنان‌که در عربی نیز این دو چیز را مانند یکی دانسته مردمک را «عدس» نیز گفته‌اند. اما تغییر یک حرف برای تفاوت میان دو نام، این در فارسی مثال‌های بسیار دارد از جمله این‌که کلمه مرگ اصل آن « ُمرد» بوده زیرا از ریشه «مردن» می‌آید ولی برای تفاوت میان آن با « َ مرد» به‌معنی رجل دال آن را گاف گردانید‌ه‌اند.
کاف دراین معنی چهارم نیز قیاسی است که ما می‌توانیم در هرکجا پسوند را به آخر کلمه‌ای آورده مانندگی را مقصود بداریم. چیزی که هست رواج این معنی امروز در میان فارسی‌زبانان کم است. مگر از این پس آن را رواج دهند و بسیاری از نام‌های نوینی را که نیازمند آن می‌شوند، ازاین راه پدید آورند.

***

معنی پنجم- پدیدآوردن صفت از فعل: خفته، نشسته، ایستاده، فرستاده، فرشته، رشته، مرده، رسیده، دوخته، بسته، شکسته، و صد‌ها بلکه هزار‌ها مانند این.
این کلمه‌‌ها از گزارش بی‏نیاز است. فرشته و رشته را گفتیم که لهجه‌ی شمال و از فرشتن و رشتن می‌آید.
بنده به‌معنی غلام به‌کار می‌رود از «بندن» می‌آید که شکل دیگر بستن بوده و چون در زبان‌های باستان هرکه را در جنگ دستگیر می‏ساختند و دست‌بسته به‌ خانه می‏آوردند و به‌بندگی نگه‏ می‌داشتند از این‌جا آن نام پیدا شده. اما «برده» که آن نیز به‌همین معنی است، به‌گمان ما شکل دیگر «بنده» باشد، زیرا در پهلوی "را‌" و "نون" به‌ یک‌شکل نوشته می‌شوند و چه‌بسا در خواندن به همدیگر تبدیل می‌یابد. شکل پهلوی آن کلمه را ما می‌توانیم هم «بندک» و هم «بردک» بخوانیم.
«خندق» که ما از عربی می‌گیریم، بدانسان که خود قاموس‌نویسان عربی نوشته‌اند، اصل آن «کندک» فارسی و از ریشه‌ی «کندن» است.
این معنی هم برای کاف قیاسی است و شاید ‌بیش‌تر از هر معنای دیگری به‌کار می‌رود. ازاین‌جاست که کاف در همه‌جا «‌ها‌« گردیده و از خود آن کم‌تر نشانی بازمانده. (١٢)

معنی ششم- پدیدآوردن اسم از صفت: زردک، زرده، سرخک، سبزه، سفیده، سیاهه، ترک، تره، خشکه، شوله، کالک، گرمک، کهنه، تنگه، تنکه، پهنه، همشیره، همخوابه و مانند این‌ها.
همه‌ی این کلمه‏‌ها نخست صفت بوده و جز با یک کلمه‌ی دیگر به‌کار نمی‌رفته. مثلن: «میوه‌ی کال» و «نان خشک». ولی پس از پیوستن پسوند اسم (نام) گردیده که به‌تنهایی به‌کار می‌رود.
زردک نام هویج است که چون ‌بیش‌تر رنگ زرد دارد، با این نام خوانده شده.
زرده به بخش زرد تخم‌مرغ و مانند آن گفته می‌شود.
سرخک نام حصبه‌ایست که کودکان گرفتار آن می‏شوند و آن را سرخجه نیز می‌خوانند.
سبزه هر چیز سبز است و یک گونه از مویز که سبز است، با این نام شهرت یافته است.
سفیده به سفیده‌ی بامداد و سفیده‌ی تخم‌مرغ و مانند آن‌ها گفته می‌شود.
سیاهه به‌ هرچیز سیاه گفته می‌شود و از جمله به‌معنای شبح و به‌معنی مسوده معروف است.
ترک در آذربایجان نام ترحلوا است.
تره در تهران یک گونه سبزی و در آذربایجان نام کاهوست.
خشکه نان خشک را می‌گویند ولی به هرچیز خشکی می‌توان گفت.
شلٌه خوراک معروف است که که شل پخته می‌شود.
کالک خربزه نارسیده را گویند.
گرمک بخشی از خربزه که زود گرمی می‏پذیرد و بسیار زمان گرم است.
کهنه چیز کهن را می‌گویند، به‌ویژه پارچه‌ی کهن را.
تنگه هرجای تنگ است و به‌ویژه در تنگه‏‌های کوهی و دریایی به‌کار می‌رود.
تنکه رخت تنگی را می‌گویند که در زیر رخت‌های دیگر بپوشند. نیز هرچیز تنک را از فلز و مانند آن تنکه می‌نامند.
پهنه میدان را گویند و هرچیز پهن را می‌توان با این نام خواند.
همشیره و همخوابه بی‏نیاز از گزارش است. (١٣)
این معنی نیز قیاسی است و ما می‌توانیم هر صفت را با این پسوند اسم گردانیم. بدینسان که خشک صفت است و نانی که خشک باشد ما می‌توانیم آن را خشکه بخوانیم. ولی اگر پسوند نباشد باید بگوییم: «نان خشک».
از این‌جا می‌توان دانست که «کهن» صفت است ولی «کهنه» نام است. و این‌که کسانی «کهنه» را به‌حال صفت به‌کار برده می‌گویند: «رخت کهنه» و مانند آن، این تعبیر چندان صورتی از علم ندارد، بلکه باید گفت: «رخت کهن» و مانند آن و کهنه را در جایی آورد که مقصود نام باشد.
نمک اگر کاف آن جزو کلمه نباشد، می‌توان آن را از این شمار گرفت. زیرا نمک به‌زودی خیس می‌شود و نم ‏برمی‏دارد و در سرزمین‌های بارانی همیشه نم است.
«گویجه» که در تهران نام آلوچه است از کلمه‌ی «گوی» ترکی به‌معنی سبز یا کبود و از «جه» پدید آمده. گویا کلمه از آذربایجان برخاسته ولی اکنون در آن‌جا نام آلوچه شهرت دارد.
«امبه» میوه‌‌ی معروف هندوستان آن را «نغزک» نیز می‌خوانند که از شمار این معنای پسوند است و برای این نام داستانی نوشته‌اند که می‌آوریم:
گویا «امبه» را در فارسی «ام» می‌خواند‌ه‌اند و چون این کلمه در ترکی معنای خوبی ندارد، سلطان محمود غزنوی می‌گوید: «میو‌ه‌ای بدین نغزی چرا با چنان نام زشتی خوانده شود» و اینست که آن را «نغزک» نام می‌دهند که این نام شهرت دارد و شاعری در هند سروده.
 نغزک خوش مغز کن بوستان خوب‌ترین میوه‌ی هندوستان
«آیینه» هم از این شمار است. ولی باید دانست که اصل کلمه «آبگین» بوده به‌معنی آب‌مانند سپس آن را نام ساخته «آبگینه» گفته‌اند. سپس هم آن را «آیینه» گردانید‌ه‌اند. ولی «آبگیینه» هم در فرهنگ‌ها بازمانده که آن یکی به‌معنی شیشه به‌کار می‌رود و این یکی به‌معنی معروف خودش و ما نمی‏دانیم آیا اصل معنی کلمه کدام یکی بوده است.
اما «عینک» به گمان ما درست آن «آیینک» باشد که شکل دیگر همین کلمه است. زیرا این باورنکردنی است که کلمه‌ی عین عربی که در فارسی شهرت نداشته آن را با کاف پیوند داده نام این ابزار گردانند و چون آن یک گونه از شیشه است، نام آیینه یا آبگینه برای آن بسیار به‌جا بوده. چیزی که هست برای تفاوت، با کاف، آیینک گفته‌اند.
معنی هفتم- پدیدآوردن نام ابزار از فعل: ماله، دیده، پیمانه، آستره، آتشزنه، تابه، رنده، تازانه، کیله، وزنه و مانند این‌ها.
ماله و دیده بی‏نیاز از گزارش است.
پیمانه از پیماندن است که در فرهنگ‌ها نیامده ولی یقین است که به‌کار می‌رفته و کنون هم گویا در تویسرکان و آن پیرامون‏‌ها به‌کار می‌رود.
رنده از رندیدن است که در فرهنگ‌ها آورده شده.
استره  از استردن و به‌معنی تیغ روتراشی به‌کار می‌رود.
تابه از تابیدن می‌آید که معنی‏‌های گوناگون دارد و یک معنی آن که برشتن و سرخ‌کردن باشد و در این‌جا مقصود همانست و از فرهنگ‌ها فوت شده.
آتشزنه چخماق است که ابزار ابزار آتش‌زدن است.
تازانه از تازاندن آمده و همانست که تازیانه هم گفته می‌شود. در فرهنگ‌ها پنداشته‌اند اصل کلمه تازیانه است و تازانه سبک‌شده از آنست. ولی از روی قاعده تازانه را باید اصل شمرد، به‌هرحال تازانه در شعر‌ها بسیار به‌کار رفته. فردوسی گوید:
 شوم زود تازانه باز آورم    اگر چند رنج دراز آورم
سنبه از سنبیدن است که شکل دیگر سفتن باشد.
کیله و وزنه دو کلمه‌ی عربی است که به‌دستیاری پسوند فارسی به‌کار رفته: از این‌جا پیداست که این معنی پسوند تا زمان‌های پس از اسلام معروف بوده.
این معنی پسوند را قیاسی نمی‌توان شمرد، زیرا امروز معروف نیست و از این‌جا ما نمی‌توانیم از پیش خود چنان کلمه‏‌هایی را پدید آوریم.


معنی هشتم- پدیدآوردن اسم از بانگ: بدبدک، غرغره، فرفره، ترقه، شرشرا، جرجرا، سوتک، پفک، تفک، فشک و مانند‌های این‌ها.
بدبدک با پیش هردو با‌، نام مرغی است که در فارسی شانه‌به‌سر نیز گویند و چون او آواز «بدبد» در می‌آورد، ازاین‌جا او را بدبدک نامید‌ه‌اند. چنان‌که در ترکی و ارمنی «بوبو» و در عربی «هدهد» خوانده می‌شود که مقصود از آن‌ها نیز آواز مرغ است و چنان‌که در زبان‌های اروپایی که من می‌شناسم نیز همین حال هست.
غرغره یا غرغرک معروفست که چون بانگ غرغر می‌کند، با این نام خوانده شده است.
فرفره نام بازیچه‌ی کودکان است.
ترقه را می‏دانیم که چون می‌ترکد و بانگ ترق بیرون می‌دهد، با این نام آمده.
شرشرا و جرجرا کلمه‌ی آذری است که آن یکی به آبشار‌های کوچک گفته می‌شود که آب از آن فرود افتد و صدای شرشر دهد و این یکی نام بازیچه است.
سوتک چون صدای سوت می‌دهد با این نام خوانده شده. همان حال را دارد پفک که آواز پف ازو درمی‌آید.
تفک همانست که امروز تفنگ نامیده می‌شود. این ابزار گویا در آخر‌های قرن نهم هجری یا در آغاز قرن دهم به ایران آمده و چنان‌که در برخی کتاب‌ها دیده می‌شود، آوردن آن را به نام ملاحسین کاشفی معروف می‌نگارند که گویا از هند یا استانبول آورده باشد. ولی رواج کاربردن آن در زمان شاه تهماسب یکم صفوی بوده. داستان شکست شاه اسماعیل در چالداران گویا یکی از جهت‌‌های آن همین باشد که ایرانیان تفنگ نداشتند ولی عثمانیان داشتند. باری چون این ابزار در آغاز پیدایش خود با باروت کار می‏کرد و آواز تف از آن برمی‏خاست، ازاین‌جهت «تفک» نامیده شده، همچنان فشک که چون فش از آن درمی‌آید، با این نام خوانده شده است. دلیل این‌که شکل درست این کلمه‏‌ها تفک و فشک است آن‌که شعرای آغاز دوره صفوی همگی آن را تفک یاد کرد‌ه‌اند:
تفک‌ها اندر آن صحرای خونخوار   شرارافشان همه چون شعله‌ی نار
ز بس دود تفــک بر آســمان شد رخ خورشید در ظلمت نهان شد
از این‌گونه شعر‌ها فراوانست. نیز در کتاب‌های که در آن زمان‌ها تألیف یافته و نوشته شده اگر جست‌وجو نماییم در همه‌جا «تفک» نوشته‌اند (١۴). نیز تازیان که این دو کلمه را از فارسی برداشته‌اند، آن‌ها را «تفکة» و «فشکـة» می‌خوانند و این دلیل دیگر بر درستی گفتار ماست. اما کلمه‏‌های تفنک و فشنک که امروز به‌کار می‌رود، باید دانست که فارسی‌زبانان همیشه پیش از با‌ و کاف نونی در کلمه میفزایند و این شیوه را ما از باستان‏ترین زمان در میان فارسی‌زبانان می‌یابیم.

در این دو کلمه نیز چون در زبان‌ها نونی پیش از کاف افزوده شده و کاف گاف گردیده. اینست که شکل آن‌ها دیگرگونه شده. به‌عبارت دیگر تفنگ و فشنگ شکل عامیانه‌ی کلمه‏‌هاست بدانسان که «زیرنگ» شکل عامیانه‌ی «زیرک» است.
این معنی پسوند را نیز باید گفت که امروز چندان معروف نیست و از این‌جا نمی‌توان آن را قیاسی شمرد.
معنی نهم- پدیدآوردن نام مصدر: مویه، ناله، گریه، خنده، اندیشه، بوسه، لرزه، پیرایه، غلغلک و مانند‌های این‌ها.
این کلمه‏‌ها گاهی به‌معنای نام مصدر است و گاهی به‌معنا‌های دیگر. مثلن اگر بگوییم: «از اندیشه چه برمی‏خیزد؟» مقصود نام مصدر خواهد بود. ولی اگر بگوییم: «اندیشه‌ی من اینست» مقصود چیز دیگری است.

پیرایه نیز گاهی نام مصدر است و گاهی به‌معنای «آن‌چه با آن بپیرایند». این نکته را هم باید دانست که پیراستن با آراستن فرق  آشکاری دارد. بدینسان که آراستن آنست که چیز‌های زیبایی بر یک چیز بیفزایند، ولی پیراستن آنست که چیز‌های نازیبایی را از خود دور کنند. مثلن زن اگر روی میشوید و موی‌های بی‌جا را از چهره می‌سترد، این کار او پیراستن است. ولی اگر رنگ و بوی بر چهره می‏مالد، این کار آراستن است. از این‌جاست گفته شده: «آراستن سرو به پیراستن است». این تفاوت در میان دو کلمه بسیار مهم است ولی در کلمه‌ی پیرایه گاهی این تفاوت منظور نیست. چنان‌که گفته‌اند: «علی‏الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند.» که مقصود از پیرایه در این‌جا آرایش است.
این معنی را نیز قیاسی نمی‌توان شمرد و بسیار اندک به‌کار می‌رود.


معنی دهم- پدیدآوردن نام اندازه: چنگه، چکه، دسته، یکشبه، دو روزه و مانند این‌ها.
چنگه در این عبارت که بگوییم: «یک چنگه برداشت» برای انداز‌ه است، یعنی «به‌اندازه‌ی یک چنگ».
چکه آن اندازه آب یا چیز روان دیگر را می‌گویند که برای یک بار چکیدن بس باشد.
دسته در عبارت «دسته گل» این معنی را دارد: «به‌اندازه‌ی یک دست گرفتن» یا شاید در آن‌جا نیز به‌معنی گروه باشد که در پیش یاد کردیم.
یکشبه و دو روزه و مانند‌های آن‌ها نیز برای اندازه است. مثلن اگر بگوییم: «از تهران تا قزوین راه یکشبه است» مقصود نشان‌دادن اندازه‌ی راه است.
این معنی نیز اندک است و قیاسی نمی‌تواند بود.


معنی یازدهم- پدیدآوردن نام نتیجه از فعل: تراشه، خراشه، افشره، خاکروبه و مانند این‌ها.
تراشه آن چوب‌های باریک است که از تراشیدن پدید آید.
خراشه جای خراشیدن است که بر روی چیزی بماند.
افشره چیزی‌ که از فشردن به‌دست می‌آید.
خاکروبه هرآن‌چه از رُفتن گرد آید به‌ویژه خاک و مانند آن.
این معنی همچنان اندک است و جز در کلمه‏‌های کمی که از دیرین‌زمان به‌کار رفته، در جای دیگری نمی‌توان به‌کار برد.


معنی دوازدهم- جایگاه: بیدک، انجیرک، توتک، بادامک، گوزک، کهریزک، آسیاوک، گاوکشک، انجیره، گردانه، دارک، تَشَک، خواتونک، گیلک، و بسیار مانند این‌ها.
بیدک نام چندین آبادیست که از جمله یکی در دماوند و دیگری در فارس است و بی‌شک «جایگاه بید» معنی دارد.
انجیرک دیهی در کرمانشاه است.
توتک آبادی‌یی در پیرامون تهران است.
بادامک در بسیار جا‌هاست، ازجمله بادامک قزوین که یکی از جنگ‌های مشروطه در آن‌جا روی داده معروف است.
گوزک دیهی در تهران و گوز یا جوز به‌معنی گردوست.
کهریزک در چند فرسخی تهران است.
گاوکشک دیهی در فارس است.
انجیره نیز از آبادی‌‌های فارس است.
گردگان آبادی‌یی در کرمانشاه است.
دارک در فارس است و دار به‌معنی درخت است.
تشک دیهی در فارس و تش سبک‌شده‌ی آتش است.
خواتونک و گیلک در فارس است و این یکی گویا نشیمن گیلان بوده است.
در میان نام‌های آبادی از این‌گونه نام‌ها بی‌شمار است که نویسنده در کتاب دیگری گفت‌وگو از آن‌ها کرده. در آذربایجان گاهی این معنی را با «جوق» یا «جه» آورد‌ه‌اند، چنان‌که در کلمه‏‌های «محمود جق» و «زاویه‌جوق» و «قزلجه» و مانند‌های آن. قزلجه درست هم‏معنای نام «سرخه» است که در پیرامون تهران و این سامان‌ها فراوان یافت می
‏شود.
معنی سیزدهم- دارایی و خداوندی: سه‌ساله، سه‌پایه، دوشاخه، دوزنه، پنجه و مانند این‌ها.
سه‌ساله کسی که دارای سه سال باشد. همچنین مانند‌های آن که بسیار و بی‌شمار است.
سه‌پایه چندین ابزار است که چون دارای سه پای است، این نام را پیدا کرده.
همان است حال دوشاخه.
دوزنه یا سه‌زنه مردی را گویند که دارای دو یا سه زن باشد.
هفته را از آن جهت هفته می‌خوانند که دارای هفت روز است.
پنجه که دست آدمی یا هرچیز مانند آن را می‌نامند، به‌جهت پنج انگشت است.
در این‌جا این نکته را باید باز نمود که «شنبه» که در نام‌های روز‌های هفته تکرار می‌شود ‌ها‌ی ِآن،  ‌ها‌ی پسوند نیست. بدانسان که همان کلمه به عربی رفته و به زبان ارمنی رفته و در زبان‌های اروپایی شهرت یافته که امروز در ‌بیش‌تر زبان‌های معروف این کلمه به‌کار می‌رود. ولی فارسی‌زبانان حرفی پس از با‌ی افزوده «شنبت» خواند‌ه‌اند. سپس تا‌ی آن، مبدل به ذال گردیده، چنان‌چه بسیاری از تا‌ی‌‌های دیگر این تبدیل را یافته، و کلمه شده شنبذ. سپس هم ذال، ‌ها‌ی شده. و اینست که می‌گوییم ‌ها‌ی پسوند نیست. «شنبذ» هنوز در زبان پاره‌ی روستاییان بازمانده. همچنین در شعر‌ها ما آن را می‏یابیم. منوچهری گفته.

به فال نیک و به روز مبارک شنبذ   نبیذ گیر و مده روزگار خویش به بذ

فرخی سروده:

رادی را تـــو اول و آخــری             حری را تو واضع و واجدی
تو به همه جهان به پیشی و نام             همچو ز جمع روز‌ها شنبـــذ


معنی چهاردهم- حال و چه‌گونگی: آشکارا، نرمک، یواشک، نیمه‏کاره، درسته، بیراهه، دوباره و مانند‌ این‌ها.
این کلمه‏‌ها در هر عبارتی که به‌کار می‌رود، مقصود نشان‌دادن حال و چه‌گونگی است: مثلن در این عبارت‌ها : «آشکارا بدگویی می‌کند» «نرمک‌نرمک می‌آید» «گربه را ببین چه‌گونه یواشک‌یواشک می‌آید» «به سگ هرچه می‌دهی درسته می‏بلعد».
«آشکارا» از روی لهجه‌ی آذری است. در فارسی باید «آشکاره» گفت.
این معنی نیز قیاسی نیست و ما نمی‌توانیم در همه جا آن را به‌کار بریم.


معنی پانزدهم- شناختگی: این معنی در نگارش‌ها و زبان ادبی به‌کار نمی‌رود. ولی در زبان گفت‌وگو معروف است. چنان‌که می‌گویند: «مأموره دم در است» این جمله را در جایی به‌کار می‌برند که شنونده مأمور را شناخته و به امید آمدن او نشسته باشد. گاهی نیز برای فهمانیدن این معنی به کلمه‏‌هایی که ‌ها‌ی دارد ‌ها‌ی دیگری می‌افزایند. چنان‌که می‌گویند: «گربهه در رفت». «دایهه امروز پیداش نیست» «کاسهه را بیار».


معنی شانزدهم- مادینگی: این معنی چون بسیار باریک است و امروز از میان رفته، باید شرح درازی درباره‌ی آن برانیم: در هرزبانی برای جدا‌کردن مادینه از نرینه نشانه‌ای هست. به‌ویژه در زبان‌های باستان که این نشان ‌بیش‌تر بوده. ولی در فارسی نه در زبان امروزی و نه در زبان‌های باستان چنان نشانی دیده نمی‌شود . جزاین‌که از جست‌وجو چنین برمی‌آید که یکی از معنی‏‌های کاف همین بوده که مادینه را از نرینه جدا گرداند. دلیل‌هایی که بر این سخن هست یکی آن‌که حکم‌رانان بزرگ را «شهربان» (یا به لهجه‌‌ی آن زمان خشترپاون) می‌نامیدند که بعضی نگاه‌دار کشور بوده، چه شهر به‌معنی کشور به‌کار می‌رفته. از آن‌سوی در زمان ساسانیان می‏بینیم زن پادشاه را «شهربانو» می‌خوانند و ما چنین می‌پنداریم که این کلمه همان شهربان است که چون بر زن گفته می‌شود، واو که گفتیم گاهی جانشین کاف بوده به آخر افزوده گردیده. (١۵) خود ازهمین جاست که «بانو» به‌معنی «بی‏بی» یا «خانم» گردیده. همین حال را دارد کلمه‌ی «کدبانو» که باید گفت همان کدبان است و واو برای مادینگی افزوده شده، چه کد به‌معنای خانه است و «کدبان» نگاه‌دار خانه و «کدبانو» زن نگاه‌دار خانه است. (١٦) فردوسی نیز شهربانو را به‌جای «ملکه» به‌کاربرده در آن‌جا که از زبان اسفندیار می‌گوید:

تو را بانوی شهر ایران کنم                 به‌ زور و به دل کار شیران کنم

دلیل دیگر داستان "کردی و کردیه" است که در تاریخ ساسانیان نگاشته‌اند. کردی از نزدیکان خسروپرویز بود و به میانجیگری وی خسرو خواهرش کردیه را به زنی گرفت و ازو فرزندی یافت. این داستان‌ها را دینوری نوشته و فردوسی به نظم سروده و این‌که نام برادری کردی و نام خواهری کردیه (که بی‌گمان اصل آن کردیک است) بوده، این خود می‏رساند که کاف در فارسی به‌جای نشانه‌ی مادینگی به‌کار می‏رفته.
دلیل سوم، در تاریخ‌های یونانی نام روخشانا معروف است و او دختریست که به‌گفته‌ی شاهنامه پدر وی دارا آخرین پادشاه هخامنشی بوده و به‌هرحال زن اسکندر ماکیدونی گردیده است. در کتاب‌های فارسی آن را «روشنک» گردانید‌ه‌اند. چنان‌که فردوسی می‌گوید:

کجا مادرش روشنک نام کرد                         جهان را بدو شاد و پدرام کرد

و این کار مؤلفان فارسی اگرچه بی‏ایراد نیست زیرا در زمان هخامنشیان آن نام را «روخشانا» می‌خواند‌ه‌اند. ولی از دید این‌که فردوسی و دیگران قاعده‌ی زمان ساسانیان را ندیده گرفته‌اند ایراد چندانی برآن نیست، زیرا یقین است در این زمان کلمه را «روشنک» می‌خواند‌ه‌اند. از آن سوی ما آگاهی داریم که مردان را هم «روخشن» یا «روشن» می‏نامید‌ه‌اند. چنان‌که پلوتارخ کسی را با این نام «Roxanes » یاد می‏کند که ثمیستوکلیس یونانی در دربار ارتخشثر دیده. پس این دلیل دیگریست که در فارسی تفاوت میان زن و مرد با کاف گذارده می‏شده است.
گذشته از آن‌که در زبان‌های دیگری از زبان‌های آریایی نیز ما این تفاوت را در میان زن و مرد می‏یابیم. ازجمله در لاتین نشانه‌ی مادینگی در نام‌های زنان الف بوده، چنان‌که
julius و Julia و octavius و Octavia و مانند این‌ها (١۷). این الف در فارسی نیز بوده که سپس تبدیل به کاف یافته است. زیرا چنان‌که گفتیم در زبان هخامنشیان به‌جای پسوند کاف الف به‌کار می‏رفته و اینست‌که گفتیم «روشنک» در آن زمان «روخشانا» بوده است.


معنی هفدهم- دوره و زمان: هزاره، سده، چله، (چهله) دهه و مانند این‌ها.
هزاره یک دوره‌ی هزارساله. این عبارت در کتاب‌های زردشتی بسیار به‌کار رفته. زیرا آنان را به چندین هزاره بخش می‏کنند و برای هریکی داستان‏‌هایی دارند.
سده دوره‌ی صدساله است که در زبان‌های اروپایی همچنین تعبیری رواج دارد و این که امروز به‌جای آن کلمه قرن را به‏کار می‌برند بی‌جاست و باید سده را به‌کار برد.
چله که اصل آن چهله است بسیار معروف است، زیرا گذشته‌ازآن‌که صوفیان ریاضت چهل‌روزه‌ی خود را با این نام می‌خوانند و مسلمانان در چهل روز پس از مرگ هرکس بار دیگر یادی از او می‏کنند و آن را چله می‌خوانند، بخشی از زمستان نیز با این نام خوانده می‌شود. در شعر خاقانی «پنجاهه» نیز به‌کار رفته.
دهه نیز دوره‌ی ده روزه را می‌گویند و بسیار به‌کار می‌رود.


معنی هجدهم- هرگونه نسبت: گذشته از معنی‏‌هایی که یکایک شمردیم، کاف را معنی‏‌های دیگری هست که نمی‌توان آن‌ها را از این هجده معنی شمرد و اینک برخی از آن‌ها را که معنی هرگونه نسبت را می‏دهد در این‌جا گرد می‏آوریم و خود باید دانست که اندک نسبتی که میان معنی نخستین کلمه و معنی دومین باشد، همین بس خواهد بود که کاف به‌کار رفته تا این معنی دومین را بفهماند و از این‌جاست که ما می‌گوییم کاف را معنی‏‌های بی‌شمار است: سنگک، چشمک، جفتک، دسته، دستک، گیره، قبضه، پشتک، شوره، آدینه و مانند این‌ها.
سنگک نانی را گویند که بر روی سنگ بپزند.
چشمک به‌هم‌زدن چشم‌ها را گویند.
جفتک لگدی که چهارپا با جفت پا بیندازد.
مقصود از دسته دسته‌ی شمشیر است که به‌معنی جای دست به‌کار می‌رود.
دستک صدای دست یا دست به‌هم‌زدن را گویند.
گیره جای گرفتن هرچیزی.
قبضه هم که کلمه‌ی عربی است، به همان معنی به‌کار می‌رود. چنان‌که می‌گویند: قبضه‌ی شمشیر. گاهی نیز به‌جای دست و چنگ به‌کار می‌رود که ابزار قبض است.
پشتک نام بازیچه‌ایست که باید بچگان از پشت یکدیگر بگذرند.
شوره چیزیست که از خاک شور بیرون می‏آورند.
آدینه به‌معنی روز آذین است. (١٨)

 

تا این‌جا گفت‌وگویی که می‌خواستیم از پسوند کاف و معنی‏‌های گوناگون آن بنماییم، به پایان رسید. در این دنباله می‏خواهیم نکته‌ای را نیز باز نماییم که در فن زبان‌شناسی ایران درخور ارج خواهد بود.
باید دانست که آن‌چه ما گفت‌وگو کردیم از کلمه‏‌هایی بود که هم معنای آن پیش از پسوند در دست هست و هم معنای آن پس از پسوند.
ولی یک رشته کلمه‏‌هایی هست که معنی‏‌های پیش از پسوند آن‌ها دانسته نیست. چنان‌که: شانه، خامه، جامه، سایه، چامه، چکامه، تشنه، گرسنه، تازه، پیاله، آمه، دانه، چاره، چانه، سینه، پاشنه، پنبه، پرده، پینه، باره، دهره و بسیار مانند این‌ها.
زیرا در این‌ها پیدا نیست که کلمه‌ی پیش از پسوند چه معنی داشته. از این‌جا می‌توان پی‏برد که این کلمه‏‌ها بسیار دیرین است که معنی‏‌های اصلی آن پاک فراموش گردیده. ولی از راه زبان‌شناسی می‌توان کوشید که معنی پاره‌ی از آن‌ها به‌دست بیاید.
از جمله نویسنده این دفتر کلمه‌ی «دایه» را برگرفته چنین خواستم که معنی پیشین آن را پیدا نمایم. درآغاز این نکته نمودارم گردید که دایه چون به‌جای مادر است کودک را، شاید دای به‌معنی مادر بوده و پسوند در این کلمه به‌معنی مانندگی به‌کار می‌رود. ولی هرچه در فرهنگ‌ها جست‌وجو کردم، چنین کلمه‌ای را پیدا ننمودم. در زبان ارمنی که ارتباط با فارسی دارد، کاوش کردم هم نتیجه‌ای به‌دست نیامد. در پاره‌ا‌ی نیم‌زبان‌ها که دسترس دارد، به جست‌وجو پرداختم، راهی به روی مطلب باز نشد. ولی پس از چند ماهی ناگهان آن‌چه را که می‏جستم در یک کتاب تاریخی پیدا نمودم.

بدینسان که دینوری که خویشتن از مردم ایران است و زبان فارسی را می‏شناخته، چون داستان گم‌شدن بهرام گور را می‏نگارد، چنین می‌گوید که مادر بهرام بدان جایگاه شتافته دستور داد جست‌وجو‌های بسیار کردند که مگر لاشه‌ی بهرام را به‌دست بیاورند. ولی نتیجه‌ای به‌دست نیامده و آن جایگاه را به جهت همین کار آن مادر «دایمرک» (دایمرغ) نام نهادند. می‌گوید: زیرا که دای در زبان فارسی به‌معنی مادر است. (١٩)
این یک جمله نگارش دینوری دشوار مرا آسان ساخت و دانستم که آن‌چه پنداشته بودم، به‌جا بوده. سپس نیز از کسانی شنیدم که دای به‌معنی مادر هنوز در زبان بختیاری به‌کار می‌رود.
سپس هم به نکته‏‌های دیگری برخوردم که موضوع را هرچه روشن‌تر گردانید. از جمله این‌که «دایی» که کسانی آن را ترکی می‏پندارند، فارسی است و این نام بدان جهت داده شده که دایی چون خویشوند مادری است او را به مادر نسبت داد‌ه‌اند. پس «دای» و «دایه» و «دایی» معنی هر سه روشن گردید.
این نمونه‌ایست از برای آن‌که می‌توان از راه جست‌وجو‏‌های علمی پی به‌معنی‏‌های بسیاری از کلمه‏‌های دیگر از این‌گونه برد. چیزی‌که هست در موضوع‏‌های علمی نباید به پندار و گمان بسنده نمود یا اعتماد کرد، بلکه باید کوشید و درستی و نادرستی پندار یا گمان را نیک دریافت و هیچ‌گاه نباید به یک دلیل بسنده کرد، بلکه تامی‌توان در راه پیداکردن دلیل کوشش به‌کاربرد.
این سخن را برای آن می‌گویم که ما می‌توانیم در زمینه‌ی هریک از کلمه‏‌هایی که شمردیم، پنداری کنیم، ولی این کار نتیجه‌ی علمی نخواهد داد.

این را هم باید دانست که گاهی «کان» یا «گان» به یکی از این معنی‏‌های پسوند کاف می‌آید. مثلن از کلمه‌ی گردگان «کان» به‌معنای ششم کاف آمده که پدیدآوردن اسم از صفت باشد. این‌جاست که گاهی واو را که یکی از جانشینان کاف است، به جای آن می‏آورند و «گردو» می‌گویند.
در معنی دوازدهم که جایگاه باشد «کان» و «گان» ‌بیش‌تر به‌کار رفته تا کاف و جانشین‌های آن. هنوز بسیاری از نام‌های آبادی‌های ایران با «کان» و «گان» می‌آید. چون: آذربایگان، زنگان، اردکان، رفسنجان، ارزنجان و صد‌ها مانند این‌ها.(٢٠)
از این‌جا پیداست پسوند کاف گاهی جانشین الف که گفتیم در زبان هخامنشی بوده و در زبان‌های لاتینی و یونانی نیز هست و گاهی جانشین «کان» و سبک‌شده از آن است. ولی گفت‌وگو از این موضوع و دانستن این‌که پسوند در کدام معنی به‌جای الف هخامنشی آمده و در کدام دیگر به‌جای کان به‌کار رفته، چندان سودی را دربرندارد. اینست که ما آن را ر‌ها می‏نماییم.
ما اگر به تاریخچه‌ی کلمه پردازیم، راه‌های بسیار دراز و توان‌فرسایی را پیموده جز رنج و فرسودگی نتیجه‌ای در دست نخواهیم داشت. هرکلمه‌ای تاریخچه‌ی‏ درازی برای خود دارد و پیاپی از شکلی به شکلی افتاده و از معنایی به‌معنایی گردیده. این است که من این‌گونه جست‌وجو‌ها را بی‌هوده می‌شمارم، مگر تا انداز‌ه‌ای که راه درست به‌کاربردن کلمه را روشن گرداند.
در این جست‌وجو‌ها از تاریخچه و معنی‏‌های «کاف» نیز این را خواستیم که خوانندگان بدانند راه زنده‌گردانیدن زبان فارسی چیست و آن‌گاه معنا‌های گوناگون این پسوند شگفت‏ را که شاید کم‌تر مانندی در زبان‌های دیگر دارد، بشناسند و ازاین‌رو گشایشی در زمینه‌ی زبان ایران پدید آید. نیز بسیاری از غلط‌های مشهور از میان برخیزد. وگرنه دوباره می‌گویم: پرداختن به سرگذشت‏‌های بی‌پایان این کلمه و آن کلمه که بسیاری از دانشمندان فن زبان‌شناسی گرفتار آن هستند، عمر را تباه‌کردن است. این‌گونه هوس‏‌ها اگر هم گاهی دامنگیر آدمی گردد، باید هرچه زودتر جلو آن را گرفت، وگرنه پس از دیری، همچون قماربازی که چون سرمایه‌ی خود را باخت، دیگر دست از قمار برنمی‌دارد، بازگشت از این راه سخت گردیده چه بسا که همه‌ی عمر هدر می‌شود. (٢١)

 


* در مهنامه‌ی "پیمان"، کاف‌نامه به یاد آن دوست خجسته‌نیکو آغاز گردیده و آن جزوه به «عبدالله بهرامی» که مهربانی‌ها و نیکی‌هایی به کسروی کرده، ارمغان گردیده، تا گواهی باشد که وی آن‌ها را فراموش نکرده و رشته‌ی دوستی را همچنان استوار می‌داشته.


پی نوشت‌‌ها:
١- شمیران در ایران و این پیرامون‌ها نه یکی دو جا بلکه تا آن‌جا که ما شمرد‌ه‌ایم، بیش از بیست جا بوده و همه‌ی آن‌ها سردسیر است. در جنوب هم گذشته از سمیرم میان اسپهان و فارس، سمیرانی هم در خود فارس بوده که اکنون نیست. دراین باره «دفتر نام‌های شهر‌ها و دیه‏‌ها» دیده شود.
٢- در این‌باره نیز به دفتر نام‌های شهر‌ها و دیه‏‌ها برگشت شود.
٣- "پیمان" سال سوم شماره ٩١ تا ٩۷
۴-  
Fraateces از روی قاعده الفبای لاتینی باید آن را «فراآتیکیس» خواند.
۵-  شاید «چوبوق» پیش از درآمدن ترکان در زبان بومیان نیز بوده، زیرا چنان‌که گفتیم در آذری نیز تغییر‌هایی در کلمه‏‌های فارسی می‏داد‌ه‌اند و ازجمله «چوبک» بایستی در آن زبان «چوباق» یا «چوبوق» باشد. همین حال را دارد کلمه‌ی «بامبوق».
٦-   کتابی در زمینه‌ی نام‌های آبادی‌ها که چاپ نشده.
۷-  «آرونق» را کنون «ارونق» بر وزن «زرورق» می‌خوانند. ولی بی‌جاست و درست کلمه همان است که نوشته‌ایم. چون کلمه از چند قرن پیش از زبان‌ها افتاده و تنها در دفتر‌های دولتی بازمانده. اینست که آن را غلط می‌خوانند.
٨- واژه‏‌های کف و ساق نادانسته است، برخی آن‌ها را مشترک میان پارسی و عربی دانسته‌اند.
اگر آن‌ها را عربی خالص هم بدانیم، بی‌گمان «کفه و ساقه» شکل فارسی آن‌هاست و ‌ها‌ی آخر آن‌ها –چنان‌که برخی پنداشته‌اند- تا‌ی وحدت عربی نیست. زیرا در آن‌حال بایستی «کفه» به کف دست و «ساقه» به ساق پا گفته شود، منتها به یک کف و یک ساق، نه به‌معنی کفه‌ی ترازو و ساقه‌ی درخت، چه آن‌ها کف یا ساق نیستند. بنابراین واژه‌ی کفه به‌معنی ترازو را عرب‌ها از فارسی برداشته‌اند و ساقه شکل فارسی ساق است و هرگز در عربی نمی‌توان یافت –مطالبی که در المنجد در این‌باره نوشته درست نیست. (یادداشت‏‌های یحیی ذکا‌ی)
٩- گرچه این مانندگی چندان دور نیست، ولی می‌توان گفت نام این ابزار از صدایی که از آن برمی‌خیزد (دمب دمب) درست شده که در معنی هشتم آمده است و مانند تفک، فشک، سوتک، سرسرک و توتک است. (یادداشت‌های آقای یحیی ذکا‌ی)
١٠-   اگر شعرالعجوز نامیدندی به‌تر بودی. (یحیی ذکا‌ی)
١١-  در آذربایجان فلس‏‌های روی پوست ماهی را نیز از نظر مانندگی به پول پولک (پیلک) می‌نامند و خود کلمه‌ی فلس نیز در عربی که نام پول است، همین حال را دارد. (یحیی ذکا‌ی)
در خراسان و یزد هم به فلس‌های ماهی پولک می‌گویند. (گردآورنده)
١٢-  "پیمان" سال سوم ١٦١ تا ١۷۴
١٣- باید دانست همشیر که صفت است برای برادر و خواهر هردو می‌آید. همشیره هم از روی قاعده نام خواهر و برادر هردو می‌تواند بود. ولی اکنون تنها نام خواهرش را می‌گیرند.
١۴- در آذربایجان هنوز هم این دو کلمه را «تفک» و «فشک» تلفظ می‌کنند. (ی. ذکا‌ی)
١۵-  این واو در آخر نام «سپاکو» که دایه‌ی کوروش بزرگ بوده نیز آمده و به‌معنی «سگ ماده» است و نرینه‌ی آن گویا «سپاکا» یا «سپاک» بوده است. امروزه نیز در برخی از گویش‏‌های بومی صدایی نزدیک به «فتحه» که یادگار همان کاف است در آخر واژه‏‌ها می‏افزایند و از آن مادینه درست می‌کنند مانند گو (گاو نر) گوه (گاو ماده) و خر (خر نر) خره (خر ماده) در یکی از گویش‏‌های پیرامون قزوین. (این زیرنویس از ی. ذکا‌ی است)
١٦-  در زبان پهلوی چندین واژه هست که در آن‌ها کاف نشانه‏‌ی مادینگی است. همچون؛ «ماتک» (ماده) و «مانپتک» (صاحب‏خانه‌ی زن) که نرینه‌ی آن «مانپت» است. ولی چیزی‌ که در این‌جا اندکی ناروشن می‌ماند آنست که در پهلوی در واژه‏‌های بانو و کدبانو هم واو آمده و هم خود کاف. به این‌گونه که آن دو «بانوک» و «کدبانوک» نیز خوانده می‌شود.
(این زیر نویس از ی. ذکا‌ی است)
١۷- یولیوس و اوکتاویوس دو قیصر مشهورند. یولیا دختر آن یکی و اوکتاویا خواهر این یکیست.
١٨- یکی از معنی‏‌های ‌ها‌ی که در این کتاب نیامده است، پدیدآوردن صفت از اسم است. هم‌چون نبرده (مبارزه)، نژاده (اصیل)، رنجه که از نبرد و نژاد و رنج درست شده‌اند و گویا برای این معنی بیش از چند واژه مثال دیگری نتوان یافت. درباره‌ی مثال نخست در حدود العالم (ص ٦) نوشته: «و نیز تاختن و تیرانداختن آموخت چنان‌که نبرده‌ی جهان گشت در انواع هنر».
عسجدی گوید،
 شاه ابوالقاسم بن ناصر دین آن نبردی ملک نبرده‌سوار،
فردوسی گوید،
 نبرده‌نژادی که چونین بود    نهان کردن از من نه آیین بود.
نمونه‌ی مثال سوم در این بیت به‌کار رفته:
 انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس   تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
(ی. ذکا‌ی)
١٩-   ویقال ذلک المکان بموضوع من الما‌ی یسمی دای مرج سمی بامه لان الام بلسان الفرس تسمی دای و هومرج معروف.
٢٠- دفتر دوم از «نام‌های  شهر‌ها و دیه‏‌ها» دیده شود.
٢١-  "پیمان" سال سوم سات‌های: ٩١ تا ٩۷ – ١٦١ تا ١۷۴ – ٢۴١ تا ٢٦٠

 

برگرفته از كتاب "نوشته‌‌هاي کسروی در زمينه‌ی زبان فارسی" به كوشش:‌ حسين یزدانیان

 

از ایران بوم

.:: ارسال نظر(0) ::.
تابعه مهمل،آرایه سخن عامیانه
نویسنده needlife تاریخ ارسال چهارشنبه 19 آذر 1393 در ساعت 22:10

 

 

 

شماره‌ی نوشته: ٢٠ / ۵

دکتر محمدجعفر ملک‌زاده

تابع مهمل، آرایه‌ی سخن عامیانه

 

موضوع تابع مهمل، علاوه بر این‌که در ادبیات ایران مطرح است، موضوعى است که در زبان محاوره، همه با آن سروکار دارند. اما متأسفانه کم‌تر بدان توجه شده است. همه‌ی اَشکال آن شناسایى و معرفى نشده و قواعد آن با همه‌ی سادگى تدوین نیافته است و از همه مهم‌‏تر به دلیل این بى‏‌توجهى و همچنین به‌سبب مطالعه‌ی اندک در زمینه‌ی لغات عامیانه و واژه‏‌هاى محلى، بسیارى از ترکیباتى که در فرهنگ عامیانه به‌کار مى‌‏رود و از نوع تابع مهمل نیست، تابع مهمل پنداشته شده و در لغت‏‌نامه‏‌ها به‌همین شکل ضبط شده است. این نوشتار نخست به شناساندن تابع مهمل و سپس به تدوین مقدماتى قواعد آن و سرانجام به بررسى اشتباهاتى که درین زمینه در فرهنگ‏‌ها صورت گرفته است، مى‌‏پردازد.

 

تابع مهمل چیست؟

تابع لفظى است که در پى لفظى دیگر مى‏‌آید تا بر معنى لفظ اول تأکید کند. مانند واژه "پوى" به‌معنى رفتن و دویدن که به‌دنبال واژه "تک" به همین معنى قرار مى‏‌گیرد و عبارت "تک‌وپوى" را مى‏‌سازد. "تک" واژه‌ی موضوع یا اصلى و "پوىتابع " آن است. مهمل واژه‌‏اى است که به‌تنهایى داراى معنى نیست، اما هنگامى که با واژه‏اى دیگر همراه شود، معنى آن واژه را مى‏‌پذیرد. بنابرین تابع مهمل واژه‏‌اى است که به‌تنهایى بى‏‌معنى است اما چون به‌صورت تابع لفظى دیگر به‌کار رفته معنى آن لفظ را به‌خود مى‏‌گیرد. مانند واژه‌ی "ماغذ" در عبارت "کاغذماغذ".

 

کاربرد تابع مهمل

تابع مهمل، هر چند در ادبیات فارسى به‌خصوص در شعر به‌کار رفته اما در محاوره و سخن عامیانه کاربرد گسترده‌‏ترى یافته است. از همین روى، درین جا به بحث مختصرى درباره‌ی چه‌گونگى کاربرد تابع مهمل و تأثیر آن در سخن عامیانه و تدوین مقدماتى قواعد آن مى‌‏پردازیم. مطابق آن‌چه گفته شد، عبارت "کاغذماغذ"  که در آن لفظ کاغذ موضوع و ماغذ تابع مهمل آن است، داراى مفهومى کمى بیش‌تر و وسیع‌‏تر از مفهوم کاغذ - مثلن  انواع کاغذ یا کاغذ و مشابه آن - را مى‌‏رساند. بنابرین مى‏‌توان گفت که تابع مهمل گرچه سخن عامیانه را ظاهرن طولانى‌‏تر مى‏‌کند، به‌سبب این‌که معنى آن را گسترش مى‏‌دهد در واقع باعث کوتاه‌‏تر شدن محاوره مى‏‌شود.

 

قواعد به‌کارگیرى تابع مهمل

براى تدوین قواعد ساختن و به‌کار بردن تابع مهمل راهى جز مطالعه در اتباع مهمل به‌کاررفته در ادبیات و همچنین جست‌وجو در فرهنگ عامه وجود ندارد. مؤلف فرهنگ نظام (١٣۵١ هجرى قمرى) که احتمالن نخستین کسى است که قاعده‌ی ساختن تابع مهمل را در زبان فارسى مطرح کرده است، مى‏‌گوید:  در زبان فارسى هر کلمه‏‌اى که در اولش میم نیست در مهملش حرف اول کلمه را انداخته جاى آن میم مى‏‌گذارند مثل اسب‌مسب [و] خواب‌ماب و اگر در اول کلمه میم است به‌جاى حرف اول [در کلمه‌ی] مهمل پ مى‏‌گذارند مثل مرد‌پرد [و] مرغ‌پرغ. شادروان علامه دهخدا در لغت‏‌نامه این قاعده را کلى ندانسته و شعر حافظ را که در آن "رخت‌وپخت" به‌کار رفته شاهد آورده است. سنجش مجموعه‏‌اى از انواع اتباع مهمل نتایج زیر را به دست مى‏‌دهد.
١- اغلب واژه‌‏هاى مهمل همان واژه‌ی موضوع است که تنها حرف اول آن تغییر یافته است. حرف میم و پ حرف اول بیش‌تر واژه‏‌هاى مهمل است. مانند ماک که مهمل خاک است، در شعر زیر از رودکى:

تا به‌خاک اندرت نگرداند   خاک‌وماک از تو برندارد کار

و پُک که مهمل لُک (به معنى درشت و نتراشیده) است، در شعر زیر از پوربهاى جامى:

اى شور بخت مدبر معلول شوم پى   وى ترش‏روى ناخوش مکروه لک‌وپک

٢- یک واژه موضوع ممکن است چند تابع مهمل داشته باشد. مانند واژه‌ی موضوع "پول"  که داراى دو تابع مهمل یکى "پله" و دیگرى "مول" است و به‌صورت‏‌هاى "پول‌وپله"  و "پول‌ومول" به‌کار مى‌‏رود.
٣- هر واژه تنها با یک مهمل به‌کار مى‌‏رود. نه در متون ادبى و نه در گفت‌وگوى مردم خلاف این قاعده دیده و شنیده نشده است. به عبارت دیگر با آن‌که ممکن است یک واژه بیش از یک تابع داشته باشد، اما هر بار فقط با یکى همراه مى‏‌شود.
۴- کلمه‌ی اصلى و مهمل آن گاهى با حرف ربط  "و"  (با تلفظ اُ) و گاهى بدون آن به‌هم مرتبط مى‏‌شود. مانند "کتاب‌متاب" در گفت‌وگوهاى عامیانه و "رخت‌وپخت" در شعر زیر از حافظ:

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون   آتش در افکنم به همه رخت‌وپخت خویش

۵- تابع مهمل بر خلاف نامش همیشه بعد از واژه‌ی اصلى واقع نمى‏‌شود بلکه گاهى ممکن است پیش از آن قرارگیرد، مانند "پَت‌وپهن" و "کَت‌وکلفت"  که در آن‏‌ها نخست واژه مهمل و به‌دنبال آن واژه‌ی اصلى آمده است.
٦- همیشه واژه‌ی اصلى و مهمل آن درپى‌هم نمى‌‏آیند. گاهى به‌ضرورت میان آن دو فاصله مى‏‌افتد. در دو بیت زیر از مولوى واژه‌ی کژ و تابع مهمل آن مژ به‌کار رفته است. در اولى هر دو درپى‌هم آمده‌‏اند و در دومى میان آن‏‌ها فاصله افتاده است.
(١)نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل    چون ملایک اعتراضى کرد دل.
(٢)چون کشتى بى‌‏لنگر کژ مى‌‏شد و مژ مى‏‌شد    وز حسرت او مرده صد عاقل و دیوانه.
۷- واژه‌ی اصلى و مهمل آن اغلب (اما نه همیشه) هم‌وزن هستند و این خود شاید به زیبایى سخن محاوره‏اى بیفزاید. مانند "چرند و پرند" ، "خرت‌وپرت" و "کاروبار".

 

اشتباه نشود!

بسیارى از اسامى و صفات مرکب در ظاهر شبیه به ترکیب یک اسم یا صفت موضوع و یک تابع مهمل هستند. مانند "لات‌ولوت". اما در حقیقت چنین نیست. هر دو کلمه‏‌اى که با هم ترکیب شده‌‏اند داراى معنى مستقل ولى کاملن مرتبط با هم هستند و عوام با دقت تمام جفت واژه‏‌هاى مناسب را انتخاب و با هم ترکیب کرده‌‏اند. بنابراین این‏‌ها اغلب ترکیب عطفى هستند نه از اتباع – آن‌چنان که در بعضى فرهنگ‏‌ها ضبط شده‏ است. براى نمونه درین‌جا به چند مورد از این ترکیبات اشاره مى‏‌شود.
مثال ١- جاروپارو:  به‌سادگى دیده مى‌‏شود که واژه‌ی "پارو" نه مهمل است نه بى‏‌معنى، بلکه خود به‌تنهایى نام ابزارى است که از بسیارى جهات با جارو شباهت و نزدیکى دارد و در لفظ نیز هم‌وزن جارو است.
مثال٢- گودوگور:  واژه‌ی گور که تابع واژه‌ی گود است، داراى معنى است و خود در واقع نوعى گود است. این دو واژه هر چند هم‌وزن نیستند، لیکن حداقل با یک حرف شروع شده‌‏اند.
مثال ٣- پِنجیرکُنجیر:  این ترکیب که در فرهنگ عامیانه مردم زرقان فارس (١) رواج دارد از دو واژه هم‌وزن و هم‌شکل درست شده و هر دو به‌معنى نیشگون است.
مثال ۴- سوراخ‌سُمبه:  درین ترکیب نیز سمبه مهمل نیست. در گویش مازندرانى (٢) "سوما" به معنى قنات یا نقبى است که آب را از یک طرف به طرف دیگر شهر مى‌‏رساند. همچنین در گویش لرى بویراحمد (٣) "سومه"به‌معنى سوراخ است. درین ترکیب هر دو واژه با یک حرف شروع شده‌‏اند.
مثال ۵- چَک‌وچُنه (چونه):  چُنه (در لفظ مردم شیراز) و چونه (در لفظ مردم تهران) به‌معنى چانه است. واژه‌ی "چَک" در زبان پهلوى (۴) به معنى انتهاى چانه است. از همین نکته معلوم مى‏‌شود که اولن  "چَک" واژه‏‌اى مهمل نیست و ثانین این ترکیب‌‏ها از زمان‏‌هاى بسیار دور ساخته و پرداخته شده‌‏اند. درین ترکیب هر دو اسم با یک حرف شروع شده‏ است.
مثال ٦- لات‌ولوت:  لات به‌معنى آدم تهى‏دست و بى‏‌چیز و لوت که تابع آن است به‌معنى آدم لخت است. بنابرین هر دو واژه داراى معنى و معنى آن‏‌ها  کاملن مرتبط با هم است. علاوه برین گرچه هر دو واژه هم‌وزن نیستند ولى با یک حرف شروع و با یک حرف تمام شده‏‌اند.
مثال ۷- دارودرخت:  دار که پیش از واژه‌ی درخت آمده به‌معنى درخت است و هر دو واژه با یک حرف شروع شده‏ است.
مثال ٨- گَت‌وگُنده:  درینجا  "گت"  مهمل واژه‌ی  "گنده" پنداشته شده است. در زبان پهلوى (۴) گَت به معنى گرز و در گویش مازندرانى به‌معنى بزرگ است. در گویش مردم زرقان فارس (١) نیز "گُت" به‌معنى بزرگ یا گنده است. بنابرین گَت مهمل نیست و داراى معنى است. هر دو واژه‌ی این ترکیب داراى معانى نزدیک‌به‌هم است و با یک حرف شروع شده‏ است.
مثال ٩- چاه‌چُمبال:  این ترکیب در زرقان فارس (١) به‌معنى چاه، چاله و گودال به‌کار مى‏‌رود. در گویش لرى منطقه‌ی کهمره فارس (۵) "چُمبه" به‌معنى چاله و چمبال جمع لرى آن است. ناگفته پیداست که چاه و چاله به لحاظ معنى حکایت از فرورفتگى‏‌هاى مشابه در زمین مى‏‌کند. هر دو اسم با یک حرف شروع شده‏ است.
مثال ١٠- چَکوچیل:  این ترکیب نیز در زرقان فارس (١) به‌کار مى‌‏رود. همان‌طور که پیش ازین گفته شد چک در زبان پهلوى (۴) به‌معنى انتهاى چانه است. چیل نیز در گویش مردم زرقان فارس (١) به‌معنى دهان به‌کار مى‏‌رود. در نتیجه هر دو اسم به‌کار رفته درین ترکیب داراى معنى است و معنى آن‏‌ها به‌هم مرتبط و هر دو با یک حرف شروع شده است.

 

نتیجه‌‏گیرى

واژه‌ی مهمل برخلاف نامى که بدان داده شده چندان هم مهمل نیست وگرنه عوام که سازندگان هزارساله‌ی آن‏‌ها هستند، نه آن را مى‏‌ساختند نه به‌کارش مى‏‌بردند و بزرگانى چون رودکى، حافظ و مولانا در اشعار جاودانه‌ی خود آن را جاى نمى‌‏دادند. واژه‌ی مهمل فقط هنگامى به‌کار مى‏‌رود که ضرورت یابد. بنابرین یک زمان از دوستى مى‏‌پرسیم: کتاب‌متاب هم مى‏‌خوانى؟ و زمانى دیگر مى‏‌پرسیمکتاب مرا چه کردى؟ آیا به‌راستى واژه‌ی مهمل که به‌یارى واژه موضوع مى‌‏آید و معنى آن را گسترش مى‏د‌هد و کار گوینده را آسان مى‌‏کند و محاوره را ضمن این‌که آهنگین مى‌‏کند سرعت مى‏‌بخشد سزاوار نام مهمل است؟ آیا به‌تر نیست آن را واژه‌ی "یاور" یا "همراه" بنامیم؟ ازین گذشته بسیارى از واژه‌‏هاى غیرمهمل را اغلب مهمل مى‏‌پنداریم. این‏‌ها یا واژه‏‌هاى عامیانه و محلى هستند، یا ریشه در زبان‏‌هاى قدیمى مانند پهلوى دارند. به‌تر است در معنى آن‌‏ها جست‌وجوى بیش‌ترى کنیم تا در شمار واژه‌‏هاى مهمل قرار نگیرد. تدوین قواعد ساده براى وضع واژه‌هاى مهمل و به‌کارگیرى آن‏‌ها باعث مى‏‌شود این بخش از فرهنگ واژه‏‌هاى عامیانه در مسیرى تعریف‌شده و مشخص قرار گیرد.

 

منابع:

١- فرهنگ مردم زرقان، محمدجعفر ملک‏زاده، چاپ نخست، چاپ‌خانه‌ی سپهر، تهران، ١٣۵٨.
٢- فرهنگ مازندرانى، اسماعیل مهجورى، انتشارات فرهنگ و هنر مازندران، سارى، ١٣۵٦.
٣- بررسى گویش بویراحمد، افضل مقیمى، انتشارات نوید شیراز، شیراز، ١٣۷٣.
۴- فرهنگ زبان پهلوى، بهرام فره‏وشى، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، شماره ١۴١۴، تهران، ١٣۵٨.
۵- واژه‏نامه و گویش گاو کشک، سید حسن موسوى، انتشارات نوید شیراز، شیراز، ١٣۷٢

 

از ایران بوم

.:: ارسال نظر(0) ::.
تحلیل خط ها در خواندن و نوشتن فارسی
نویسنده needlife تاریخ ارسال چهارشنبه 19 آذر 1393 در ساعت 22:09


شماره‌ی نوشته: ٢٢ / ۵

تحلیل خطاها در خواندن و  نوشتن فارسی

(آسیب‌شناسی غلط‌های املایی)

 

غلط املایی امری جهانی است. ‌این تصور که می‌توان به خطی نوشت که غلط املایی پیدا نکنیم، تصوری بی‌بنیاد است. زیرا خطی وجود ندارد که غلط املایی در آن به صفر برسد. مثلن در زبان انگلیسی با وجود‌ این‌که پایه‌ی خط لاتینی است، و به گمان عده‌ای نوشتن به ‌این خط معجزه می‌کند، مشکل غلط املایی اصلن کوچک‌تر و کم‌تر از همین مشکل در زبان فارسی نیست. تحقیقات نشان می‌دهد که در دهه‌ی ٩٠ میلادی تقریبن نیمی ‌از دانش‌آموزان مدارس از املای خود اطمینان کافی نداشته‌اند. مشکل املا حتا در دانشگاه‌های بریتانیا نیز وجود دارد و تحقیقی در سال ١٩٩٨  نشان می‌دهد که حتا دانشگاه آکسفورد هم از ‌این مشکل بی‌نصیب نبوده است. روزنامه‌ی گاردین در گزارشی در ماه مارس ٢٠٠٣ نوشت وضع املا و دستور دانش‌آموزان بحرانی است آن‌قدر که بسیاری برای تشخیص there   از they’re  مشکل دارند.

منشا غلط املایی را در بخش پیش درباره‌ی ‌این‌که «خط زبان نیست» صحبت کردیم. اکنون باید اضافه کنیم که معنای دیگر‌ این گزاره آن است که «زبان شنیداری است». یعنی اصل زبان به‌قول دستورنویسان قدیم «سماعی» است. به همین دلیل است که در زبان نمی‌شود قیاسی و یا منطقی بحث کرد. مثلن نمی‌شود گفت چون می‌توان از «جنگ» که اسم است به اضافه «-یدن» مصدر ساخت و گفت جنگیدن پس از همین راه می‌شود گفت: چنگیدن، روغنیدن و عینکیدن. زیرا برای‌ این‌که روغنیدن وجود داشته باشد، ما باید آن را از اهل زبان شنیده باشیم. یا برای اهل زبان معنایی داشته باشد که بتوان آن را پیشنهاد کرد. برای همین است که «سلفیدن» (که خود صورتی از سرفه کردن است) معنا دارد اما روغنیدن ندارد، زیرا به‌سادگی به‌کار نرفته و شایع نیست.

پایه‌ی همه غلط‌های املایی هم شنیدار است. به ‌این معنا که در روند نوشتاری‌شدن شنیدار است که آن‌چه غلط املایی می‌خوانیم رخ می‌دهد. به‌ عبارت دیگر، اگر زبان شنیداری است، خط تاریخ است. غلط املایی زمانی به‌وجود می‌آید که ما با تاریخ واژه‌ها آشنا نیستیم. آن هم نه همه‌ی واژه‌ها که واژه‌هایی خاص. و ‌این یعنی ما نیاز داریم تاریخ زبان‌مان را به‌تر بشناسیم:

الارقم به‌جای علی‌رغم
انظباط به‌جای انضباط
توجیح به‌جای توجیه
غلطیدن به‌جای غلتیدن
سپاسگذار به‌جای سپاس‌گزار
 سلاح به‌جای صلاح
ضرب‌العجل به‌جای ضرب‌الاجل
فارق‌التحصیل به‌جای فارغ‌التحصیل
مغاربت به‌جای مقاربت
مایع زحمت به‌جای مایه‌ی زحمت
مضخرفات به‌جای مزخرفات

وسلام به‌جای والسلام

یک روند دایمی ‌در رابطه‌ی خط و زبان نزدیک‌ترکردن ‌این دو به یکدیگر است. پیش‌تر اشاره کردیم که امروزه گرایشی وجود دارد که کلمات عربی‌ را که به «آ» ختم می‌شوند اما در نوشتار با «ی» نوشته می‌شود، با همان «آ» بنویسند (مثلن حتا به‌جای حتی). اما به دلیل محافظه‌کاری ذاتی خط ‌این روند کاملن باز نیست؛ برای همین است که نمی‌توان ‌این صورت‌ها را قبول کرد:

اختشاش به‌جای اغتشاش
 ارز به‌جای عرض
اسخر به‌جای اصغر
اشتما به‌جای اجتماع
پارس به‌جای پاره است
پول به‌جای پل
خدافس به‌جای خداحافظ
راجب به‌جای راجع به
سلاحه هسته‌ای به‌جای سلاح هسته‌ای
شمبه به‌جای شنبه
در زبان انگلیسی هم از ‌این دست مشکلات به‌وجود می‌آید یعنی مشکلاتی که منشا شنیداری دارند*:
a blessing in the skies  =  a blessing in disguise
Old-timer’s disease = Alzheimer's disease
 
واو به‌جای کسره‌ی وابسته‌ساز
یکی از مشکلاتی که‌ این روزها شایع است. آوردن واو به‌جای کسره‌ای است که کلمه‌ای را به کلمه‌ی قبل خود وابسته می‌کند. مثلن به‌جای «درد دل»، یعنی دردی که از دل و وابسته به دل است، می‌نویسند «درد و دل» و ‌این خطا ناشی از تبدیل نادرست شنیدار به نوشتار است. از دیگر کلمه‌های زوجی که پرکاربرد است، می‌توان به «خط و مشی» اشاره کرد که به‌جای «خط مشی» (خط و مسیر حرکت) به‌کار می‌رود.
 
جابه‌جایی نشانه (های چسبان به‌جای کسره)

در ‌این خطای املایی کسره‌ی اضافه یا وابسته‌ساز به‌صورت‌های چسبان (که آن‌هم صدای اِ یا کسره دارد) ظاهر می‌شود:
ماله من به‌جای مال من
سلاحه هسته‌ای  به‌جای سلاح هسته‌ای
سوده‌ این کار به‌جای سود ‌این کار
 فارسیه درست به‌جای فارسی درست
جاهایه خوب به‌جای جاهای خوب
و گاهی ‌این خطا ابهام معنایی درست می‌کند:
خبرهای دسته اول = دست اول؟ یا دسته‌ی اول؟
گاهی هم بعضی از ‌ترس ‌این‌که ‌های چسبان را نادرست به‌کار برده باشند، آن را می‌اندازند:
شکست‌ نفسی اما اصل همان شکسته‌نفسی است. (نمونه‌های دیگر: تازه‌نفس، افتاده‌حال، شکسته‌دل) کسره‌ی وابسته‌ساز در خط فارسی هرگز به‌صورت «های چسبان» ظاهر نمی‌شود. اما گاه به‌صورت «ی» ظاهر می‌شود مثل جاهای خوب یا میوه‌ی تازه. و ‌این وقتی است که پس از «آ» (A)، «او» (oo) یا «ای» (i) یا ‌»های چسبان» (ه) قرار گیرد.
 
کلمات هم‌آوا
کلمات هم‌آوا یا هم‌صدا از مشکلات شناخته‌شده در آموزش زبان هستند. ‌این‌ها کلماتی‌اند که مثل هم تلفظ می‌شوند و از نظر شنیداری فرقی ندارند اما در نوشتار و معنا کاملن از هم فرق دارند. مثلن:
آر (بیاور)  عار (ننگ)
تالم (اندوه و ناراحتی)  تعلم (علم‌آموزی)
تقلب (فریفتن)  تغلب (چیرگی و غلبه)
خار (تیغ)  خوار (زار)
خاست (روی پا ‌ایستاد)  خواست (طلب کرد)
سفر (کتاب)  صفر (عدد قبل از یک)
عرض (ارائه کردن)  ارز (پول خارجی)
غربت (محل یا آدم غریب)  قربت (نزدیکی)
فارغ (فراغت‌یافته)  فارق (فرق‌کننده)
منسوب (دارای نسبت؛ نسبت‌داده‌شده) منصوب (تعیین‌شده، گمارده‌شده؛ در مقابل منتخب)
مغلوب (شکست‎خورده)  مقلوب (دگرگون‌شده)
هک (اصطلاح جدید وب، نفوذ)  حک (نقش کردن بر سنگ و فلز؛ حکاکی)
هم‌آواها یکی از چالش‌های تغییر خط است. اگر مثلن در تغییر خط ‌این نوع کلمه‌ها یکسان نوشته شود، تفاوت معنایی آن‌ها را دشوار می‌کند (که کدام‌یک منظور است) و اگر برای تفاوت معنایی بین سین و صاد مثلن تفاوتی در خط قائل شویم، دوباره به همان ‌ایرادی برمی‌گردیم که می‌گویند خط فارسی دارد و صداهایی را نشان می‌دهد که تلفظ نمی‌شود.
 
خطای ناشی از خط
در مسیر عکسِ غلط املایی نادرستی‌های تلفظی اتفاق می‌افتد. و ‌این وقتی است که واژه‌ای را می‌بینیم که پیش از آن نشنیده‌ایم. در‌ این دسته از خطاها دو نوع کلی را می‌توان تشخیص داد:
صورت اول: وقتی که واژه یک صورت درست دارد اما ما با صورت درست آن آشنا نیستیم. در ‌این صورت آن را به نزدیک‌ترین صورت شنیداری که برای‌مان آشناست تبدیل می‌کنیم. مثلن واژه‌ی عرفان را در متنی می‌بینیم، ولی تابه‌حال نشنیده‌ایم کسی آن را بیان کند. اما واژه‌ی عُرف را می‌شناسیم. بنابرین واژه را عُرفان (بر وزن سلطان) می‌خوانیم. درحالی‌که تلفظ درست آن به کسر عین است (یعنی بر وزن کرمان).
این نادرستی در نام‌ها و واژه‌های لاتینی نیز زیاد اتفاق میفتد. برای همین است که بسیاری که نام ارنست همینگوی نویسنده آمریکایی را نشنیده‌اند، نام او را همین-گوی می‌خوانند. درحالی‌که باید همینگ-وی (با کسر حرف ه) خواند. یا بسیاری که نام ژان پل سار‌تر فیلسوف فرانسوی را نشنیده‌اند، نام فامیل او را بر وزن کار‌تر می‌خوانند. در حالی که باید سه حرف آخر نام او را ساکن بیان کرد. طبعن‌ این نوع تلفظ برای فارسی‌زبانان دشوار است. زیرا آن‌ها حداکثر دو حرف آخر را می‌توانند ساکن ادا کنند. مثلن: خارک، سترگ.
صورت دوم: وقتی که واژه دو صورت درست دارد اما صورت درست و نادرست جابه‌جا خوانده می‌شود. به ‌این گروه از واژه‌ها هم‌نویسه یا هم‌نگاره می‌گوییم. فهرست بالابلندی از ‌این دست واژه‌ها وجود دارد؛ محمد تقی طیب استاد دانشگاه اصفهان بیش از ٣٠٠ مورد از ‌این واژه‌ها را شمارش کرده است (مقاله‌ی او را در منابع ببینید). مثلن:
ارگ (قلعه)، ارگ (ساز موسیقی).
اشعار (بر وزن احسان به‌معنای آگاه بودن)، اشعار (جمع شعر).
انس (انسان در مقابل جن)، انس (نزدیکی و مانوس بودن).
بعد (سپس)، بعد (دوری).
جلد (تیز و چابک)، جلد (رویه‌ی کتاب و واحد شمارش آن).
خاتم (بر وزن حاکم به‌معنای ختم‌کننده)، خاتم (بر وزن یارم به‌معنای نقشبند مثلن در خاتم‌کاری).
دهک (ده کوچک)، دهک (واحد سنجش میزان درآمد در طرح هدفمندی رایانه‌ها).
رحم (مهرورزی)، رحم (زهدان زن).
روند (پروسه)، روند (از فرانسه به‌معنای عدد گردشده).
شعر (در مقابل نثر)، شعر (بر وزن شهر به‌معنای موی انسان یا حیوان؛ ظهر (نیمروز)، ظهر (بر وزن زهر به‌معنای پشت، مثلن ظهر چک یعنی پشت چک).
عده (گروه)، عده (بر وزن غده؛ تدارک کردن، ساز و ساخت).
فرج ( faraj گشایش کار)، فرج (farj‌ اندام جنسی زن).
کفن (پوشش مرده؛ اسم)،  کفن (کفن کردن؛ فعل).
گرم (در مقابل سرد)،  گرم (واحد وزن).
مردم (آدم‌ها)، مردم (از مردن)، مردم (از مرد).
ملک ( molkحکومت)،  ملک (malak فرشته)،  ملک (malek پادشاه)، ملک ( melkمال و زمین).
مهین (مثل ماه)، مهین ( با کسر میم از مهبه‌معنای بزرگ).
وسطی (وسطا)، وسطی (از وسط).
هم‌نویسه‌ها زنجیره‌ای روبه‌کاهش از یک سو و روبه‌افزایش از سوی دیگر دارند. واژه‌هایی که فراموش می‌شوند و کم‌تر کاربرد دارند، به‌تدریج از فهرست هم‌نویسه‌ها خارج می‌شوند و درعوض، واژه‌های تازه‌ای به ‌این زنجیره وارد می‌شوند. یکی از تازه‌‌ترین هم‌نویسه‌ها که پرکاربرد هم هست واژه‌ی «شیر» (share) است. بنابرین دو واژه‌ی شیر فارسی و شیر انگلیسی اکنون هم‌نویسه شده‌اند. اگر به ادب قدیم نگاه کنیم یا به زبان امروز تاجیکی و دری، ‌این دو هم‌نویسه معنای دیگری پیدا می‌کنند چنان‌که در ‌این شعر مولانا آمده است:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر  گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر
و از ‌این دو، یکی حیوان جنگلی است و دیگری شیر خوردنی. اما در زبان رایج فارسی در‌ ایران هر دو واژه اکنون به‌یک‌صورت تلفظ می‌شود.
مهم‌ترین راهنمای تشخیص بین صورت‌های تلفظ و معنا در هم‌نویسه‌ها بافت زبانی یا کانتکست است.‌ این کانتکست است که به ما می‌گوید بحث از شیر خوردنی یا شیر جنگل یا با واژه‌ی جدید شیر به‌معنای به اشتراک گذاشتن روبه‌رو هستیم.‌ این موضوع یک بار دیگر نشان می‌دهد تا چه حد «دانش زبانی» و فهم بافت معانی در خواندن خط موثر است. 
 
هم‌نویسه و تکیه
یک نوع متفاوت از هم‌نویسه‌ها کلماتی‌اند که صرفن بر اساس جای تکیه معنای متفاوتی پیدا می‌کنند. مثلن:
هفته (به‌معنای ۷ روز پیاپی)  هفته (به‌معنای هفت است که ‌ترکیب هفت + است کوتاه باشد: ساعت هفته)
از‌ این دست هم‌نویسه‌ها می‌توان به ‌این کلمات اشاره کرد:
رویش (بالیدن)  رویش (روی + اش؛ روی آن)،
سرده (غریو لاتخف سر ده)  سرده (سرد است)،
گویا (ظاهرن) گویا (صدادار، گوینده)،
مادام (تاوقتی‌که) مادام (از فرانسه‌ به‌معنای خانم)،
مرده (آن مرد)  مرده (مرد است)،
ولی (بزرگ‌تر)  ولی (اما)،
برخی تکیه‌ها صرفن در گفتار ظاهر می‌شوند و در صورت نوشتاری معنای روشنی دارند (یعنی نقش تکیه حذف می‌شود). مثلن وقتی کسی می‌گوید: این+خون+اس
با توجه به تکیه روی «خ» یا «ن» می‌فهمیم که منظورش کدام‌یک از ‌این دو جمله است:
این خون اس
این خونه س
 
هم‌نویسه‌های ساکن و متحرک
در ‌این گروه کلماتی قرار می‌گیرند که به «ه» یا‌ های فارسی ختم می‌شود. بسیاری از اهل زبان فکر می‌کنند ‌این‌ها را باید به‌صورت حرف ساکن تلفظ کرد به‌خصوص وقتی متنی را می‌خوانند یا به‌صورت نیمه‌رسمی ‌و رسمی ‌حرف می‌زنند:
شده بود، گفته بود، آمده است که در آن‌ها شد و گفت و آمد همه به کسره و حرکت ختم می‌شوند نه به ‌های ساکن.
در واقع همه‌ی فعل‌های فارسی در ‌ترکیب با بودن و استن به کسره ختم می‌شوند و نه حرف «ه». حرف «ه» برابر است با کسره. چنان که در کلمات زرده و سبزه و چینه و شناسه و نامه و بهره می‌بینیم. یا در کلمات عربی ‌رایج در فارسی هست: مدرسه و علمیه و نظریه و قضاییه و مجریه و مقننه.
کلماتی که به کسره و «ه» ختم شوند و‌ «ه» خوانده شود، در فارسی کم‌تعداد و کم‌کاربرد است:
ده (روستا)
ده (بده مثلن در فرمانده)
که (کوچک مثلن در کهین و که‌تر)
مه (ابر)
مه (بزرگ مثلن در مهبانگ یا انفجار بزرگ در اصطلاح اختر-فیزیک)
حتا کلماتی که به فتحه و «ه» ختم شود هم پرتعداد نیست. مثلن:
به‌به (آفرین)  اما درصورتی‌که حرف وابسته‌ساز باشد: به (با کسره‌ی آخر)
ده (عدد ١٠)
ره (کوتاه‌شده‌ی راه)  اما در شکل محاوره‌ای فعل می‌رود: می‌ره (با کسره‌ی آخر)
شه (کوتاه‌شده‌ی شاه)  اما در شکل محاوره‌ای فعل می‌شود: می‌شه (با کسره‌ی آخر)
گه (کوتاه‌شده‌ی گاه)  اما در شکل محاوره‌ای فعل می‌گوید: می‌گه (با کسره‌ی آخر)
مه (کوتاه‌شده‌ی ماه)
 
هم‌نویسه‌های فاعلی مفعولی
یکی از دیگر صورت‌های هم‌نویسه‌ها که خوب است جداگانه مورد توجه قرار گیرد کلمات عربی ‌هستند که دو صورت فاعلی و مفعولی‌شان یکسان نوشته می‌شود اما با اختلاف کسره و فتحه از هم متمایز می‌شوند:
مخاطب (با فتحه‌ی طا) کسانی که می‌شنوند و تماشا می‌کنند مثل مخاطبان رسانه‌ها. مثلن: مردم مخاطب ما هستند.
مخاطب (با کسر طا بر وزن مناسب) فاعل است و خطاب‌کننده؛ کم‌تر کاربرد دارد.
محقق (با فتحه‌ی قاف بر وزن مقدس) تحقق‌یافته
محقق (با کسره‌ی قاف) پژوهشگر
منتسب (با فتحه‌ی سین بر وزن مشترک) نسبت‌داده‌شده، دارنده‌ی نسبت و رابطه.
منتسب (با کسر سین) صاحب نسبت؛ کم‌تر کاربرد دارد.
 
کلمات بی‌تاریخ یا بیگانه
گفتیم که خط تاریخ زبان را نگه می‌دارد، یعنی کلمات تاریخ‌دار و باسابقه را حفظ می‌کند و بین ‌این صورت تاریخی و تحولات زبانی بده‌بستانی برقرار است که هم کند است و هم قاعده‌مند. اما یک تحول جدید آشنایی‌ ایرانیان با واژگان غربی ‌است - عمدتن روسی و آلمانی و فرانسوی و بعد انگلیسی. در‌ این تحول کلماتی وارد زبان شدند که تاریخ نداشتند و کاملن تازه بودند. ‌این گروه کلمات یک فرق بزرگ هم با کلمات غیرفارسی پیشین داشتند: کلمات غیرفارسی قبلن از زبان عربی ‌و ‌ترکی عثمانی وارد فارسی می‌شد که هر دو خط و الفبای یکسانی با فارسی داشتند. ‌این کلمات عربی‌ و ‌ترکی وقتی وارد زبان فارسی می‌شدند می‌توانستند تاریخ خود را وارد فارسی کنند. بنابرین اگر کلمه یا نام‌واژه‌ی «قاهره» در خود مصر همین‌طور نوشته می‌شد، در فارسی هم به‌صورت قاهره وارد و پذیرفته و نوشته می‌شد. یا اگر آنقره  آنکارا به‌همین‌صورت در خط ‌ترکی ثبت شده بود، در فارسی هم مشکلی برای نوشتن نداشت.
اما کلمات اروپایی نه خط یکسانی با فارسی داشتند و نه ساختار تلفظ آن‌ها به فارسی نزدیک بود. بنابرین از دو جهت در خط فارسی مشکل پیدا می‌کردند: هم شنیدار و هم نوشتار. مثلن واژه‌ی اتومبیل با ‌این صورت‌ها ثبت شده است:
اُتمبیمل
اوتمبیل
اوتومبیل
اوتوموبیل
نام‌های اروپایی اگر نزدیک به اصل تلفظ می‌شده‌اند یا به لهجه‌ی ‌ایرانی ناچار دو صورت نوشتاری داشته‌اند:
فرانکلن  فرانکلین
ریگن  ریگان
برمینگام  برمینگهام
تامس  توماس
فاکنر  فالکنر
استین بک  اشتین بک
انشتاین انشتین  انیشتاین
حتا در دوره‌ای نام‌واژه‌های فرنگی که با صامت شروع می‌شده‌اند با صامت هم نوشته می‌شده‌اند:
سمیث   Smith اسمیت
سنو  Snow  اسنو
البته شیوه‌های مختلف ثبت نام‌های بیگانه دست‌کم از دو موضوع دیگر تاثیر می‌گیرد:
نخست شیوه‌ی تلفظ یک کلمه یا نام در زبان اصلی (مثلن فرانسه یا انگلیسی). بنابرین حتا نام‌های واحد با تلفظ‌های مختلف ثبت می‌شوند. مثلن برای دو نام John  George:
جان  جرج - در تلفظ انگلیسی،
یوهان  گئورگ - در آلمانی،
ژان  ژرژ -  در فرانسوی.
دوم پراکنده شدن ‌ایرانیان در سه دهه‌ی اخیر در کشورهای مختلف. آشنایی ‌ایرانیان با زبان کشورهای میزبان باعث شده است که نحوه‌ی گفتار و نوشتار آن‌ها متاثر از آن زبان‌ها باشد. ‌این بحث را در سطح واژگانی می‌توان در‌این کلمات دید:
ایرانیان فرانسه‌نشین: انترنت، ‌ایرانیان انگلیسی‌زبان:‌ اینترنت
ایرانیان فرانسوی و آلمانی‌زبان: ارو، ‌ایرانیان انگلیسی‌زبان: یورو
ایرانیان آلمانی‌زبان: گمیل، ‌ایرانیان انگلیسی زبان: جی میل،
ایرانیان هلندی‌زبان: دن‌هاخ، ‌ایرانیان انگلیسی‎زبان: هیگ، نام برگرفته از فرانسه در ‌ایران: لاهه
 
کلمات غیرفارسی اما تاریخ‌دار
کلمات و نام‌واژه‌های غیرفارسی هرقدر کهنه‌‌تر باشند و زمان دور‌تری به زبان فارسی وارد شده باشند، طبعن در خط و متن‌های فارسی بیش‌تر ظاهر شده‌اند و نوعی سنت و تاریخ پیدا کرده‌اند. گروه کلمات یونانی - لاتینی در فلسفه و ادبیات و علوم قدیمه از ‌این شمار است. مثلن: بوتیقا و ارغنون.
کلمات توراتی و انجیلی هم از ‌این شمار است و بنابرین در فارسی به همان صورتی می‌آید که قرن‌هاست وجود داشته است:
ابراهیم به‌جای آبراهام
یحیی و یوحنا به‌جای جان
متی به‌جای ماتیو
مرقس به‌جای مارک (مارکوس)
میکائل به‌جای مایکل
ولی همین‌دست کلمات وقتی منشا جدید داشته باشند، از تلفظ زبان اصلی پی‌روی می‌شود:
آبراهام لینکلن و نه ابراهیم لینکلن
جان اف کندی و نه  یحیی اف کندی
ژوزف استالین و نه  یوسف استالین
مایکل جکسون و نه میکائل جکسون
گروه کلماتی دیگری هم هستند که بازمانده از جغرافیای قدیم‌اند و نتیجه‌ی آشنایی ‌ایرانیان با آن سرزمین‌ها یا آشنایی با سفرنامه‌ها و دانش‌نامه‌های مربوط به آن سرزمین‌هاست عمدتن از طریق متون عربی. از ‌این گروه مثلن نام‌های‌ اندلسی یا اسپانیایی را می‌توان ذکر کرد:
اشبیلیه که امروزه سیویل گفته می‌شود
غرناطه که امروزه گرانادا گفته می‌شود
قرطبه که امروز کوردوا گفته می‌شود
 
مشکل خط لاتینی با کلمات شرقی
بد نیست اشاره کنیم که در زبان‌هایی که از خط لاتینی استفاده می‌کنند، هم مشکل نام‌های خارجی و مثلن نام‌های ‌ایرانی و اسلامی‌ وجود دارد.‌ این زبان‌ها طبعن برای منعکس‌کردن صداها و صامت‌هایی که ندارند با مشکل مواجه می‌شوند. مثلن در نشان دادن خ  ذ  غ  ق می‌توان دید که خط لاتین کاستی دارد و برای همین ناچار ‌این‌دست واژه‌ها را تغییر می‌دهد و به ک و د و گ تبدیل می‌کند:
‌ترمذ Tirmidh
قره باغ  Karabakh
قونیه Konya
غزه Gaza
خارک Khark
خسرو Khosrow  
غزالی Algazel  Al-Ghazali
 
قواعد زبان‌های وام‌دهنده در فارسی
زبان‌ها در طول حیات خود مرتب از زبان‌های همسایه کلمات و تعبیرهایی را وام می‌گیرند. همچنین در جریان ‌ترجمه از زبان‌های دیگر میزان زیادی واژه‌ها و تعبیر وارد زبان می‌شود. در طول سال‌ها بده‌بستان و همنشینی واژگانی و حتا همزیستی نحوی، زبان‌هایی که با فارسی در تماس بوده‌اند شیوه‌های ساخت واژه و تعبیرات خاص خود را به فارسی‌زبانان منتقل کرده‌اند. حاصل برخی از ‌این شیوه‌ها چندان جا افتاده که دیگر بازشناخته نمی‌شود و جزو زبان است. اما محصولات تازه که ناهمسازی خود را نشان می‌دهند، باید کنار گذاشته شود:
از گروه اول:
مزلف از زلف
مکلا از کلاه
نزاکت از نازک
مفلوک از فلک
ممهور از مهر
از گروه دوم:
ممنوع‌الکار (به سیاق ممنوع‌الخروج)
ممنوع‌الپخش
ناچارن و گاهن (به سیاق اکثرن و غالبن)
 
نامواژه‌های فارسی با صورت عربی
جرجانی عربیده‌ی گرگانی
اصفهانی عربیده‌ی اسپهانی
طبری  طبرستان عربیده‌ی تبری  تبرستان
ابرقو عربیده‌ی ابرکوه
گرایشی وجود دارد که ‌این واژه‌های فارسی را که صورت عربی ‌پیدا کرده با همان صورت اصل فارسی‌اش بنویسند. و مثلن به‌جای اصفهانی اسپهانی بگویند و ثبت کنند. یا طای عربی‌ را از کلمات فارسی تبار بیندازند و به تای فارسی بدل کنند.
 
ساده‌سازی خط از قواعد زبان‌های وام‌دهنده
اگر به تحولات خط فارسی در ظرف ۷٠ ساله اخیر نگاه کنیم، می‌بینیم که از جهاتی خط ساده‌‌تر شده است. ‌این سادگی طبعن برای نزدیک‌شدن خط به گفتار است. مثلن:
١. تغییر همزه‌های عربی‌به یاء فارسی
زائل  زایل
جائز جایز
البته نمی‌توان ‌این قاعده را به همه‌ی واژه‌هایی که همزه می‌گیرند (مثلن: رئوس، مسئول) گسترش داد؛ به‌خصوص واژه‌های غیرعربی:
ژوئن، رئالیسم، سئول، لائوس، سوئز، کاکائو
٢. تبدیل یاء عربی ‌( و ‌ای عربی به ‌ای فارسی
اعلا (در اصل: اعلی) ، تقوا، اسماعیل، رحمان (در اصل: رحمن)
٣. قبول کردن «ی» به‌جای کسره وابسته‌ساز (=اضافه) یا همزه
علماء اعلام  علمای اعلام
ابتداء کار  ابتدای کار
مدرسه راهنمایی مدرسه‌ی راهنمایی
نمایه کتاب  نمایه‌ی کتاب
۴. حذف همزه از پایان کلمات عربی‌که به مصوت «آ» ختم می‌شوند:
انشا، اجرا، اعضا، اشیا، دعا
۵. افزودن الف به اول همه کلمات فرنگی که با ساکن شروع می‌شوند:
اشمیت،‌ های استریت، اسنوبیسم
٦. فعال‌سازی حرف «ث» فارسی برای نشان دادن تلفظ درست‌‌تر واژگان خارجی (وقتی ث را نتوان به ت تبدیل کرد):
سیلویا پلاث، آ.ث. میلان
این را هم خوب است اشاره کنیم که در زبان انگلیسی، ساده‌سازی در خط انگلیسی آمریکایی نسبت به خط رایج در بریتانیا اتفاق افتاده است و بسیاری کلمات در انگلیسی آمریکایی ساده‌‌تر نوشته می‌شوند:
color colour
honor honour
به‌علاوه، ساده‌سازی برای واژه‌های خارجی هم وجود دارد. هم برای یکدست‌کردن نوشتار و هم برای تطبیق نوشتار با تحولات و تغییرات زبان اصلی. مثلن قرآن در انگلیسی به ‌این سه صورت نوشته می‌شود اما صورت‌های اول و دوم اکنون رایج‌‌تر است:
Koran
Quran
Qur’an
و شیعه به‌این صورت‌ها:
Shia
Shi’a
همین‌طور آوانویسی نام‌های مرکب فارسی هم بی‌دردسر نیست:
Kooh-e-noor  Koh-i-noor
اما ساده‌سازی از حدی فرا‌تر نمی‌رود. مثلن برند مشهور مد و عطر فرانسوی که ‌ایو-سن-لورن نامیده می‌شود، ‌این‌طور نوشته می‌شود:
Yves Saint Laurent
که اگر می‌خواست به تلفظش نزدیک باشد بایست‌ این‌طور می‌بود:
 Eve San Loran
برای ‌این‌که آن را درست بخوانید طبعن باید کمی ‌با نظام تلفظ فرانسوی آشنا باشید. یعنی زبان همیشه اصل است.
 
خلاصه‌:
غلط املایی امری جهانی است! ‌این تصور که می‌توان به خطی نوشت که غلط املایی پیدا نکنیم، تصوری بی‌بنیاد است. زیرا خطی وجود ندارد که غلط املایی در آن به صفر برسد.
زبان شنیداری است. یعنی اصل زبان به قول دستورنویسان قدیم «سماعی» است. به همین دلیل است که در زبان نمی‌شود قیاسی و یا منطقی بحث کرد. مثلن نمی‌شود گفت چون می‌توان از «جنگ» که اسم است به اضافه «-یدن» مصدر ساخت و گفت جنگیدن پس از همین راه می‌شود گفت: روغنیدن.
پایه‌ی همه‌ی غلط‌های املایی شنیدار است. به‌این‌معنا که در روند نوشتاری‌شدنِ شنیدار است که آن‌چه غلط املایی می‌خوانیم رخ می‌دهد.
اگر زبان شنیداری باشد، خط تاریخ است. غلط املایی زمانی به‌وجود می‌آید که ما با تاریخ واژه‌ها آشنا نیستیم. آن هم نه همه‌ی واژه‌ها که واژه‌هایی خاص. و‌ این یعنی نیاز داریم تاریخ زبان‌مان را به‌تر بشناسیم.
یک روند دایمی‌ در رابطه‌ی خط و زبان نزدیک‌ترکردن ‌این دو به یکدیگر است. اما به‌دلیل محافظه‌کاری ذاتی خط ‌این روند کاملن باز نیست؛ برای همین است که نمی‌توان به‌جای اغتشاش اختشاش نوشت یا به‌جای شنبه شمبه.
یکی از مشکلاتی که‌این روزها شایع است آوردن «واو» به‌جای کسره‌ای است که کلمه‌ای را به کلمه‌ی قبل خود وابسته می‌کند. مثلن به‌جای «درد دل»، یعنی دردی که از دل و وابسته به دل است، می‌نویسند درد و دل و ‌این خطا ناشی از تبدیل نادرست شنیدار به نوشتار است.
یک خطای املایی دیگر که بسیار شایع شده ظاهرکردن کسره‌ی وابسته‌ساز به‌صورت‌های چسبان است: ماله من به‌جای مال من.
کسره‌ی وابسته‌ساز در خط فارسی هرگز به‌صورت «های چسبان» ظاهر نمی‌شود. اما گاه به‌صورت «ی» ظاهر می‌شود مثل جاهای خوب یا میوه‌ی تازه.
کلمات هم‌آوا یا هم‌صدا کلماتی‌اند که مثل هم تلفظ می‌شوند و از نظر شنیداری فرقی ندارند اما در نوشتار و معنا کاملن از هم فرق دارند. مثلن: آر (بیاور)  عار (ننگ)
اگر واژه‌ای را می‌بینیم که قبلن «نشنیده‌ایم» احتمال زیاد آن را غلط خواهیم خواند.‌ این نادرستی در نام‌ها و واژه‌های لاتینی زیاد اتفاق می‌افتد. برای همین است که بسیاری که نام ارنست همینگوی را نشنیده‌اند نام او را همین-گوی می‌خوانند.
هم‌نویسه‌ها واژه‌هایی هستند که دو صورت درست دارند اما صورت درست و نادرست جابه‌جا خوانده می‌شود. مثلن: ارگ (قلعه)  ارگ (ساز موسیقی).
مهم‌ترین راهنمای تشخیص بین صورت‌های تلفظ و معنا در هم‌نویسه‌ها بافت زبانی یا کانتکست است.
یک نوع از هم‌نویسه‌ها کلماتی‌اند که صرفن بر اساس جای «تکیه» معنای متفاوتی پیدا می‌کنند. مثلن: مادام (تا وقتی که)  مادام (از فرانسه به‌معنای خانم)
همه‌ی فعل‌های فارسی در ‌ترکیب با «بود» و «است» به کسره ختم می‌شوند و نه حرف «ه»؛ مثلن: بوده است و شده بود. حرف «ه» برابر است با کسره چنان که در کلمات زرده و سبزه و چینه و شناسه و نامه و بهره می‌بینیم.
یک گروه از هم‌نویسه‌ها دو صورت فاعلی و مفعولی کلمات عربی‌است که یکسان نوشته می‌شوند اما با اختلاف کسره و فتحه از هم متمایز می‌شوند: مخاطب (خطاب‎کننده) و مخاطب (خطاب‌شده، تماشاگران سینما و تلویزیون و خوانندگان رسانه‌ها)
پراکنده‌شدن ‌ایرانیان در سه دهه‌ی اخیر در کشورهای مختلف باعث شده است که نحوه‌ی گفتار و نوشتار آن‌ها متاثر از آن زبان‌ها باشد. مثلن ‌ایرانیان فرانسه‌نشین می‌گویند: انترنت ‌ایرانیان انگلیسی‌زبان می‌گویند:‌ اینترنت.
در زبان‌هایی که از خط لاتینی استفاده می‌کنند هم مشکل نام‌های خارجی و مثلن نام‌های‌ایرانی و اسلامی ‌وجود دارد. مثلن در نشان دادن خ  ذ  غ  ق می‌توان دید که خط لاتینی کاستی دارد و برای همین ناچار‌ این‌دست واژه‌ها را تغییر می‌دهد و به ک و د و گ تبدیل می‌کند. مثلن: غزه می‌شود گزه Gaza .
زبان‌هایی که با فارسی در تماس بوده‌اند شیوه‌های ساخت واژه و تعبیرات خاص خود را به فارسی زبانان منتقل کرده‌اند. حاصل برخی از‌ این شیوه‌ها چندان جا افتاده که دیگر بازشناخته نمی‌شود (مثلن نزاکت) و جزو زبان است. اما محصولات تازه که ناهمسازی خود را نشان می‌دهند باید کنار گذاشته شود (مثلن ممنوع‌الپخش).
اگر به تحولات خط فارسی در ظرف ۷٠ ساله اخیر نگاه کنیم می‌بینیم که از جهاتی خط ساده‌‌تر شده است.  ‌این سادگی طبعن برای نزدیک‌شدن خط به گفتار است. مثلن: انشا به‌جای انشاء و اعلا به‌جای اعلی.

از:‌ایران وایر

.:: ارسال نظر(0) ::.
چندگونگی در واژه ها
نویسنده needlife تاریخ ارسال چهارشنبه 19 آذر 1393 در ساعت 22:06

شماره‌ی نوشته: ٢٣ / ۵

 

دکتر ابوالحسن نجفی

تیمور رضایی

چندگونگی در واژه‌ها

 

در همه‌ی زبان‌ها واژه‌هایی هست كه از نظر املایی به دو یا چند صورت می‌توان آن‌ها را نوشت. در این نوع كلمات، معمولن نوشتن یك صورت آن‌ها ارجح، درست‌تر و متداول‌تر است و نوشتن شكل دیگر غلط به‌شمار نمی‌آید.  

آگاهی‌نداشتن یا بی‌توجهی به این كلمات گاهی باعث می‌شود كه حقّ دانش آموزانی ضایع شود. به‌ویژه این كه عده‌ای از دبیران غیرمتخصص هم املا تدریس می‌كنند. در کتاب زبان فارسی (٣) رشته‌ی ادبیات (ص ۴۷) آمده است: «كلماتی كه املای آن‌ها در متون گذشته و امروز به دو شكل رواج داشته است، به هر دو شكل صحیح هستند و ‌ترجیح یكی از آن‌ها به‌‌معنا غلط‌بودن دیگری نیست. البته در آموزش رسمی، به منظور هماهنگی و وحدت رویه، یكی از دو شكل املا كه آموزشی‌تر است، ‌ترجیح داده می‌شود». آقای دكتر باطنی در كتاب «نگاهی تازه به دستور زبان» می‌نویسد: «چندگانگی صورت‌های زبان در تلفظ، در خط، در ساخت واژه‌ها و در الگوهای دستوری مشاهده می‌شود. در این‌گونه موارد سؤال به این صورت مطرح نیست كه «از این‌ها كدامش درست است» بلكه اصولی‌تر این است كه پرسیده شود «از این‌ها كدامش درست‌تر یا مصطلح‌تر است» در بسیاری موارد حتا به این سؤال نسبی ‌هم نمی‌توان جواب داد؛ مثلن در زمینه‌ی تلفظ اگر پرسیده شود «نُخُست» درست است یا «نَخُست» باید جواب داد هردو؛ یا اگر پرسیده شود پِژوهش درست است یا پَژوهش یا پُژوهش؟ باید جواب داد هرسه؛ ولی پَژوهش تلفظ عادی‌تری است». همین نویسنده در جای دیگری می‌نویسد: «ملاك تمایز گذاشتن بین درست و غلط در زبان نحوه‌ی كاربرد یا استعمال اهل زبان است نه اصول منطق.

اگر در فرهنگ‌ها و آیین نگارش‌های معتبر هم نگاهی بیندازیم، می‌بینیم كه این كلمات به دو یا چند شكل ضبط شده‌اند و نظر واحدی در املای آن‌ها وجود ندارد. ‌ترتیب واژه‌ها به این صورت است كه واژه‌ی اولی شكلی است كه در كتاب آمده و شكل یا اَشكال بعدی صورت‌های املایی دیگر واژه است».

در پایین به نمونه‌هایی از واژه‌های چندگونه نگاهی می‌کنیم:

 

آذوقه / آزوقه / آزوغه: دكتر معین و استاد سمیعی املای «آزوقه» را ‌ترجیح می‌دهند. در فرهنگ عمید «آزوغه» هم آمده است.

آری / آره

• اجاق / اجاغ: (‌تركی) مجازن به‌‌معنا خانواده است. شکل اول رایج‌تر است.

• استانبول / استامبول / اسلامبول: نام دیگر قسطنطنیه است. به هرسه صورت درست است.

• آشیان / آشیانه

• آیینه / آینه: نوعی سطح صیقلی كه نور رسیده از هرجسم را باز می‌تاباند، هرچیز بسیار صاف و برّاق

• اتاق / اطاق: اصل این لغت ‌تركی است و در‌ تركی مخرج «ط» وجود ندارد. بنابراین به‌تر است كه به‌صورت «اتاق» نوشته شود. در زبان تركی به‌‌معنا خانه و خیمه‌گاه است. برخی پنداشته‌اند این كلمه همان«وثاق» عربی ‌است.

• اتومبیل / اتوموبیل / اتمبیل‌: از فرانسوی Automobile از پیشوند دارای ریشه‌ی لاتینی به‌‌معنا «خود» و «موبیل» به‌‌معنا متحرك، سیار و روان، معادل فارسی «خودرو». آقای بهمنیار در مقاله‌ی «املای فارسی» كه در مقدمه‌ی لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده است، صورت «اتمبیل» را پیشنهاد می‌كند.

• ارّابه / عرّابه: به‌معنای گردونه و گاری و هردو املا درست است. ارابه فارسی است و معرّب آن عرّابه است. ارابه، بدون تشدید هم درست است

• اَینشتین / انشتین: هردو به‌كار رفته است.

• باتلاق / باطلاق‌: این كلمه ‌تركی است (در اصل باتّاق به‌‌معنا لجنزار) معادل فارسی آن «مرداب» است و به‌تر است آن را با «ت» بنویسیم. 

• بتّه / بوته / بته‌: هرسه صحیح و یك كلمه‌ی فارسی است. گُل و بتّه: نقش گل و گیاه كه نقاش می‌كشد.

• بسطام / بستام‌: آقای بهمنیار ضبط «بستام» را پیشنهاد می‌كند. صورت اول رایج است.

• بقچه / بغچه: (‌تركی)، به‌ هردو صورت درست است‌.‌

• پُرُوفسور/ پرفسور / پروفسر: از واژه‌ی فرانسوی Professeur به‌‌معنا استاد دانشگاه. دو شكل اول و دوم بیش‌تر متداول است.

• پرهیزکار / پرهیزگار

• بله / بلی

• پنهان / پنهانی

دردِ پنهان فراقم ز تحمّل بگذشت   ورنه از دل نرسیدی به زبان

قصّه‌ی عشق را نهایت نیست      صبر پیدا و درد پنهانی    سعدی

• پشک / پشکل

سرگین گوسفند و بز و بعضی دیگر از چهارپایان. پشگ و پشگل غلط است.

• پیامبر / پیغمبر / پیغامبر

• پیرامَن / پیرامون

صورت اوّل در متون قدیم بیش‌تر کاربرد داشته است.

بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم       نفْس را چون مارْ خطِّ نهی پیرامَن کشم 

فریدون گفت نقّاشان چیــن را       که پیرامون خــرگاهش بدوزند

• پیراهن / پیرهن

• تاغ / تاق: نام درختچه‌ای است. به هردو صورت آمده است.

• تئاتر / تآتر: فرانسوی theatre به هردو صورت درست است.

• تُشک / توشک / دُشک / دوشک

به‌معنای «زیرانداز، رخت‌خواب» اصل این واژه ‌ترکی است و در فارسی آن را به این چهار صورت می‌نویسند. ولی امروزه تُشک رایج‌تر از بقیه است.

• دگمه / دکمه / تکمه

هرسه واژه به ‌یک ‌معنا و دارای ارزش‌ یکسانند، امّا دگمه رایج‌تر و ظاهرن صحیح‌تر است.

• جارو / جاروب

هردو واژه صحیح است و هردو به ‌یک ‌معنا است و در متون معتبر فارسی با ارزش‌ یکسان به‌کار رفته‌اند.

• جاویدان، جاودان، جاودانه

• جِقّه / جغّه: این واژه‌ی فارسی به‌‌معنا تاج است. دكتر نجفی و استاد سمیعی املای «جغّه» را ضبط كرده‌اند.

• جَهاز / جَهیز / جَهیزیه / جَهازیه

به‌‌معنای «آن‌چه از اسباب و اثاث و مال که همراه عروس به خانه‌ی شوهر فرستند.» جهاز کلمه‌ی عربی ‌است و در متون فارسی نیز به‌کار رفته است: «فردوسی شاهنامه به نظم همی ‌کرد و همه‌ی امید او آن بود که از صله‌ی آن کتاب جهاز آن دختر بسازد» (چهارمقاله، 94) جهیز در عربی‌ صفتِ اسب و به‌معنای «تندرو و چابک» است، ولی فارسی‌زبانان آن را به‌عنوان مُمال و مرادفِ جهاز به‌کار می‌برند: خوش‌تر بُود عروس نکوروی بی‌جهیز   ور دوست دست می‌دهدت هیچ‌گو مباش  سعدی

امّا جهیزیه و جهازیه از ساخته‌های فارسی‌زبانان در دوران متأخّر است.

• چارپاره / چهارپاره: به‌شكل اوّل رایج‌تر است.

• چارچوب / چهارچوب: به‌شكل اوّل رایج‌تر است.

• خارا / خاره. نوعی سنگ که به‌ویژه در ساختمان به‌کار می‌رود.

دل خارا ز بیم تیغ او خون گشت پنداری    که آتش رنگ خون دارد چو بیرون آید از خارا   فرّخی

سیل سرشک ما ز دلش کین بدر نبرد   در سنگ خاره قطره‌ی باران اثر نکرد   حافظ

• خدا / خداوند / خداوندگار

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم   این عجب بین که نوری ز کجا می‌بینم

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش    خداوندا نگه دار از زوالش

جهانیان همه گو منع من کنید از عشق    من آن کنم که خداوندگار فرماید حافظ

• خدمتکار / خدمتگار

• ختمی ‌/ خطمی‌: نوعی گیاه گلدار. این كلمه عربی ‌است و به‌صورت «خطمی» نوشته می‌شود. اصل تلفظ خِطمی ‌است

• خُسبیدن/خُفتن/خوابیدن/خُفتیدن

در متون قدیم اغلب خفتن و خسبیدن آمده است. ولی امروزه این دو بیش‌تر در نثر ادبی‌ به‌کار می‌رود و در زبان رایج، خوابیدن رایج است. خفتیدن امروزه به‌کلّی منسوخ است و در متون قدیم نیز به‌ندرت به‌کار رفته است:

گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید   گفت بااین‌همه از سابقه نومید مشو        حافظ

• دچار / دوچار / دو چهار‌: اصل واژه‌ ظاهرن دو چهار است كه در كلیله و دمنه هم آمده است. دچار شكل رایج است.

• درم / درهم: واحد سكه‌ی نقره. اصل این لغت یونانی است.

• دكان / دكّان‌: به هردو صورت آمده است.

• دكمه / دگمه / تكمه: املای هرسه واژه درست است.

• دمکراسی / دموکراسی. شکل نخست رایج‌تر است

• دُنبال / دُنباله

به دنبال غارت نراند سپـاه     که خالی بمانَد پسِ پشتِ شــاه

به دنباله‌ی راستان کژ مــرو      وگر راست خواهی ز سعدی شنو      سعدی

• دوّم / دوم: كلمه‌ی دوّم و سوّم امروزه به‌صورت مشدد تلفظ می‌شوند.

رایگان / رایگانی

در خانه‌های ما ز عطاهای کفّ او     زرِّ عزیز خوارتر از خاکِ رایگان     فرخی

اکنون که شنودم از جهان من    آن نکته‌ی خـــوب رایگانی

کی غرّه شود دل حــــزینم        زین پس به بهــار بوستانی   ناصرخسرو

• رُخسار / رخساره

آتش رخسار گل خـــرمن بلبل بسوخت       چهره‌ی خندان شمع آفت پروانه شد

دوش می‌آمد و رخسـاره برافروخته بود       تا کجا باز دل غم‌زده‌ای سوخته بود   حافظ

• روان / روانه

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روا     باشد کزان میانه ‌یکی کارگر شود 

نهادم عقل را ره‌توشه از می‌  ز شهر هستیش کردم روانه   حافظ

• روبوت / ربوت / ربات / روبات: انگلیسی Robot، از اصل چِك. آدم ماشینی

• روشنی / روشنایی / روشنا(ی)

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود        دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود   حافظ

گوشه‌ی چشمِ مرحمتْ بر صفِ عاشقان فکن      تا شبِ رهروان شود روز به روشناییت  سعدی

«در روشَنای بایستادمی ‌‌و همان افسون هفت بار بگفتمی»       (داستان‌های بیدپای، ص ٦٢)

• ستبر / سطبر‌: این واژه فارسی و به‌تر است با حرف «ت»  نوشته شود.

• سرفراز / سرافراز

• شاد / شادان / شادمان / شادمانه

در مقام صفت ‌یا قید می‌توانند جانشین ‌یکدیگر شوند:

چون غمت را نتوان‌ یافت مگر در دل شاد   ما به امّید غمت خاطر شادی طلبیم      حافظ

بس که بر گفته پشیمان بوده‌ام         بس که بر ناگفته شادان بوده‌ام           رودکی

چه لازم است ‌یکی شادمان و من غمگین   ‌یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار  سعدی

اگر غـــــــم را چو آتش دود بودی      جهان تاریک بودی جاودانه

درین گیتی سراســـــر گر بگردی خردمنــدی نیابی‌ شادمانه       شهید بلخی

• شطرنج / شترنج: شطرنج معرّب و اصل آن سانسكریت است. امروزه با حرف «ط» رایج‌تر است.

• شکیب / شکیبایی

مشتاقی و صبوری از حد گذشت ‌یارا       گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

تا نباید گَشتنم گِردِ دَرِ کس چون کلید      بر درِ دل از آرزو قفلِ شکیبایی زنم    سعدی

• صفحه / صحیفه

هر دو کلمه به‌ یک ‌معنا است و می‌توان آن‌ها را به‌جای ‌یکدیگر به‌کار برد. امّا در معنای اخص، صفحه به هر‌یک از دو رویه‌ی کاغذ و صحیفه به ورق کتاب (که دارای دو رویه است) اطلاق می‌شود.

• صندلی / سندلی‌: معرّب سندلی، در فارسی چندن و چندل و از اصل سانسكریت است، امروزه با حرف «ص» رایج‌تر است.

• طومار / تومار‌: اصل این كلمه یونانی و طومار معرّب آن است. املای شكل اول رایج است.

• غربال / غربیل

معرّب گربال «آلتی دایره‌وار دارای کف مشبّک برای بیختن آرد و دیگر چیزها». بعضی غربیل را لفظ عامیانه می‌دانند ولی هردو کلمه در متون معتبر فارسی با ارزش ‌یکسان به‌کار رفته است:

قرار بر کف آزادگان نگیرد مال        نه صبر در دلِ عاشق، نه آب در غربال    گلستان

«باد خزان در وزیدن آمـــد…رخساره‌ی برگ زرد شد و نَفَس هوا سرد گشت. از کله‌ی ابر دُر می‌ریخت و از غربیلِ هوا کافور می‌ریخت.»    سعدی

• فرمول / فورمول. شکل نخست رایج‌تر است.

• قدقد / غدغد: اسم صوت و صورت اول متداول است.

• قشقرق / غشغرق: این كلمه ‌تركی است. به‌صورت «قشقره» هم به‌كار می‌رود. شكل «قشقرق» رایج است.

• كبّاده / كباده: این كلمه فارسی و بدون تشدید هم آمده است.

• گلبول / گولبول / گولوبول. شکل نخست رایج‌تر است.

• مصرع / مصراع

• ملیون / میلیون‌: از كلمه‌ی فرانسوی million و املای صحیح آن میلیون است.

• مهتاب / ماهتاب

• میکرب / میکروب. شکل نخست رایج‌تر است

• نشان / نشانه

• نُشادر / نوشادر: به هر دو صورت درست است.

• نگهبان / نگاهبان

• نصف‌.‌ نصفه

• وارون / وارونه

• واژگون‌.‌ واژگونه

• واگن/ واگون: (انگلیسی wagon) هریك از بخش‌های مجزای قطار كه به‌وسیله‌ی لكوموتیو برروی ریل راه‌آهن كشیده می‌شود.

• ویلن / ویولن / ویولون. شکل نخست رایج‌تر است

• هجده / هیجده / هژده / هیژده

هرچهار صورت صحیح است و هرچهار شکل آن در متون معتبر فارسی به‌کار رفته است. در اصل «‌هشت ده» بوده است.

• هوشیار / هشیار

• یقه / یخه (‌تركی): گریبان، به هردو صورت آمده است

 

از کتاب «غلط ننویسیم»: دکتر ابوالحسن نجفی

از گلستان ادب: تیمور رضایی

.:: ارسال نظر(0) ::.
داستاند متمم در زبان فارسی
نویسنده needlife تاریخ ارسال چهارشنبه 19 آذر 1393 در ساعت 22:04

شماره‌ی نوشته: ٢۴ / ۵

دکتر ‌ترحم امیری ‌امرایی

داستان متمم در زبان فارسی

 در بین مباحث مختلف دستور زبان، عواملی موجب میشود که برخی بخشهای آن پرمساله‌تر از دیگر بخشها به‌نظر برسد و همین درکنار نکات دیگر موجب دشواری آموزش به زبانآموزان میشود. یکی از این مباحث پردامنه و پرحاشیه، متمم است که به‌رغم انتشار مقالات و پژوهشهای چندی هنوز همه‌ی جوانب آن به‌روشنی بیان نشده و گاه موجب بروز اشتباهاتی در آموزش آن میشود. یکی از این اشتباهات «متمم قید» و «متمم قیدی» است. همین نزدیکی لفظ موجب شده است که برخی این دو را یکی بدانند. اینگونه نکات ریز که ظاهرن چندان اهمیتی هم ندارند اما در حقیقت شالوده‌ی کار را آشفته می‌سازند، کم نیستند. به این خاطر سعی شده است در این مقاله یک بار دیگر و از زاویهای متفاوت، متمم را بنگریم و نکات ریزی را که کم‌تر به آنها توجه میشود، اما در آموزش دستور زبان نقشی اساسی دارند، بیان کنیم.

دستورنویسان جدید که کتاب‌های درسی بر پایه‌ی نظریات آنها نوشته شده است، متمم را ۵ نوعِ متمم اسم، متمم فعل، متمم قید، متمم صفت و متمم شبه‌جمله میدانند. ازآن‌جاکه در کتب دبیرستان اساس و محور متمم سه نوع متمم فعل، اسم و قید است، در این مقاله به بررسی این سه نوع از انواع متمم پرداخته شده و سعی شده تا آن‌جا که ممکن است با مثالهای متنوع و زبانی روان به توضیح و تفسیر آن پرداخته شود و نکات ریزی که از چشم دیگر پژوهشگران پنهان مانده است، بیان گردد.

 

متمم فعل، اسم و قید

از نظر لغوی، متمم به معنای تمام‌کننده و تکمیل‌کننده‌ی چیزی است. دهخدا متمم را به معنای «تمامکننده و به‌انجامرساننده و کامل‌کننده» میداند (دهخدا، ج ١٣: ٢٠٢٢۴). متمم در علوم مختلف و از منظرهای متفاوت معانی متنوعی دارد، اما آن‌چه در این‌جا مورد نظر است، متمم در اصطلاح دستور زبان فارسی است. با بررسی کتب دستور زبانی که تا امروز برای زبان فارسی نگاشته شده است، می‌توان پی برد که اغلب دستورنویسان متمم را آنگونه که باید جدی نگرفته و به‌راحتی از کنار آن گذشتهاند. حال‌آن‌که این بخش از دستور زبان جزییاتی دارد که تنها با دقت در آنها و نکتهسنجی میتوان به این دقایق پی برد.

ازآن‌جاکه فعل قلب و هسته‌ی مرکزی جمله است، تعیین نوع جمله، تعداد اجزای جمله و بسیاری ویژگی‌های دیگر جملات به فعل بستگی دارد. یعنی فعل است که مشخص میکند جمله اسنادی است یا غیراسنادی، دو‌جزیی، سه‌جزیی و یا چهار‌جزیی و از کدام نوع است.

برخی از فعلها گذرا و برخی ناگذرا هستند، یعنی برخی برای تکمیل معنای جمله علاوه بر نهاد به جزء دیگری نیاز ندارند و برخی دیگر نیز با نهاد هم معنای آنها کامل نمیشود و برای تکمیل جمله به جزیی غیر از نهاد نیاز دارند. اگر این جزء مفعول باشد، فعل گذرا به مفعول است و اگر متمم باشد، گذرا به متمم است و اگر آن جزء مسند باشد، فعل گذرا به مسند است. در این‌جا تنها به متمم میپردازیم و از بررسی انواع دیگر صرفنظر می‌کنیم.

با توجه به مطالب گفته‌شده، ارزش متمم در جمله‌هایی که فعل آنها گذرا به متمم است، به ‌اندازه‌ی مفعول در جملاتی است که فعل آنها گذرا به مفعول است؛ یعنی همانگونه که حذف مفعول در آن جملات موجب ابهام و نقض در جمله می‌شود، حذف متمم نیز در جملاتی که فعل آنها گذرا به متمم است، ابهام و نامفهومی ‌به ‌همراه دارد. این نوع متمم را «متمم اجباری» میخوانند. مشکلات متمم در متمم اجباری نیست؛ زیرا متمم اجباری بخشی از کلام است که نبود آن را به‌روشنی میتوان درک کرد. علاوه بر این، در متمم اجباری نکات ریز و قابل‌توجه چندانی وجود ندارد و تمام حواشی متمم ناشی از حضور متمم اختیاری است؛ یعنی، متمم اختیاری است که موجب دامنهدارشدن بحث متمم میشود: «اشکال وقتی پیش میآید که همین ساخت (حرف اضافه + گروه اسمی) علاوه بر این کاربرد یعنی متممی، کاربرد دیگری هم دارد که مورد نیاز هیچ فعلی نیست؛ یعنی وجودش اختیاری است و جنبه‌ی توضیحی دارد و اگر از جمله حذف شود، هیچ نقصی در جمله پیش نمیآید. فقط توضیح حذف میشود» (وحیدیان کامیار، ١٣۷۷: ٢۴). برای جلوگیری از این اشکال و تشخیص انواع متمم و جداکردن هر گروه لازم است در این‌ خصوص به بررسیهایی بپردازیم و انواع متمم را نشان دهیم و خصوصیات هر کدام را بیان کنیم. ابتدا خود متمم:

دستورنویسان، متمم را اسمی ‌میدانند که بعد از حروف اضافه واقع میشود. بنابراین، در دستور زبان متمم سازهای است متشکل از یک حرف اضافه و یک گروه اسمی ‌(حرف اضافه + اسم (گروه اسمی)). همانند جملات زیر:

کلام خاقانی آکنده از ابهام است. حرف اضافه = از // متمم = ابهام

او کسانی را که به ایران گزند رسانده بودند، دوست نمی‌داشت. ‌ حرف اضافه = به // متمم = ایران

متممها هم در جملههای اسنادی میآیند و هم در جملههای غیراسنادی. یعنی، صرف‌نظر از نوع فعل جمله، گاهی متمم بهعنوان جزیی از اجزای جملات ایفای نقش می‌کند و موجب تکمیل معنای جمله می‌شود و گاهی نیز تنها توضیحی به جمله می‌افزاید؛ درحالی‌که جمله ضرورتن به آن نیاز ندارد.

 

انواع متمم

«متمم را بسته به این‌که وابسته به کدام جزء کلام است، به انواعی تقسیم میکنند. گاهی متمم برای اسم میآید، گاه برای قید، و زمانی هم برای صفت، فعل و در نهایت برای شبه‌جمله. بر این اساس متمم ۵ نوع است.» (وحیدیان کامیار، ١٣٨٦: ٩٨)

پرداختن به همه‌ی انواع متمم و بررسی جوانب آنها، از حوصله‌ی یک مقاله بیرون است؛ بنابراین، در این مقاله تنها به سه نوع متمم، که در کتابهای درسی دبیرستان در مورد آنها صحبت شده است، یعنی «متمم اسم»، «متمم فعل» و «متمم قید» می‌پردازیم و مابقی بحث را به مجالی دیگر واگذار می‌کنیم.

 

متمم فعل: برخی از جملهها به‌رغم داشتن همه‌ی اجزای اصلی، یعنی فعل، نهاد و مفعول و...، معنای کاملی ندارند. اینگونه جملهها برای تکمیل معنای خود به جزء دیگری نیاز دارند تا معنایشان کامل شود. به زبان دیگر، در این جملهها با وجود همه‌ی اجزای اصلی کلام، هنوز در ذهن شنوده یا خواننده علامت سؤالی باقی میماند. نقش متمم فعل این است که این علامت سؤال را پاک کند و معنای جمله را به‌گونه‌ای کامل کند که هیچ ابهامی‌ در آن وجود نداشته باشد. مثلن در جمله‌ی «کیارش شیر را افزود» در ذهن خواننده یا شنونده این سؤال ایجاد میشود که شیر را به چه افزود؟ بنابراین، جمله‌ی مذکور و جملاتی همانند آن به جزیی نیاز دارند تا ابهام را از جمله بزداید و به تبع آن سؤال ایجاد‌شده نیز از ذهن خواننده یا شنونده پاک شود. این جزء متمم است و ازآن‌جاکه بهطور مستقیم با فعل در ارتباط است و معنای فعل را کامل میکند، به آن متمم فعل می‌گویند.

فعلهایی که به متمم نیاز دارند، با حروف اضافه خاص خود همراهند. در بین همه‌ی حروف اضافه سه حرف «به»، «با»، «از» بیش‌ترین کاربرد را در ساختن متمم فعل دارند. از جمله فعل‌هایی که با این حروف اضافه میآیند، میتوان گروههای زیر را برشمرد:

«فعلهایی که از مصادر زیر ساخته میشوند، به متمم نیاز دارند و با حرف اضافه‌ی «به» میآیند:

اندیشیدن، پرداختن، آویختن، بالیدن، برازیدن، آموختن، افزودن، آلودن، پیوستن، چسبیدن، گرویدن، نازیدن، نگریستن، بخشیدن، سپردن، فروختن، گفتن، دادن.

فعلهایی که از مصادر زیر ساخته میشوند به متمم نیاز دارند و با حرف اضافه‌ی «از» می‌آیند:

پرسیدن، آموختن، ‌ترسیدن، رنجیدن، خریدن، دزدیدن، ربودن، رهاندن، شنیدن، کاستن، گرفتن.

فعلهایی که از مصادر زیر ساخته میشوند به متمم نیاز دارند و با حرف اضافه‌ی «با» می‌آیند:

جنگیدن، اندودن، آمیختن، سنجیدن، ساختن.» (وحیدیان کامیار، ١٣٨٦: ١٨)

نکته: وقتی میگوییم این افعال با این حروف اضافه میآیند، یعنی این افعال تنها با همین حروف اضافه میآیند. به زبان دیگر این حروف، حروف اضافه‌ی اختصاصی افعال مذکورند. به زبان دیگر میتوان گفت: «نازیدن به»، «‌ترسیدن از»، «جنگیدن با» اما نمیتوان گفت: «نازیدن از» یا «‌ترسیدن با». بنابر آن‌چه گفته شد، این گروه از افعال به دلیل داشتن حرف اضافه‌ی اختصاصی، به متمم نیز نیاز دارند تا معنای جمله را کامل کنند.

در مورد متمم فعل لازم است بدانیم:

● به متمم فعل، متمم اجباری نیز میگویند؛ زیرا برای تکمیل معنای جمله ضروری است.

● حذف متمم فعل (متمم اجباری) به معنای جمله آسیب میزند؛ بنابراین، نمیتوان آن را حذف کرد.

● فعلهایی که متمم میگیرند، اگر گذرا به مفعول باشند جملههای چهارجزیی با متمم تشکیل میدهند و اگر ناگذرا به مفعول باشند، جملههای سهجزیی با متمم میسازند.

● متمم فعل در شمارش تعداد اجزای جمله به حساب میآید.

 

متمم فعل در جمله

پیش از این نیز اشاره شد که متمم فعل هم با افعال گذرا به مفعول میآید و هم با افعال ناگذرا به مفعول. بنابراین، بسته به نوع فعل، متمم فعل در انواع مختلف جملهها به کار میرود. در جملههای سه‌جزیی، چهارجزیی، اسنادی و... متمم فعل کاربرد دارد.

 

 جملههای سهجزیی 

جملههای سهجزیی با متمم تشکیل شدهاند از: نهاد + متمم + فعل. در این نوع جملهها، فعل علاوه بر نهاد به متمم نیز نیاز دارد تا ابهام جمله را از میان بردارد. مانند جملات زیر:

فرزندان ایران به آیندهای روشن میاندیشند.

اندیشیدن با حرف اضافه‌ی ویژه‌ی خود یعنی «به» همراه است. بر این اساس، جمله‌ی سه‌جزیی با متمم است و متمم از نوع متمم فعل و اجباری است.

دلاوران سپاه ایران از دشمن نمی‌ترسیدند. ‌ترسیدن نیز همانند نمونه‌ی پیشین با حرف اضافه‌ی ویژه‌ی خود، یعنی «از»، همراه است تا جمله‌ی سه‌جزیی با متمم بسازد.

 

جملههای چهار جزیی

الف) جملههای چهار‌جزیی با مفعول و متمم: فعل این جملهها به عنوان اصلی‌ترین سازه‌ی نحو جمله، گذرا به مفعول است اما تنها مفعول کمالبخش جمله نیست، بلکه به بخش دیگری که متمم است نیاز دارد تا مفهوم جمله بدون ابهام و به‌روشنی منتقل شود. بر این اساس، یک جمله‌ی چهارجزیی با مفعول و متمم دارای این اجزاست: نهاد + مفعول+ متمم + فعل = جمله‌ی چهارجزیی با مفعول و متمم. جملات زیر بر اساس این الگو ساخته شدهاند و جمله‌ی چهارجزیی با مفعول و متمماند:

ناصرخسرو خود را به مکه رساند.

ناصرخسرو= نهاد // خود = مفعول // مکه = متمم // رساند = فعل

متملقان شخصیت خود را به بهای اندک میفروشند.

متملقان = نهاد // شخصیت خود = مفعول // بهای اندک = متمم // میفروشند = فعل

ب) جملههای چهارجزیی با متمم و مسند: در این نوع جملات نیز فعل اساسی‌ترین نقش را بازی می‌کند؛ یعنی، فعل جمله است که معین میکند جمله چهارجزیی با متمم و مسند است. «فعل این جملهها با فعلِ گفتن (به معنای اطلاق‌کردن) ساخته میشود» (وحیدیان کامیار، ١٣٨٦: ٢٢). الگوی این جملات اینگونه است:

نهاد + متمم + مسند + فعل = جمله‌ی چهارجزیی با متمم و مسند

جمله‌ی زیر بر این اساس الگو ساخته شده و بنابراین چهارجزیی با متمم و مسند است.

دوستانش به او دکتر میگفتند.

دوستانش = نهاد // او = متمم // دکتر = مسند // میگفتند = فعل

 

متمم اسم

«متمم اسم، اسمی ‌است که به متمم نیاز دارد و در همه‌ی نقشها و کاربردهایش متمم می‌گیرد. وجود متمم اسم الزامی ‌است. این متمم مستقل نیست، در شمارش اجزای جمله به حساب نمیآید و با اسم همراه خود تشکیل گروه اسمی‌ میدهد» (وحیدیان کامیار ١٣٨٦: ٩٨).

همانطور که برخی فعلها گذرا به متمماند، یعنی برای کامل‌شدن معنای جمله به متمم نیاز دارند، برخی اسمها نیز به متمم نیاز دارند. متمم اسم اغلب در مورد اسم پیش از خود توضیحی میدهد. البته گاهی جای این اسم به بعد از متمم منتقل میشود که بسیار نادر است. به همین دلیل به‌تر آن است که بگوییم متمم اسم در مورد اسم قبل از خود توضیح می‌دهد و موجب کامل‌شدن معنای آن میشود.

نکته‌ی مهم: ازآن‌جاکه متمم و اسم هر دو باهم تشکیل یک گروه اسمی‌ میدهند، لذا متممِ اسم به‌ همراه اسم خود، یعنی هسته‌ی گروه اسمی، در جمله نقش واحدی میگیرند. این نقش میتواند متفاوت باشد؛ مثلن متممِ اسم، مفعول است او کار با دانش‌جویان را دوست داشت. در این جمله «دانش‌جویان» متمم است برای «کار» و این دو یک گروه اسمی ‌تشکیل دادهاند و در جمله نقش مفعولی دارند.

متممِ اسم، نهاد است مبارزه با دشمن وظیفه‌ی میهنی است. در این جمله نیز «دشمن» متممِ اسم پیش از خود یعنی «مبارزه» است که این دو باهم نقش نهادی دارند؛ زیرا یک گروه اسمی‌ هستند و در جایگاه نهاد جمله واقع شدهاند.

متممِ اسم، مسند است کلام بیهقی خالی از تملق و چاپلوسی است.

متممِ اسم، متمم است دانش‌جویان با گروهی از استادان دوست هستند.

متممِ اسم، مضاف‌الیه است «فضیلت نبرد با دشمن نفس کم از جهاد نیست.»

در جملههای بالا میبینیم که متممها جایگاه مستقلی ندارند و بهتنهایی به کار نمیروند، بلکه وابسته به اسم خود هستند. به‌همینخاطر، هر  نقشی که اسمِ آنها بگیرد آنها نیز به پی‌روی از آن، همان نقش را می‌پذیرند.

نکته: همانند آن‌چه در مورد متمم فعل گفته شد، برخی اسمها هستند که ضرورتن به متمم نیاز دارند و معمولن با حروف اضافه‌ی خاصی استفاده میشوند. از آن‌ جمله میتوان اسامی ‌زیر را برشمرد:

معامله = معامله با ... // صلح = صلح با // گفتوگو= گفتوگو با // مناظره = مناظره با // جنگ = جنگ با // مدارا = مدارا با // مسابقه = مسابقه با // روبوسی = روبوسی با // بازدید= بازدید از // تنفر = تنفر از // مقداری = مقداری از// حکومت = حکومت بر// احاطه = احاطه بر // تسلط = تسلط بر // تکیه = تکیه بر // اقدام = اقدام به // دعوت = دعوت به// بستگی = بستگی به // اصابت = اصابت به // مهارت = مهارت در // سهم = سهم در // و ... .

 

متمم قید

متمم قید، اسم یا گروه اسمی ‌است که با همراهی یک حرف اضافه، نقش قید را در جمله ایفا میکند، «همه‌ی قیدهای تفضیلی به متمم نیاز دارند و با آن تشکیل گروه قیدی میدهند؛ مثل: او زود‌تر از سایر دوندهها به خط پایان رسید. وجود متمم برای قید تفضیلی اجباری است و حذف آن تنها با خود قید ممکن است» (وحیدیان کامیار، ١٣٨٦: ٩٩) در جمله‌ی بالا «زود‌تر» قید است و «سایر دوندهها» متممی ‌است که برای قید آمده است.

توضیح: قید تفضیلی و صفت تفضیلی با‌آن‌که شباهتهایی دارند، اما دو مقوله‌ی جدا از هم هستند که تشخیص آنها نیاز به کمی ‌دقت دارد. برای جلوگیری از اشتباه، فقط به این توضیح مختصر قناعت میکنیم که همیشه پیش از صفت تفضیلی کسره وجود دارد. به زبان دیگر، همیشه اسمی ‌به صفت تفضیلی اضافه میشود؛ مثلن: «کتابِ زیبا‌تر» اما در قید تفضیلی چنین نیست و کلمهای به آن اضافه نمیشود و درواقع پیش از آن کسره وجود ندارد. مانند: «کیارش تندراندن او را تاکنون ندیده است». علاوه بر آن‌چه گفته شد صفت تفضیلی اگر کسره نداشته باشد، نقش مسندی میگیرد، درحالی‌که قید تفضیلی تنها قید است و هیچ نقش دیگری نمیپذیرد.

در این‌جا لازم است به نکته‌ی بسیار مهمی ‌اشاره شود که گاه اشتباه و سردرگمی ‌ایجاد می‌کند و آن تفاوت «متمم قیدی» و «متمم قید» است. نزدیکی نام این دو در بسیاری موارد موجب اشتباه همکاران میشود. اما حقیقت آن است که این دو کاملن با هم متفاوتاند و هر کدام خصایص خود را دارد. در این‌جا به برخی از این تفاوتها میپردازیم.

 

تفاوت متمم قیدی و متمم قید

متمم قید همیشه با قید تفضیلی یا بر‌تر میآید و حضورش با قید الزامی ‌است ولی متمم قیدی تنها بهعنوان توضیح میآید و وجودش الزامی ‌نیست و قابل‌حذف است؛ مثلن: «او تند‌تر از من مینویسد». در این جمله «من» متمم است که برای قید قبل از خود آمده است؛ یعنی متمم قید است اما در جمله‌ی علی با اتوبوس آمد، «اتوبوس» متممی ‌است که کار قید را انجام میدهد و توضیحی به جمله می‌افزاید.

متمم قیدی قابل‌حذف است و جمله ضرورتن به آن نیاز ندارد، اما متمم قید در جمله بهتنهایی قابل‌حذف نیست و حذف آن موجب ابهام در جمله میشود و تنها درصورتی میتوان آن را حذف کرد که آن را با قیدش حذف کنیم. پس، میتوان گفت متمم قید متمم اجباری است؛ درحالی‌که متمم قیدی متمم اختیاری است.

متمم قیدی میتواند متعدد باشد. به زبان دیگر، می‌توان متمم قیدی را به تعدد و پشت‌سرهم آورد؛ مثلن: او با اتوبوس از تهران به اهواز آمد، اما متمم قید یکی بیش نیست و در هر بار تنها میتوان یک متمم قید آورد.

متمم قیدی توضیحی به فعل جمله میافزاید و از آن رفع‌ ابهام میکند؛ درحالی‌که متمم قید، به قید تفضیلی قبل از خود توضیحی میافزاید و از آن رفع ‌ابهام می‌کند.

در مورد تشخیص متمم در جمله لازم است به نکات زیر توجه کنیم:

برای تشخیص‌دادن متمم در جمله، لازم است فعل‌های ساده و مرکب را تشخیص دهیم؛ درغیراین‌صورت، ممکن است در تشخیص متمم دچار اشتباه شویم.

در تشخیص متمم، تشخیص اختیاری یا اجباری‌بودن آن ضرورت دارد.

فعلهایی که متمم میگیرند، حروف اضافه‌ی مخصوص‌به‌خود دارند.

فعلهای اسنادی یعنی «است»، «شد»، «بود»، «گشت» متمم اجباری نمی‌گیرند و تنها زمانی که مسند نداشته باشند، حضور متمم اجباری است. در این‌ صورت نیز در نقش جمله به آن مسند می‌گویند نه متمم.

در بحث متمم باید بین متمم قید و متمم قیدی تفاوت قایل شد و این دو را کاملن از هم جدا کرده و دو مقوله‌ی کاملن مجزا به ‌شمار آورد.

 

کتاب‌نامه :

١. احمدی گیوی، حسن و انوری، حسن؛ دستور زبان فارسی (١)، تهران، انتشارات فاطمی، ١٣۷٠.

٢. دهخدا، علیاکبر؛ لغتنامه، تهران، مؤسسه‌ی چاپ و انتشارات دانشگاه تهران، ١٣۷۷.

٣. عمرانی، غلامرضا؛ «ناگفته‌هایی درباره‌ی متمم»، مجله‌ی آموزش زبان و ادب فارسی، شماره‌ی ۵٢، ١٣۷٨.

۴. وحیدیان کامیار، تقی؛ «متمم چیست؟» مجله‌ی رشد آموزش زبان و ادب فارسی، شماره‌ی ۴٩، ١٣۷۷.

۵. وحیدیان کامیار، تقی؛ دستور زبان فارسی (١)، تهران، انتشارات سمت، ١٣٨٦

 

برگرفته از: سبوی تشنه

.:: ارسال نظر(0) ::.
تلفظ گوناگون واژه ها در زبان فارسی
نویسنده needlife تاریخ ارسال چهارشنبه 19 آذر 1393 در ساعت 22:02


شماره‌ی نوشته: ٢۵ / ۵
دکتر ﻋﺒﺪاﻻﻣﯿﺮ ﭼﻨﺎر
استاد داﻧﺸﮕﺎه ﺷﻬﯿﺪ ﺑﻬﺸﺘﯽ

ﺗﻠﻔﻆ گوناگون واژه‌ها در زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ

 

اﻣﺮوزه ﻣﺮدم در ﮔﻔﺖوﮔﻮی رﺳﻤﯽ، ﺑﺴﯿﺎری از واژهﻫﺎ را ﻣﺘﻔﺎوت از ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. از ﺳﻮی دﯾﮕﺮ، ﻣﺠﺮﯾﺎن ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﻫﺎی ﺻﺪا و ﺳﯿﻤﺎ ﺑﺮﺧﯽ واژهﻫﺎ را ﻣﺘﻔﺎوت از ﻣﺮدم ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽکنند و اﯾﻦ ﺷﺒﻬﻪ را ﭘﺪﯾﺪ ﻣﯽآورند ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻆ اﻏﻠﺐ ﯾﺎ ﻫمه‌ی ﻣﺮدم ﻧﺎدرﺳﺖ ﯾﺎ ﻋﺎﻣﯿﺎﻧﻪ اﺳﺖ. در ﻣﻮارد ﻣﺘﻌﺪد، ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﻧﯿﺰ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺮدم را ﺿﺒﻂ ﻧﮑﺮده‌اند؛ ﺑﻠﮑﻪ ﺗﻠﻔﻆ ﻗﺪﯾﻤﯽ واژه ﯾﺎ ﺗﻠﻔﻆ اﺻﻠﯽ آن در زﺑﺎن ﻣﺒﺪأ را ﺛﺒﺖ ﮐﺮده‌اند. ﭘﮋوﻫﺶ ﺣﺎﺿﺮ، ﺑﺎ ﻫﺪف ﺗﺪوﯾﻦ چه‌گونگی ﯾﮑﯽ از اﻧﻮاع اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ در ﻓﺎرﺳﯽ اﻣﺮوز و ﻣﺸﺨﺺﮐﺮدن ﻋﻠﻞ ﭘﯿﺪاﯾﺶ آن ﺻﻮرت ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ. در اﯾﻦ ﭘﮋوﻫﺶ ۵٢ واژه ﮐﻪ ﮔﻤﺎن ﻣﯽرﻓﺘﻪ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﻧﻪ ﺗﻠﻔﻆ دارﻧﺪ (ﻣﺼﻮت ﻫﺠﺎی اوﻟﺸﺎن ﮔﺎﻫﯽ a ﺑﻮده اﺳﺖ و ﮔﺎﻫﯽ e)، اﻧﺘﺨﺎب و در ﯾﮏ ﻣﺘﻦ

ﮔﻨﺠﺎﻧﺪه ﺷﺪه اﺳﺖ. ﺳﭙﺲ از ١۴٦٠ ﺳﺎﮐﻦ ﺗﻬﺮان، ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺘﻦ و واژهﻫﺎی ﻣﻮرد ﻧﻈﺮ ﺑﻪ دﺳﺖ آﻣﺪه اﺳﺖ. ﻣﻘﺎله‌ی ﺣﺎﺿﺮ ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از ﺗﺤﻘﯿﻖ ﻣﯿﺪاﻧﯽ، واژهﻫﺎی دارای اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ را در ﭘﻨﺞ ﮔﺮوه ﺗﻘﺴﯿﻢﺑﻨﺪی ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﺑﻪ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻫﺮ ﯾﮏ از آنﻫﺎ ﻣﯽﭘﺮدازد. ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ دﻻﯾﻞ ﺿﻌﻒ روش ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﻓﺎرﺳﯽ در ﺛﺒﺖ ﺗﻠﻔﻆ واژهﻫﺎ ﺑﺮرﺳﯽ ﻣﯽﺷﻮد و ﻋﻠﻞ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ در آنﻫﺎ ذﮐﺮ ﻣﯽﮔﺮدد.

اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ سخن‌گویان در ﯾﮏ ﺟﺎمعه‌ی زﺑﺎﻧﯽ، ﭘﺪﯾﺪه‌ای ﻃﺒﯿﻌﯽ اﺳﺖ و در اﻏﻠﺐ زﺑﺎنﻫﺎی ﺟﻬﺎن (ﻣﺎﻧﻨﺪ اﻧﮕﻠﯿﺴﯽ، ﻋﺮﺑﯽ، ﭼﯿﻨﯽ و...) دﯾﺪه ﻣﯽﺷﻮد. در زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ ﻧﯿﺰ اﺧﺘﻼف در ﺗﻠﻔﻆ ﺑﺮﺧﯽ واژهﻫﺎ ﯾﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺗﺪرﯾﺠﯽ ﺑﺮﺧﯽ ﺗﻠﻔﻆﻫﺎ، اﻣﺮی ﻃﺒﯿﻌﯽ و ﺑﺪﯾﻬﯽ اﺳﺖ. ﻣﺜلن واژه‌ی «اﺟﺘﻤﺎع» ﺑﻪ ﺻﻮرت اﺻﻠﯽاش در زﺑﺎن ﻋﺮﺑﯽ ﺑﻪ‌ﻧﺪرت ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد و اﻏﻠﺐ ﻣﺮدم ﺗﻠﻔﻆﻫﺎی «اژﺗﻤﺎ»، «اﺷﺘﻤﺎ»، «اﺟﺘﻤﺎ» و «اﺟﺘﻤﺎء» را ﺑﻪ ﮐﺎر ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ. ﺑﺎاﯾﻦ‌ﻫﻤﻪ، اﺧﺘﻼل در ﻣﻌﻨﯽ ﺑﻪ وﺟﻮد ﻧﻤﯽآﯾﺪ و ﻫﻤﻪ‌ی اﯾﻦ ﺗﻠﻔﻆﻫﺎ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺗﻠﻔﻆ ﯾﮏ واژه ﺷﻤﺮده ﻣﯽﺷﻮند. ﻣﺜﺎل دﯾﮕﺮ، ﺗﻠﻔﻆ ﺣﺮف‌های «ق» و «غ» اﺳﺖ. ﻣﺮدم واژﮔﺎن دارای اﯾﻦ ﺣﺮوف را ﺑﻪ ﺻﻮرتﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ و اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ در ﻣﻮارد ﻣﺘﻌﺪد ﺑﻪ اﺧﺘﻼف در ﻧﮕﺎرش ﻧﯿﺰ اﻧﺠﺎﻣﯿﺪه اﺳﺖ. ﻣﺜلن ﻗﻮری / ﻏﻮری، آﻗﺎ / آﻏﺎ، ﻗﺪﻏﻦ/ ﻏﺪﻏﻦ.

اﻣﺎ ﺑﺤﺚ «اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ واژﮔﺎن» در ﻣﻘﺎله‌ی ﺣﺎﺿﺮ، ﺑﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﺑﺮ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ در ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻫﺠﺎی واژﮔﺎن ﻓﺎرﺳﯽ اﺳﺖ و اﻟﺒﺘﻪ واژﮔﺎﻧﯽ در ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪه‌اند ﮐﻪ در ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻫﺠﺎی آنﻫﺎ، ﮔﺎﻫﯽ ﻣﺼﻮت ﮐﻮﺗﺎه a ﺑﻪﮐﺎر ﻣﯽرود و ﮔﺎﻫﯽ ﻣﺼﻮت ﮐﻮﺗﺎه e؛ ﻣﺎﻧﻨﺪ: سَماع / ﺳِﻤﺎع، ﺣَﻤﺎﺳﻪ / ﺣِﻤﺎﺳﻪ، ﭘَﮋوﻫﺶ/ ﭘِِِﮋوﻫﺶ، ﻓَﺮاﻏﺖ/ ﻓِﺮاﻏﺖ.

در ﺳﺎلﻫﺎی اﺧﯿﺮ، ﭼﻨﺪ ﻋﺎﻣﻞ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺤﺚ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ واژﮔﺎن ﻓﺎرﺳﯽ اﻫﻤﯿﺖ ﺧﺎﺻﯽ ﯾﺎﺑﺪ:

 ١ ـ ﮔﺴﺘﺮش ﺻﺪا و ﺳﯿﻤﺎ و ﺗﻮﻟﯿﺪات آن. ﺑﻪ ﻃﻮری ﮐﻪ از دو ﺳﻪ ﺷﺒﮑﻪ در ٢۵ ﺳﺎل ﭘﯿﺶ، اﮐﻨﻮن ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺷﺒﮑﻪ‌ی ﻣﻠﯽ، اﺳﺘﺎﻧﯽ و ﺑﯿﻦاﻟﻤﻠﻠﯽ در اﯾﺮان ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﮔﻮﯾﻨﺪﮔﺎن و ﻣﺠﺮﯾﺎن ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮن ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ اﯾﻦ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﮐﻪ واژهﻫﺎ را چه‌گونه ﺗﻠﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ، ﻣﻮاﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ. مثلن ﺑﻪ آنﻫﺎ اﻣﺮ ﻣﯽﺷﻮد ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺧﻼف اﻏﻠﺐ ﻣﺮدم «ﭘﮋوﻫﺶ» را ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول و «ﻓﺴﺎد» و «ﻋﺪاﻟﺖ» را ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ. ﺣﺎل ﮐﻪ اﯾﻦ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺑﺮای رﺳﺎﻧﻪای ﮐﻪ دﺳﺖ‌ﮐﻢ ۷٠ ﻣﯿﻠﯿﻮن ﻧﻔﺮ را ﭘﻮﺷﺶ ﻣﯽدﻫﺪ ﻣﻄﺮح اﺳﺖ که ﭼﺮا ﻧﺒﺎﯾﺪ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﻋﻠﻤﯽ و ﻣﺴﺘﺪل ﺑﻪ آن داده ﺷﻮد؟ در ﻣﻘﺎﻟه‌ی ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺗﻮﺟﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ آﯾﺎ ﻫﻤﻪ‌ی ﻣﺮدم «ﻏﻠﻂ» ﯾﺎ «ﻋﺎﻣﯿﺎﻧﻪ» ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ؟

٢ ـ ﺷﺒﮑﻪﻫﺎی ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻧﯽ و رادﯾﻮﯾﯽ ﻓﺎرﺳﯽ‌زﺑﺎن ﺧﺎرج از ﮐﺸﻮر ﮐﻪ ﺑﺮای اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﭘﺨﺶ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. اﯾﻨﺎن ﻫﻢ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﻪ‌ی ﺧﻮد ﺑﺮ ذﻫﻦ و زﺑﺎن ﻣﺨﺎﻃﺒﺎﻧﺸﺎن ﺗﺄﺛﯿﺮ ﻣﯽﮔﺬارﻧﺪ.

٣ ـ ﻟﺰوم ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﯽ در ﺳﯿﺴﺘﻢ آﻣﻮزش و ﭘﺮورش. وﻗﺘﯽ ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻪ داﻧﺶآﻣﻮزِ ﺧﻮد ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ از روی ﮐﺘﺎب ﻓﺎرﺳﯽ ﺑﺨﻮان و ﺑﻌﺪ ﺑﻪ او ﻧﻤﺮه ﻣﯽدﻫﺪ، ﮔﺎﻫﯽ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆﻫﺎ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﻮد ﮐﻪ ﻗﺮاﺋﺖ ﻓﺎرﺳﯽ او را ﻏﯿﺮرﺳﻤﯽ و ﻧﺎدرﺳﺖ ﺑﺸﻤﺎرد، ﺑﺮ او ﺧﺮده ﺑﮕﯿﺮد، ﯾﺎ از ﻧﻤﺮه‌ی او ﮐﻢ ﮐﻨد. ﺑﻪ‌راﺳﺘﯽ، ﭼﻪ ﻣﻌﯿﺎر و ﻣﺮﺟﻌﯽ در اﯾﻦ زﻣﯿﻨﻪ ﻫﺴﺖ؟ آﯾﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺧﻮد درﺑﺎره‌ی آن واژهﻫﺎ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﮐﺮده اﺳﺖ؟ و آﯾﺎ ﻣﺮﺟﻌﯽ ﺑﺮای ﺗﺤﻘﯿﻖ و اﻇﻬﺎرﻧﻈﺮ ﻗﺎﻃﻊ در اﯾﻦ زﻣﯿﻨﻪ ﻫﺴﺖ؟

 ۴ ـ آﻣﻮزش زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ ﺑﻪ ﻏﯿﺮﻓﺎرﺳﯽ‎زﺑﺎنﻫﺎ. در دو دهه‌ی اﺧﯿﺮ، اﻫﺘﻤﺎم ﺑﻪ آﻣﻮزش زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ در ﺳﻄﺢ ﺟﻬﺎﻧﯽ رو ﺑﻪ ﮔﺴﺘﺮش ﺑﻮده اﺳﺖ. اﺳﺘﺎدان و ﻣﺘﺨﺼﺼﺎن ﻣﺘﻌﺪد، ﭼﻪ در داﺧﻞ و ﭼﻪ در ﺧﺎرج، در اﯾﻦ زﻣﯿﻨﻪ در ﺣﺎل ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﮐﺘﺎبﻫﺎی ﻣﺘﻌﺪدی ﻧﯿﺰ در اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﺗﺄﻟﯿﻒ ﺷﺪه اﺳﺖ. ﮐﺪام ﺗﻠﻔﻆﻫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻏﯿﺮﻓﺎرﺳﯽ‌زﺑﺎنﻫﺎ آﻣﻮزش داده ﺷﻮد؟ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻟﻐﺖ ﯾﺎ ﺗﻠﻔﻆ راﯾﺞ؟ در ﺻﻮرﺗﯽ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻆ راﯾﺞ ﻣﻼك ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺎز ﻫﻢ ﻣﺴﺄﻟﻪ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻆ راﯾﺞ را ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﭘﮋوﻫﺶﻫﺎی ﻣﯿﺪاﻧﯽ ﻣﺸﺨﺺ ﮐﺮد، ﻧﻪ ﺻﺮف سلیقه‌ی ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه. ﺑﻪ‌ﻋﻼوه، ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ دو ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺨﺘﻠﻒ راﯾﺞ اﺳﺖ، ﺑﺎﯾﺪ اﯾﻦ اﻣﺮ (ﺣﺪاﻗﻞ در ﮐﺘﺎبﻫﺎی ﺳﻄﺢ ﭘﯿﺸﺮﻓﺘﻪ) ﺑﺮای آنﻫﺎ ﺗﻮﺿﯿﺢ داده ﺷﻮد.

در ﻫمه‌ی رﺳﺎﻧﻪﻫﺎ و ﺳﻄﻮح ﻣﺬﮐﻮر، آﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺪاﻟﺖ (ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول) ﭼﻨﺎنﮐﻪ در ﺻﺪا و ﺳﯿﻤﺎ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد، ﺗﻠﻔﻆ رﺳﻤﯽ ﺷﻤﺮده ﺷﻮد، ﯾﺎ ﻋﺪاﻟﺖ (ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول) ﭼﻨﺎنﮐﻪ ﻋﻤﻮم ﻣﺮدم ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ؟ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺗَﺮَﮐﯿﺪ / ِﺗﺮِﮐﯿﺪ، ﮐَﺜﺮت /کِثرت، ﻓَﺴﺎد / ﻓِﺴﺎد و واژهﻫﺎی ﺑﺴﯿﺎر دﯾﮕﺮ ﮐﻪ ﻣﻮﺿﻮع ﻣﻘﺎله‌ی ﺣﺎﺿﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ.

ﺑﻪ ﮔﻤﺎن ﻧﮕﺎرﻧﺪه، اﯾﻦ ﺑﺤﺚ آنﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ‌ی آن ﺑﻮده، ﻣﻮرد ﺗﻮﺟﻪ ﻣﺤﻘﻘﺎن ﻗﺮار ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ. ﻧﻪ در ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻣﮑﺘﻮب در اﯾﻦ زﻣﯿﻨﻪ ﺑﺤﺜﯽ روﺷﻤﻨﺪ و دﻗﯿﻖ ﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽﺷﻮد، ﻧﻪ در ﺻﺪا و ﺳﯿﻤﺎ روش واﺣﺪی ﺑﻪﮐﺎر ﻣﯽرود. ﮐﺘاب‌های ﻟﻐﺖ ﻧﯿﺰ در اﯾﻦ زﻣﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﻃﻮر ﮐﺎﻓﯽ و واﻓﯽ ﺣﻼل ﻣﺸﮑﻞ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؛ ﭼﻨﺎنﮐﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﺧﻮاﻫﯿﻢ ﭘﺮداﺧﺖ. در ﻧﻮﺷﺘﺎر ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯽﮐﻮﺷﯿﻢ اﯾﻦ ﺑﺤﺚ را ﺗﺎ ﺣﺪ اﻣﮑﺎن ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻋﻠﻤﯽ و ﺑﺎ اﺳﺘﻔﺎده از اﺻﻮل و روشﻫﺎی زﺑﺎنﺷﻨﺎﺧﺘﯽ و ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ «اﻫﺪاف ﮐﺎرﺑﺮدی» آن دﻧﺒﺎل ﮐﻨﯿﻢ.

ﻣﺴﺄﻟه‌ی ﭘﮋوﻫﺶ

اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ در ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻫﺠﺎی واژهﻫﺎی ﻓﺎرﺳﯽ در ﭼﻪ ﮔﺮوﻫﯽ از واژهﻫﺎ دﯾﺪه ﻣﯽﺷﻮد و ﺑﻪ ﭼﻪ ﻋﻠﺖ ﯾﺎ ﻋﻠﻠﯽ ﭘﺪﯾﺪ آﻣﺪه اﺳﺖ؟ 

ﺳﺆالﻫﺎی ﭘﮋوﻫﺶ
اﮔﺮ ﺑﺨﻮاﻫﯿﻢ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﻗﺎﻧﻊ‌ﮐﻨﻨﺪه ﺑﺮای ﻣﺴﺄﻟه‌ی ﻣﺬﮐﻮر ﺑﯿﺎﺑﯿﻢ، ﻧﺨﺴﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺆالﻫﺎی زﯾﺮ ﭘﺎﺳﺦ دﻫﯿﻢ:
١ ـ آﯾﺎ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ، بیش‌تر در واژهﻫﺎی ﺑﯿﮕﺎﻧه‌ی دﺧﯿﻞ در ﻓﺎرﺳﯽ (وام‎واژهﻫﺎ) روی ﻣﯽدﻫﺪ، ﯾﺎ در واژهﻫﺎی اﺻﯿﻞ ﻓﺎرﺳﯽ؟
 ٢ ـ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ در ﻫﺠﺎی آﻏﺎزﯾﻦ واژهﻫﺎی ﻓﺎرﺳﯽ، در ﭼﻪ ﮔﺮوهﻫﺎﯾﯽ از واژﮔﺎن ﺻﻮرت ﻣﯽﭘﺬﯾﺮد؟ (آﯾﺎ ﺑﻪﻃﻮرﻧﺴﺒﯽ، ﻣﯽﺗﻮان ﺑﻪ ﺳﺮاغ واژهﻫﺎی ﻣﺸﺨﺼﯽ رﻓﺖ؟)
 ٣ ـ آﯾﺎ ﻣﯽﺗﻮان درﺑﺎره‌ی ﻫﺮ واژه، ﺑﺎ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ، ﻗﺎﻃﻌﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﺻﻮرت را درﺳﺖ و ﺻﻮرت دﯾﮕﺮ را ﻧﺎدرﺳﺖ داﻧﺴﺖ؟ آﯾﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ در ﺿﺒﻂ ﺗﻠﻔﻆ واژﮔﺎن ﻣﻮرد ﺑﺤﺚ، درﺳﺖ و دﻗﯿﻖ ﻋﻤﻞ ﮐﺮده‌اند؟
 ۴ ـ آﯾﺎ ﺑﻬﺮهﮔﯿﺮی از ﭘﮋوﻫﺶﻫﺎی ﻣﯿﺪاﻧﯽ در ﺗﺪوﯾﻦ ﺗﻠﻔﻆ واژهﻫﺎ در ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺎت و ﻣﻨﺎﺑﻊ آﻣﻮزش زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ ﺿﺮورت دارد؟

 ۵ ـ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻋﻠﺖ ﯾﺎ ﻋﻠﻠﯽ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ در ﭼﻨﯿﻦ واژهﻫﺎﯾﯽ ﭘﺪﯾﺪ ﻣﯽآﯾد؟

ﭘﯿﺸﯿﻨه‌ی ﺗﺤﻘﯿﻖ

ﻧﮕﺎرﻧﺪه ﭘﺲ از ﮔﺮدآوری ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻣﮑﺘﻮب ﭼﺎﭘﯽ و ﺟﺴﺖوﺟﻮی اﯾﻨﺘﺮﻧﺘﯽ، ﻣﻘﺎﻟﻪ ﯾﺎ ﻧﻮﺷﺘﺎری در ﻣﻮﺿﻮع ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺎﻓﺘﻢ. اﻟﺒﺘﻪ در ﻣﻘﺎﻟﻪﻫﺎی ﻣﺘﻌﺪد ﺑﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﺧﻂ ﻓﺎرﺳﯽ در ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﻧﺸﺎﻧﻪﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮای ﻣﺼﻮت ﮐﻮﺗﺎه اﺷﺎره ﺷﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﻮن اﻣﺮی ﺑﺪﯾﻬﯽ اﺳﺖ، ذﮐﺮ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻟﺰوﻣﯽ ﻧﺪارد. ﻣﺴﺄﻟﻪ‌ی ﻟﻬﺠﻪﻫﺎ و اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﯾﮏ ﻣﺴﺄﻟﻪ زﺑﺎنﺷﻨﺎﺧﺘﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ در ﻣﻘﺎﻻت و ﮐﺘﺐ ﻣﺘﻌﺪد (ﻓﺎرﺳﯽ و اﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ) ﺑﻪ آن اﺷﺎره ﺷﺪه اﺳﺖ. اﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﻫﻢ ﯾﮏ اﻣﺮ ﺑﺪﯾﻬﯽ و ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪﺷﺪه اﺳﺖ. اﻣﺎ ﭼﻨﺎنﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ، ﻣﻘﺎﻟﻪ ﯾﺎ ﻧﻮﺷﺘﺎری در ﺧﺼﻮص اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ در ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻫﺠﺎی واژﮔﺎن ﻓﺎرﺳﯽ ﻧﯿﺎﻓﺘﻢ.

روش ﺗﺤﻘﯿﻖ
در ﭘﮋوﻫﺶ ﺣﺎﺿﺮ، از روش ﻣﻄﺎﻟﻌﺎت کتاب‌خانه‌ای و ﺗﺤﻘﯿﻖ ﻣﯿﺪاﻧﯽ اﺳﺘﻔﺎده ﺷﺪه اﺳﺖ. ﻣﻨﺎﺑﻊ کتاب‌خانه‎ای و اﯾﻨﺘﺮﻧﺘﯽ در ﺟﺎی ﺧﻮد ذﮐﺮ ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ.

ﭘﺲ از ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﺎ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﮔﻮﻧﻪ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، ﺑﺎ ﺗﺄﻣﻞ در ﻧﺤﻮه‌ی ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺮدم و ﻧﯿﺰ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺻﺪا و ﺳﯿﻤﺎ (ﺑﻪوﯾﮋه ﻓﯿﻠم‌ها، ﮔﻔﺖوﮔﻮﻫﺎ، ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﻫﺎی زﻧﺪه)، ﻓﻬﺮﺳﺘﯽ از واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در ﻓﺎرﺳﯽ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، ﮔﺮدآوری ﺷﺪ. ﺑﺎ دﻗﺖ در اﯾﻦ واژهﻫﺎ، در ﺗﻌﺪاد ﻓﺮاواﻧﯽ از آنﻫﺎ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ در ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻫﺠﺎی واژه ﻣﻼﺣﻈﻪ ﺷﺪ. ﭘﮋوﻫﺶ روی اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﻣﺘﻤﺮﮐﺰ ﺷﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ «اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ ﻓﺎرﺳﯽزﺑﺎﻧﺎن در ﻣﺼوت ﮐﻮﺗﺎه ﻫﺠﺎی اول واژه‌ها». اﻟﺒﺘﻪ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ بیش‌تر ﻣﯿﺎن ﻣﺼﻮتﻫﺎی a و e ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ را در ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ. مثلن واژهﻫﺎی ﻧﻤﺎﯾﺶ (ﺑﻪ ﻓﺘﺢ ﯾﺎ ﮐﺴﺮ اول) و ﮐﺜﺮت (ﺑﻪ ﻓﺘﺢ ﯾﺎ ﮐﺴﺮ اول).

ﺑﻪاﯾﻦﺗﺮﺗﯿﺐ، ﭘﺲ از ﻣﺪﺗﯽ ﺟﺴﺖوﺟﻮ، ﺣﺪود ١٠٠ واژه ﺑﻪ دﺳﺖ آﻣﺪ. ۵٢ واژه اﻧﺘﺨﺎب و در ﯾﮏ ﻣﺘﻦ ﮔﻨﺠﺎﻧﺪه ﺷﺪ. ﻣﺘﻦ ﺗﺎﯾﭗ ﺷﺪ و ﺟﺪاﮔﺎﻧﻪ از ١۴٦٠ ﻧﻔﺮ از ﺳﺎﮐﻨﺎن ﺗﻬﺮان ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ آن را ﺑﺨﻮاﻧﻨﺪ. هم‎زﻣﺎن، ﺻﺪای آﻧﺎن ﻧﯿﺰ ﺿﺒﻂ ﻣﯽﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻮارﻫﺎی آن ﻣﻮﺟﻮد اﺳﺖ. اﻟﺒﺘﻪ ﻣﻮﺿﻮع ﺗﺤﻘﯿﻖ ﭘﯿﺶ از ﺧﻮاﻧﺪن ﻣﺘﻦ ﺑﻪ آﻧﺎن ﮔﻔﺘﻪ ﻧﻤﯽﺷﺪ، ﺗﺎ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﺗﻮﺟﻪ ﺧﺎص ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺜلن ﺑﺎﯾﺪ ﺳَﻤﺎع (ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول) ﺗﻠﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﺎ ﺳِﻤﺎع (ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول).
ﭘﺲ از ﺿﺒﻂ ﺗﻠﻔﻆ ﻫﺮ ﻓﺮد، ﯾﮏ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﺣﺎوی ۵٢ واژه‌ی ﻣﻮرد ﻧﻈﺮ، ﺑﺮای ﺗﻠﻔﻆﻫﺎی او ﭘﺮ ﻣﯽﺷﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻠﻔﻆﻫﺎی او از واژﮔﺎن ﻣﻮرد ﻧﻈﺮ در ﯾﮏ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﺪاد ١۴٦٠ ﻧﺴﺨﻪ ﺗﮑﺜﯿﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد، وارد ﻣﯽﺷﺪ. ﺑﻪاﯾﻦﺗﺮﺗﯿﺐ، ﺑﺎ ﻣﻘﺎﯾسه‌ی ﺑﺮﮔﻪﻫﺎی ﻣﻮرد ﻧﻈﺮ مثلن ﻣﻌﻠﻮم ﻣﯽﺷﺪ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ «رﺳﺎﻧﻪ» را ﺑﻪ ﻓﺘﺢ راء ﺗﻠﻔﻆ ﮐﺮده‌اند و ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ راء.
در ﻣﺮﺣله‌ی ﺑﻌﺪ، اﻃﻼﻋﺎت ﻫمه‎ی ﺑﺮﮔﻪﻫﺎ در ﯾﮏ ﺑﺮﮔﻪ وارد ﺷﺪ و درﺻﺪ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺼﻮت a و ﻣﺼﻮت e در ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻫﺠﺎی ﻫﺮ واژه ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ.

ﺳﭙﺲ اﻃﻼﻋﺎت ﺑﻪدﺳﺖآﻣﺪه از ﻣﻄﺎﻟﻌﺎت ﮐﺘﺎب‌خانه‌ای و ﺗﺤﻘﯿﻖ ﻣﯿﺪاﻧﯽ، ﺗﺠﺰﯾﻪ و ﺗﺤﻠﯿﻞ ﺷﺪ؛ و ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺗﻼش ﺷﺪ ﭘﺎﺳﺦﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮای ﭘﺮﺳﺶﻫﺎی ﻣﻄﺮحﺷﺪه در آﻏﺎز ﻣﻘﺎﻟﻪ ﯾﺎﻓﺖ ﺷﻮد.

ﻣﺘﻦ ﻣﻮرد آزﻣﺎﯾﺶ

از اوﻗﺎت ﻓﺮاﻏﺖ ﺧﻮد اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﺎ دﭼﺎر ﮐﺴﺎﻟﺖ ﻧﺸﻮﯾﻢ. ﺣﻤﺎسه‌ی ﻓﺮدوﺳﯽ رﺷﺎدت اﯾﺮاﻧﯿﺎن را در ﻃﻮل ﺗﺎرﯾﺦ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻣﯽدﻫﺪ. ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﺎ رﻓﯿﻖ، ﻻزمه‌ی رﻓﺎﻗﺖ اﺳﺖ. ﻋﺪاﻟﺖ ﺑﺎﻻﺗﺮ از ﺳﺨﺎوت اﺳﺖ. رﺳﺎﻧﻪﻫﺎی ﺟﻤﻌﯽ ﮔﺮاﯾﺶ ﮐﻤﯽ ﺑﻪ ﭘﮋوﻫﺶ دارﻧﺪ. آﯾﺖاﷲ ﺳﯿﺴﺘﺎﻧﯽ زﻋﺎﻣﺖ ﺷﯿﻌﯿﺎن ﻋﺮاق را ﺑﺮﻋﻬﺪه دارد. اﯾﻦ ﮐﺘﺎب ﻧﻤﺎﯾﻪ ﻧﺪارد. ﺷﺮﯾﮏ ﻣﻦ ﯾﮏ ﻗﺮان ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺪاد، وﻟﯽ ﻣﻦ او را ﺷﻤﺎﺗﺖ ﻧﮑﺮدم، ﺑﻠﮑﻪ از او ﺷﻔﺎﻋﺖ ﻫﻢ ﮐﺮدم. ﮐﺜﺮت ﻧﻬﺎدﻫﺎی ﻣﻮازی، زﻣینه‌ی ﻓﺴﺎد را ﺑﻪ وﺟﻮد ﻣﯽآورد. رﺋﯿﺲ ﻣﺎ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺷﻔﺎﻫﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﻧﮑﻨﯿﺪ. ﻣﻬﺮیه‎ی ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻣﻮﺟﺐ اﺳﺘﺤﮑﺎم ﺧﺎﻧﻮاده ﻧﻤﯽﺷﻮد. ﺑﺴﯿﺎری از ﺳﮑﺘﻪﻫﺎ در اﺛﺮ ﻓﻘﺮ و ﻓﻼﮐﺖ اﺳﺖ. ﺑﻪ ﻋﯿﺎدت دوﺳﺘﻢ رﻓﺘﻢ. ﺷﻬﺎدت ﺑﺮﺗﺮﯾﻦ ﻣﻌﺮاج ﻋﺸﻖ اﺳﺖ. ﺗﺮﯾﺎك، ﺛﺮوتﻫﺎی ﮐﺸﻮر را ﺑﻪ ﺑﺎد ﻣﯽدﻫﺪ. ﻫﺮ ﮐﺴﯽ از آن ﻣﺼﺮف ﮐﻨﺪ، ﺣﻤﺎﻗﺖ ﮐﺮده اﺳﺖ. ﻗﺮاﺑﺖ ﺑﺎ ﻣﻌﺘﺎدان ﻧﯿﺰ ﻣﻮﺟﺐ ﮔﻨﺎه و وﺑﺎل ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد. زﻣﯿﻦ ﮐﺮﺑﻼ ﻧﻤﺎد ﻣﻘﺎوﻣﺖ و اﯾﺴﺘﺎدﮔﯽ اﺳﺖ. ﺑﺎ ﻓﺮاغ ﺧﺎﻃﺮ ﺣﺮفﻫﺎی ﻣﺮا ﺷﻨﯿﺪ. ﯾﮑﺒﺎره ﺑﻐﺾ او ﺗﺮﮐﯿﺪ. ﺑﻌﻀﯽ از ﺻﻮﻓﯿﺎن ﺑﻪ رﻗﺺ و ﺳﻤﺎع ﻣﯽﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ. ﺧﺴﺎﺳﺖ را از ﺧﻮد دور ﮐﻦ. ﺟﻬﺎد در راه ﺧﺪا ﻫﻨﺮ ﻣﺮدان ﺑﺰرگ اﺳﺖ. زﮐﺎت ﯾﮏ اﻣﺮ ﺷﺮﻋﯽ و دارای ﻗﺪاﺳﺖ اﺳﺖ. اﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ذﮐﺎوت دارد، ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻧﻪ ﻋﺪاوت. ﻋﻄﺮ ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ ﻓﻀﺎی داﻧﺸﮕﺎه را ﭘﺮ ﮐﺮده ﺑﻮد. ﻓﺮاﺳﺖ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ. ﻧﺰاﮐﺖ را رﻋﺎﯾﺖ ﮐﻨﯿﺪ.

واژهﻫﺎی ﻣﻮرد آزﻣﺎﯾﺶ و چه‎گونگی ﺗﻠﻔﻆ آنﻫﺎ

در زﯾﺮ، واژهﻫﺎی ﻣﻮرد ﻧﻈﺮ در ﻣﺘﻦ ﺑﺎﻻ، ﺗﻠﻔﻆ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ مصوت آنﻫﺎ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ، ﺗﻌﺪاد ﺑﻪﮐﺎررﻓﺘﻦ ﻣﺼﻮت a در ﻫﺠﺎی ﻧﺨﺴﺖ (از ﻣﯿﺎن ١۴٦٠ ﻧﻔﺮ) ، ﺗﻌﺪاد  ﺑﻪﮐﺎررﻓﺘﻦ ﻣﺼﻮت e در ﻫﺠﺎی ﻧﺨﺴﺖ، درﺻﺪ ﺗﻠﻔﻆ a؛ و ﺳﺮاﻧﺠﺎم درﺻﺪ ﺗﻠﻔﻆ e (در ﻣﯿﺎن ١۴٦٠ ﻧﻔﺮ) آﻣﺪه اﺳﺖ.

ﯾﺎدآوری ١ـ ﻧﺎم ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﮐﻪ ﻣﻮرد اﺳﺘﻔﺎده ﺑﻮده‌اند، در ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻣﻨﺎﺑﻊ و ﻣﺂﺧﺬ آﻣﺪه اﺳﺖ. ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻣﻮرد اﺳﺘﻔﺎده ﺑﺮای ﻟﻐﺎﺗﯽ ﮐﻪ رﯾﺸﻪ ﻓﺎرﺳﯽ دارد، ﻟﻐﺖﻧﺎﻣه‌ی دﻫﺨﺪا و ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻓﺎرﺳﯽ دﮐﺘﺮ ﻣﻌﯿﻦ ﺑﻮده اﺳﺖ و ﺑﺮای ﻟﻐﺎت دﺧﯿﻞ از زﺑﺎن ﻋﺮﺑﯽ، ﻋﻼوه ﺑﺮ دو ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺬﮐﻮر، ﺑﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻋﺮﺑﯽ ﻟﺴﺎن اﻟﻌﺮب، اﻟﻘﺎﻣﻮس، ﺗﺎج اﻟﻌﺮوس، ﺗﺎج اﻟﻠﻐه و ﻣﻘﺎﯾﯿﺲ اﻟﻠﻐه (رﺟﻮع ﺷﻮد ﺑﻪ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻣﻨﺎﺑﻊ) ﻧﯿﺰ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﮐﺮده‌اﯾﻢ.

ﯾﺎدآوری ٢ ـ ﺑﺪﯾﻬﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺟﻠﻮ ﻫﺮ واژه ذﮐﺮ ﭘﻨﺞ ﺷﺶ ﻣﺄﺧﺬ ﮐﻪ ﻫﻤﮕﯽ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻟﻐﺖاﻧﺪ، اﮔﺮ ﻫﻢ اﻣﮑﺎنﭘﺬﯾﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﺳﻮدﻣﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ؛ زﯾﺮا ﻫﻤﻪ‌ی اﯾﻦ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ اﻟﻔﺒﺎﯾﯽ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﺷﺪه‌اند و ﺧﻮاﻧﻨﺪه ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻪﺳﺎدﮔﯽ واژه‌ی ﻣﻮردﻧﻈﺮ ﺧﻮد را در ﻫﺮ ﯾﮏ از اﯾﻦ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎ ﺑﯿﺎﺑﺪ. ﻓﻘﻂ در ﻣﻮاردی ﮐﻪ اﺧﺘﻼﻓﯽ ﻣﯿﺎن ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎ ﺑﻮده، ﺗﻮﺿﯿﺢ داده ﺷﺪه اﺳﺖ.

واژﮔﺎن ﻣﻮرد ﺑﺮرﺳﯽ و ﺗﻠﻔﻆﻫﺎی آنﻫﺎ

ﻓﺮاﻏﺖ، ﮐﺴﺎﻟﺖ، ﺣﻤﺎﺳﻪ، رﺷﺎدت، ﻧﻤﺎﯾﺶ، رﻓﯿﻖ، رﻓﺎﻗﺖ، ﻋﺪاﻟﺖ، ﺳﺨﺎوت، رﺳﺎﻧﻪ، ﭘﮋوﻫﺶ، ﮔﺮاﯾﺶ، زﻋﺎﻣﺖ، ﻧﻤﺎﯾﻪ، ﺷﺮﯾﮏ، ﻗﺮان، ﺷﻤﺎﺗﺖ، ﺷﻔﺎﻋﺖ، ﮐﺜﺮت، ﻧﻬﺎد، زﻣﯿﻨﻪ، ﻓﺴﺎد، رﺋﯿﺲ، ﺷﻔﺎﻫﯽ، ﺗﮑﯿﻪ، ﻣﻬﺮﯾﻪ، ﺳﮑﺘﻪ، ﻓﻼﮐﺖ، ﻋﯿﺎدت، ﺷﻬﺎدت، ﺗﺮﯾﺎك، ﺛﺮوت، ﮐﺴﯽ، ﺣﻤﺎﻗﺖ، ﻗﺮاﺑﺖ، وﺑﺎل، زﻣﯿﻦ، ﻧﻤﺎد، ﻓﺮاغ، ﺷﻨﯿﺪ، ﺗﺮﮐﯿﺪ، ﺳﻤﺎع، ﺧﺴﺎﺳﺖ، ﺟﻬﺎد، زﮐﺎت، ﻗﺪاﺳﺖ، ذﮐﺎوت، ﻋﺪاوت، ﻋﻄﺮ، ﻓﺮاﺳﺖ، ﻧﺰاﮐﺖ، رﻋﺎﯾﺖ.

واژهﻫﺎی دﯾﮕﺮ

اﮐﻨﻮن ﺗﻌﺪادی از واژهﻫﺎی دﯾﮕﺮی را ﮐﻪ در اﯾﻦ ﺑﺮرﺳﯽ ﻗﺮار ﻧﮕﺮﻓﺘﻨﺪ، ذﮐﺮ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ روشن ﺷﻮد ﮐﻪ ﻣﻮﺿﻮع ﮐﻠﯽﺗﺮ اﺳﺖ از آنﭼﻪ درﺑﺎره‌ی اﯾﻦ ۵٢ واژه ذﮐﺮ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ: ﻧﻈﺎرت، ﺣﻀﺎﻧﺖ، اﻣﺎرت، اﺻﺎﻟﺖ، ﺷﺮاﻓﺖ، ﺷﺮاﮐﺖ، وراﺛت، ﺿﻤﺎﻧﺖ، ﺻﺪاﻗﺖ، ازاﻟﻪ، اﻣﺎﻟﻪ، ﻧﻬﺎل، ﻧﻬﺎﯾﺖ، رواﯾﺖ، ﭼﺸﻢ، ﻋﯿﻦ، ﺣﺮاﺳﺖ، ﮐﺴﺎد، ﻧﺰار (ﻻﻏﺮ)، ﺧﻄﺎب، ﻓﺮاق، ﻋﺮاق، ﮐﺴﺎء، (ﮐﺴﺎﯾﯽ ﺷﺎﻋﺮ ﻣﻌﺮوف)، ﺑﻬﺠﺖ، وﻓﺎق، ﻧﺠﺎت، دﻣﺎر، ﻧﻘﺎر (ﮐﺪورت)، ﺷﺮارت، ﺷﺒﺎﻫت، ﺣﻤﺎﻗﺖ، ﻣﻬﺎر، ﻫﻼك، ﻋﺘﺎب، ﺳﺠﺪه، ﻋﺸﺎ، ﻣﮑﯿﺪ، ﺟﻬﺎﻟﺖ، ﮐﺮاﻣﺖ، ﮐﺜﯿﻒ، اﯾﺎب‎وذﻫﺎب، رﻏﺒﺖ، ﺧﺼﻠﺖ، ﺧﻼف، ﺧﻼﻓﺖ، ﺑﻨﺎ (ﺑﺪون ﺗﺸﺪﯾﺪ)، ﺧﻄﺎﺑﻪ. 

ﺗﺤﻠﯿﻞ ﯾﮑﻢ ـ واژهﻫﺎی اﺻﯿﻞ و دﺧﯿﻞ
در ﻣﯿﺎن ۵٢ واژه‌ی ﻣﻮرد ﺑﺤﺚ، ١٣ واژه‌ی اﺻﯿﻞ ﻓﺎرﺳﯽ ﻣﺸﺎﻫﺪه ﻣﯽﺷﻮد. ﯾﻌﻨﯽ واژهﻫﺎی: ﻧﻬﺎد، ﻧﻤﺎد، زﻣﯿﻦ، زﻣﯿﻨﻪ، ﺷﻨﯿﺪ، رﺳﺎﻧﻪ، ﻧﻤﺎﯾﺶ، ﻧﻤﺎﯾﻪ، ﮔﺮاﯾﺶ، ﭘﮋوﻫﺶ، ﺗﺮﮐﯿﺪ، ﮐﺴﯽ، ﺗﺮﯾﺎك. ٣ واژه ﻧﯿﺰ واژهﻫﺎی ﺟﻌﻠﯽ  اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﺑﻪ ﺳﯿﺎق ﻋﺮﺑﯽاﻧﺪ (ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻗﯿﺎﺳﯽ): رﻓﺎﻗﺖ، ﻧﺰاﮐﺖ، ﻓﻼﮐﺖ. ٣٦ واژه‌ی دﯾﮕﺮ واژهﻫﺎی ﻋﺮﺑﯽ دﺧﯿﻞ در ﻓﺎرﺳﯽاﻧﺪ.
ﺑﻪ ﻋﺒﺎرت دﯾﮕﺮ، ٢۵% از واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در اﯾﻦ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ، واژهﻫﺎی اﺻﯿﻞ اﺳﺖ و ﺑﺎﻗﯽ، واژهﻫﺎی دﺧﯿﻞ از ﻋﺮﺑﯽ ﯾﺎ ﺑﺮﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﯿﺎق ﻋﺮﺑﯽ. ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ «واژهﻫﺎی دﯾﮕﺮ» ﻣﺬﮐﻮر در ﺑﺎﻻ، ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺗﻌﺪاد واژهﻫﺎی اﺻﯿﻞ ﻓﺎرﺳﯽ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻈﺸﺎن ﻣﻮرد اﺧﺘﻼف اﺳﺖ، از ٢۵ درﺻﺪ ﻫﻢ. کم‌تر اﺳﺖ.

از ﺳﻮی دﯾﮕﺮ، ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ به فهرست واژگان مورد بررسی، در ﺗﻠﻔﻆ ١٣ واژه‌، ﻣﻌﻤﻮلن اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ ﺑﻪ ﺳﻮی ﯾﮏ ﺗﻠﻔﻆ ﺧﺎص ﺟﻬﺖﮔﯿﺮی ﻣﯽﺷﻮد، ﺑﻪ ﺟﺰ واژه‌ی «ﺗﺮﯾﺎك» ﮐﻪ ﺗﻘﺮیبن ﻧﯿﻤﯽ از اﻓﺮاد آن را ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول و ﻧﯿﻢ دﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﮐﺮده‌اند.

ﺗﺤﻠﯿﻞ دوم ـ ﺗﻘﺴﯿﻢﺑﻨﺪی ﺑﺮ اﺳﺎس وزن
ﺑﺎ دﻗﺖ در واژﮔﺎن ﺑﺮرﺳﯽﺷﺪه، ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﺪ ﻣﯽﺗﻮاﻧﯿﻢ آنﻫﺎ را از ﻧﻈﺮ وزن ﺑﻪ ﭼﻨﺪ دﺳﺘﻪ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﻨﯿﻢ:
١ ـ واژﮔﺎن ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎﻟﺖ.
٢ ـ واژﮔﺎن ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎل و ﻓﻌﺎﻟﻪ (ﯾﺎ آﻏﺎز آن ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎل).
٣ ـ واژﮔﺎن ﺑﺮ وزن ﻓﻌﻠﺖ و ﻓﻌﻠﻪ.
۴ ـ واژﮔﺎن ﺑﺮ وزن ﻓﻌﯿﻞ و ﻓﻌﯿﻠﻪ.
۵ ـ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ وزن آنﻫﺎ در اﯾﻦ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻣﮑﺮر ﻧﯿﺴﺖ.

ﯾﺎدآوری ـ اﯾﻦ ﺗﻘﺴﯿﻢﺑﻨﺪی ﭘﯿﺸﻨﻬﺎدی ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺗﺄﻣﻞﻫﺎی ﻧﮕﺎرﻧﺪه در ﭘﮋوﻫﺶ ﺣﺎﺿﺮ اﺳﺖ و ﺑﺎﯾﺪ در آﯾﻨﺪه ﺗﮑﻤﯿﻞ و ﺗﺼﺤﯿﺢ ﺷﻮد.

اﮐﻨﻮن ﻫﺮ ﯾﮏ از دﺳﺘﻪﻫﺎی واژﮔﺎﻧﯽ را ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ آﻣﺎر و اﻃﻼﻋﺎت ﻣﻮﺟﻮد، ﺗﺠﺰﯾﻪ و ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ.
١- واژﮔﺎن ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎﻟﺖ
٢١ واژه از ﻣﺠﻤﻮع ۵٢ واژه‌ی ﻣﻮرد ﺑﺮرﺳﯽ در اﯾﻦ ﮔﺮوه ﻗﺮار ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ۴٠ درﺻد ﮐﻞ واژهﻫﺎی ﺑﺮرﺳﯽﺷﺪه، ﺑﺮ اﯾﻦ وزن‎اﻧﺪ. اﮔﺮ ﺑﻪ «واژهﻫﺎی دﯾﮕﺮ» ﮐﻪ ﺧﺎرج از ﺑﺮرﺳﯽ ﭘﮋوﻫﺶ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮده‎اند، ﻧﯿﺰ ﺑﻨﮕﺮﯾﻢ، ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ در ﻣﯿﺎن آنﻫﺎ واژهﻫﺎی ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎﻟﺖ ﻓﺮاوان اﺳت.

واژهﻫﺎی ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎﻟﺖ و ﻣﯿﺰان دﮔﺮﮔﻮﻧﯽ آنﻫﺎ: واژهﻫﺎی ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎﻟﺖ ﺑﺮ ﺳﻪ دﺳﺘﻪاﻧﺪ:

١ ـ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ a در ﻫﺠﺎی اول آنﻫﺎ a ﺑـﻪ e ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ (که ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﺑﺎﯾﺪ a
ﺗﻠﻔﻆ ﺷﻮﻧﺪ)

ﻗﺪاﺳﺖ، ﺣﻤﺎﻗﺖ، ﮐﺴﺎاﻟﺖ، رﺷﺎدت، ﻋﺪاﻟﺖ، ﺧﺴﺎﺳﺖ، ﺳﺨﺎوت، ذﮐﺎوت، ﻗﺮاﺑﺖ، ﻋﺪاوت، ﺷﻤﺎﺗﺖ، زﻋﺎﻣﺖ، ﻓﺮاﺳﺖ، ﺷﻔﺎعت، ﻓﺮاﻏﺖ، ﺷﻬﺎدت

٢ ـ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در ﻫﺠﺎی اول آنﻫﺎ e ﺑﻪ a ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ (که ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﺑﺎﯾﺪ e ﺗﻠﻔﻆ ﺷﻮﻧﺪ)
رﻋﺎﯾﺖ، ﻋﯿادت، رﻓﺎﻗﺖ

 ٣ ـ واژهﻫﺎی ﺑﺮﺳﺎﺧته‌ی اﯾﺮاﻧﯿﺎن ﺑﻪ ﺳﯿﺎق ﻋﺮﺑﯽ:ﻧﺰاﮐﺖ، ﻓﻼﮐﺖ

ﺑﺎ ﺗﺄﻣﻞ در فهرست ﻓﻮق، درﻣﯽﯾﺎﺑﯿﻢ ﮐﻪ در واژهﻫﺎی ﻋﺮﺑﯽ ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎﻟﺖ، ﻣﺼﻮت a در ﻫﺠﺎی ﻧﺨﺴﺖ اﻏﻠﺐ ﺑﻪ e ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽﺷﻮد. واژه‌ی «ﻓﺮاﻏﺖ» ﺣﺪود ﻧﯿﻤﯽ از اﻓﺮاد ﻣﻄﺎﺑﻖ اﺻﻞ، ﻫﺠﺎی ﻧﺨﺴﺖ را ﺑﺎ a ﺗﻠﻔﻆ ﮐﺮده‌اند و ﻧﯿﻢ دﯾﮕﺮ ﺑﺎ e. واژه‌ی «ﺷﻬﺎدت» را ﺗﻘﺮیبن ﻫﻤﻪ ﻣﻄﺎﺑﻖ اﺻﻞ ﺗﻠﻔﻆ ﮐﺮده‌اند. ﺷﺎﯾﺪ ﻋﻠﺖ ﺗﻔﺎوت آﺷﮑﺎر اﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﺎ دﯾﮕﺮ ﮐﻠﻤﺎت، ﺟﺎﯾﮕﺎه ﺧﺎﺻﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ اﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ در ﻓﺮﻫﻨﮓ اﯾﺮاﻧﯽ و ﺷﯿﻌﯽ دارد و از زﻣﺎن ﻗﺪﯾﻢ ﺗﺎﮐﻨﻮن روﺣﺎﻧﯿﺎن ﮐﻪ ﺗﺤﺼﯿﻼﺗﺸﺎن ﺑﻪ زﺑﺎن ﻋﺮﺑﯽ اﺳﺖ، ﺑﺮای ﻋﺎمه‌ی ﻣﺮدم ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ اﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ را ﺗﮑﺮار ﮐﺮده‌اﻧد.
واژهﻫﺎی ﺑﺮﺳﺎخته‌ی اﯾﺮاﻧﯽﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﯿﺎق ﻋﺮﺑﯽ ﮐﻪ در ﻫﯿﭻ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻟﻐﺖ ﻋﺮﺑﯽ ﯾﺎﻓﺖ ﻧﻤﯽﺷﻮد.

ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻫﻤﯿﻦ ﮔﺮاﯾﺶ ﺑﻪ ﮐﺴﺮه در ﻫﺠﺎی اول، ﻫﻤﻮاره ﺑﻪ ﮐﺴﺮه ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد. اﯾﻦ ﮔﺮوه ﺷﺎﻫﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮای اﺛﺒﺎت اﯾﻦ ﻣﺪﻋﺎﺳﺖ. اﻓﺰون ﺑﺮ اﯾﻦ، واژه‌ی «ﺧﺠﺎﻟﺖ» ﻧﯿﺰ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد.

اﻣﺎ ﺟﺎﻟﺐﺗﺮﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ، دﺳته‌ی دوم اﺳﺖ: واژه‌های «رﻋﺎﯾﺖ» و «ﻋﯿﺎدت» ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻆ آنﻫﺎ در اﺻﻞ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول اﺳﺖ، در ﮐﺎرﺑﺮد اﯾﺮاﻧﯽﻫﺎ، ﺣﺪود ﻧﯿﻤﯽ از اﻓﺮاد، آنﻫﺎ را ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ! ﻋﻠﺖ اﯾﻦ اﻣﺮ، ﺑﻪ ﻧﻈﺮم «ﻗﯿﺎس در ﻣﺸﺎﺑﻬﺖ» اﺳت: «ﻋﯿﺎدت» از ﻧﻈﺮ وزن ﺷﺒﯿﻪ ﺷﻬﺎدت و ﺳﻌﺎدت اﺳﺖ. ﭘﺲ ﻧﯿﻤﯽ از ﻣﺮدم واژه‌ی ﻋﯿﺎدت را ﺑﻪ اﯾﻦ دو واژه‌ی ﻣﺸﻬﻮر ﻗﯿﺎس ﮐﺮده‌اند. ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ واژه‌ی «رﻋﺎﯾﺖ» ﺑﺎ واژهﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ «ﻧﻬﺎﯾﺖ» ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، ﻗﯿﺎس ﺷﺪه اﺳﺖ. اﯾﻦ ﻗﯿﺎس ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﯿﻢ ﺟﻤﻌﯽ و ﺗﺎرﯾﺨﯽ اﺳﺖ، ﻧﻪ اﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻓﺮدی ﭼﻨﯿﻦ ﻗﯿﺎﺳﯽ ﺑﮑﻨﺪ.

ﻧﮑﺘه‌ی دﯾﮕﺮ آنﮐﻪ ﭼﻮن ﮔﺮاﯾﺶ ﮐﻠﯽ در واژهﻫﺎی ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎﻟﺖ، ﻣﮑﺴﻮرﮐﺮدن ﺣﺮف اول اﺳﺖ، ﻫﺮﮔﺎه ﺣﺮﮐﺖ ﻣﻌﮑﻮﺳﯽ ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘﻪ (ﻣﺜﻞ واژهﻫﺎی ﻋﯿﺎدت و رﻋﺎﯾﺖ )، ﻧﯿﻤﻪﮐﺎره و ﻧﺎﺗﻤﺎم ﺑﻮده اﺳﺖ.

٢ ـ واژﮔﺎن ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎل و ﻓﻌﺎﻟﻪ (ﯾﺎ آﻏﺎز آن ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎل)
اﯾﻦ واژهﻫﺎ ﺑﺮ دو دﺳﺘﻪاﻧد : واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﺼﻮت a در ﻫﺠﺎی آﻏﺎزﯾﻦ آنﻫﺎ ﺑﻪ e ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽﺷﻮد و آنﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻋﮑﺲ، ﮔﺎﻫﯽ ﻣﺼﻮت e در ﻫﺠﺎی آﻏﺎزﯾﻦ آنﻫﺎ ﺑﻪ a ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽﺷﻮد. اﯾﻦ واژهﻫﺎ را در پایین ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺪ:

١ ـ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در ﻫﺠﺎی اول آنﻫﺎ a ﺑﻪ e ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ (که ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻟﻐـﺖ ﺑﺎﯾـﺪ ﺑﻪ ﺗﻠﻔﻆ ﺷﻮﻧﺪ):

ﻓﺴﺎد، ﺣﻤﺎﺳﻪ، ﻓﺮاغ، وﺑﺎل، ﺳﻤﺎع، ﻧﻬﺎد، زﮐﺎت، ﻧﻤﺎد، ﻧﻤﺎﯾﻪ، ﻧﻤﺎﯾﺶ

٢ ـ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در ﻫﺠﺎی اول آنﻫﺎ e ﺑﻪ a ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ:

ﺟﻬﺎد، ﺷﻔﺎﻫﯽ، رﺳﺎﻧﻪ، ﻗﺮان، ﮔﺮاﯾﺶ

در این گروه، ﺗﻘﺮﯾبن ﻫمه‌ی ﻣﺮدم «ﻓﺴﺎد» را ﺑﻪ ﮐﺴﺮ «ف» ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﮐﻠﻤه‌ی «ﮐﺴﺎد» ﮐﻪ در اﯾﻦ ﭘﮋوﻫﺶ ﺑﺮرﺳﯽ ﻧﺸﺪه، ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ اﺳﺖ (a ﺑﻪ e ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه). واژهﻫﺎی ﺣﻤﺎﺳﻪ و ﻓﺮاغ ﺑﻪ ﻫﺮ دو ﺻﻮرت (ﺑﺎ a و e) ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ. ﺳﺎﯾﺮ واژهﻫﺎ در دﺳﺘه‌ی اول «واژهﻫﺎی ﺑﺮ وزن ﻓﻌﺎل و ﻓﻌﺎﻟﻪ» ﻣﻄﺎﺑﻖ اﺻﻞ ﻋﺮﺑﯽ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ.

در دسته‌ی دوم واژه‌ی «ﺟِﻬﺎد » ﺗﻘﺮیبن ﺑﻪﻃﻮرﮐﺎﻣﻞ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺗﻠﻔﻆ ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ و ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد. ﺷﺎﯾﺪ ﻋﻠﺖ آن ﻗﯿﺎس در ﻣﺸﺎﺑﻬﺖ ﺑﺎ واژه‌ی «ﻧﻬﺎد» ﺑﺎﺷﺪ. ﭼﻨﺎنﮐﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺗﻠﻔﻈﯽ در تهران، ﻫﻤﯿﺸﻪ در ﺟﻬﺖ ﮐﺎرﺑﺮد بیش‌تر ﮐﺴﺮه ﻧﯿﺴﺖ. واژه‌ی «ﺷﻔﺎﻫﯽ» ﺑﺎ ﮐﺴﺮه‌ی «ش» ﮐﻢ ﺑﻪ ﮐﺎر ﻣﯽرود. «ﺷﻔﺎه» «ﺟﻤﻊ ﺷِﻔَﻪ» (ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﻟﺐ) واژه‎ای ﻋﺮﺑﯽ اﺳﺖ. ﻣﺮدم اﮐﻨﻮن واژهﻫﺎی ﮐﺘﺒﯽ و ﺷﻔﺎﻫﯽ را ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪﮐﺎر ﻣﯽﺑﺮﻧﺪ، ﺗﺎ واژه‌های«ﮔﻔﺘﺎری» و «نوﺷﺘﺎری» را. ﻋﻠﺖ آن ﻧﯿﺰ اﺻﻄﻼﺣﺎت «اﻣﺘﺤﺎن ﮐﺘﺒﯽ و ﺷﻔﺎﻫﯽ» در ﻣﺪارس اﺳﺖ. ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ اﺳﺖ اﺻﻄﻼﺣﺎت «اﯾﺎب‌وذﻫﺎب» ﮐﻪ ﺑﺮﺧﯽ اﺻﺮار دارﻧﺪ ﺑﺮ اﺳﺎس ﺗﻠﻔﻆ درﺳﺖ ﻋﺮﺑﯽ (ﻣﺼﻮت e در ﻫﺠﺎی ﻧﺨﺴﺖ ﻫﺮ دو واژه) ﮔﻔﺘﻪ ﺷﻮد. وﻟﯽ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول در ﻫﺮ دو واژه ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد؛ در ﺣﺎﻟﯽﮐﻪ اﮔﺮ از ﻋﻤﻮم ﻣﺮدم ﺑﭙﺮﺳﯽ «اﯾﺎب» ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟ دقیقن ﻧﻤﯽداﻧﻨﺪ. اﯾﻨﺎن ﺑﻪ ﺟﺎی ﺗﻼش ﮐﻢﺛﻤﺮ در ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺗﻠﻔﻆ اﯾﻦ دو واژه، به‌تر اﺳﺖ ﻋﺒﺎرت «رﻓﺖوآﻣﺪ» را ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﺒﺮﻧﺪ (مثلن ﺑﻪ ﺟﺎی «ﺳﺮوﯾﺲ اﯾﺎب‎وذﻫﺎب» ﺑﻨﻮﯾﺴﻨﺪ «ﺳﺮوﯾﺲ رﻓﺖوآﻣﺪ»).

درﺑﺎره‌ی واژه‌ی «رﺳﺎﻧﻪ»، ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻋﻠﺖ ﺗﺎرﯾﺨﯽ در ﺗﻠﻔﻆ اﯾﻦ واژه ﺗﺄﺛﯿﺮ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ: رﺳﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول، ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ اﻧﺪوه و ﺣﺴﺮت در ﻟﻐﺖﻧﺎمه‌ی دﻫﺨﺪا ﺿﺒﻂ ﺷﺪه اﺳﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، اﺣﺘﻤﺎل دارد ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻆ دو واژه ﮐﻪ ﻓﻘﻂ در ﯾﮏ ﻣﺼﻮت ﮐﻮﺗﺎه ﺗﻔﺎوت دارﻧﺪ، در ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺑﮕﺬارد؛ ﺑﻪ وﯾﮋه ﮐﻪ ﻫﻢ اﮐﻨﻮن واژه‌ی «رﺳﺎﻧﻪ» (ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول) ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ اﻧﺪوه و ﺣﺴﺮت ﺑﻪ ﮐﺎر ﻧﻤﯽرود و a ﯾﺎ e ﻣﻤﯿﺰ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﻣﺜﺎل ﺑﺮای رَﺳﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ اﻧﺪوه، از ﻧﺎﺻﺮ ﺧﺴﺮو:
ﭘﺪرت و ﺑﺮادرت و ﻓﺮزﻧـﺪ و ﻣﺎدر ـﺷﺪﺳﺘﻨﺪ ﻧﺎﭼﯿﺰ و ﮔﺸـﺘﻪ ﻓﺴﺎﻧﻪ
ﺗﻮ ﭘﻨﺠﺎه ﺳﺎل از ﭘﺲِ ﻣﺮگ اﯾﺸﺎن ـﻓﺴﺎﻧﻪ ﺷﻨﯿﺪی و ﺧﻮردی رﺳـﺎﻧﻪ (دﻫﺨﺪا ١٣٨۵ )
ﮔﻔﺘﻨﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ در ﻟﻐﺖﻧﺎمه‌ی دﻫﺨﺪا «رﺳﺎﻧﻪ» ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ وﺳﯿله‌ی رﺳﯿﺪن ﺑﻪ ﻓﺘﺢ و ﮐﺴﺮ اول (ﻫﺮ دو) ﺿﺒﻂ ﺷﺪه اﺳﺖ. ﺑﻪﻫﺮروی، واژهﻫﺎی «رﺳﺎﻧﻪ» و «ﻗِﺮان» دو ﺗﻠﻔﻈﯽاﻧد؛ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﯾﮏ ﺗﻠﻔﻆ ﮐﺎرﺑﺮد بیش‌تری دارد.

واژه‌ی «ﮔﺮاﯾﺶ» ﻣﻌﻤولن ﺑﺎ ﮐﺴﺮ اول ﺑﻪ ﮐﺎر ﻣﯽرود. ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﺪ ﺗﻠﻔﻆ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول، ﻣﺘﺄﺛﺮ از ﻟﻬﺠﻪﻫﺎی ﻓﺎرﺳﯽ اﺳﺖ.

ﯾﮏ نکته‌ی ﻣﻬﻢ دﯾﮕﺮ آنﮐﻪ در ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻓﺎرﺳﯽ ﻣﻌﯿﻦ، «ﻧﻤﺎﯾﺶ» ﺑﻪ ﺻﻮرتﻫﺎی نَ و نُ ،ﺿﺒﻂ ﺷﺪه ﺣﺎل‎آنﮐﻪ در ﻣﯿﺎن ١۴٦٠ ﻧﻔﺮ ﻣﻮرد ﺑﺮرﺳﯽ، ﻫﯿﭻﯾﮏ اﯾﻦ واژه را ﺑﺎ ﻣﺼوت o  ﺑﻪﮐﺎر ﻧﺒﺮد. ﮐﺎرﺑﺮد ﻣﺼﻮت e در ﻫﺠﺎی ﻧﺨﺴﺖ اﯾﻦ واژه ﻧﯿﺰ اﻧﺪك اﺳﺖ (ﺣﺪود % ۷ ).

٣ ـ واژﮔﺎن ﺑﺮ وزن ﻓﻌﻠﺖ و ﻓﻌﻠﻪ
همه‌ی اﯾﻦ واژهﻫﺎ در اﺻﻞ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﺪه‌اند و اﮐﻨﻮن ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ:
واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در ﻫﺠﺎی اول آنﻫﺎ a ﺑﻪ e ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ:
ﺛﺮوت، ﺳﮑﺘﻪ، ﺗﮑﯿﻪ، ﮐﺜﺮت
واژهﻫﺎی ﺑﻬﺠﺖ، رﺧﻮت و رﻏﺒﺖ ﻧﯿﺰ ﮐﻪ در اﺻﻞ ﻋﺮﺑﯽ، ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، در ﻓﺎرﺳﯽ ﻣﻌﻤﻮلن ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، آﯾﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﺑﺎﯾﺪ درﺑﺎره‌ی اﯾﻦ واژه ﻫﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎن ﺑﻪ ﺗﻠﻔﻆ اﺻﻞ (ﻋﺮﺑﯽ) وﻓﺎدار ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ، ﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻠﻔﻆ ﻓﺎرﺳﯽ را در ﺿﺒﻂ ﺧﻮد اﺻﻞ ﻗﺮار دﻫﻨﺪ و ﺗﻠﻔﻆ ﻋﺮﺑﯽ را در ﮐﺮوﺷﻪ ﻫﻤﺮاه ﻧﺸﺎن‎دادن اﺻﻞ واژه ﺗﻮﺿﯿﺢ دﻫﻨﺪ؟ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﮕﺎرﻧﺪه ﻫﻤﭽﻨﺎن ﮐﻪ ﮐﺴﯽ اﺻﺮار ﻧﺪارد واژهﻫﺎی ﺑﺮ وزن «ﻣﻔﺎﻋَﻠَﻪ» (ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﮑﺎﺗﺒﻪ، ﻣﻨﺎﻇﺮه، ﻣﺒﺎرزه و ﻣﺸﺎﻫﺪه) ﺑﺎ دو ﻣﺼﻮت a ﭘﺎﯾﺎن ﯾﺎﺑﺪ و ﻫﻤﻪ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ ﮐﻪ اﯾﻦ واژهﻫﺎ ﺑﺎ دو ﻣﺼﻮت e در ﭘﺎﯾﺎن ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد؛ درﺑﺎره‌ی ﺑﺴﯿﺎری از ﮐﻠﻤﺎت دﯾﮕﺮ ﻧﯿﺰ ﮐﻪ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﺼﻮت در آنﻫﺎ ﻣﻤﯿﺰ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﯿﺴﺖ (ﻣﻌﻨﺎ را ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽدﻫﺪ)، ﺑﺎﯾﺪ اﯾﻦ ﻗﺎﻋﺪه را ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﮐﻪ اﯾﺮاﻧﯿﺎن در ﻣﻮاردی ﺗﻠﻔﻆ واژهﻫﺎی ﻋﺮﺑﯽ را ﺗﻐﯿﯿﺮ داده‌اند و ﺗﻐﯿﺮات آﻧﺎن اﻏﻠﺐ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻨﯽ اﺳﺖ.

ﺑﺮای رﻓﻊ ﯾﮏ ﺷﺒﻬه‌ی ﻣﻘﺪر ﻧﯿﺰ ﯾﺎدآوری ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﻨﻈﻮر، همه‌ی واژهﻫﺎی ﺑﺮ اﯾﻦ وزن در ﻓﺎرﺳﯽ ﻧﯿﺴﺖ؛ ﭼﻨﺎنﮐﻪ واژهﻫﺎی ﺷﻬﻮت و زﺣﻤﺖ، ﻣﺎﻧﻨﺪ اﺻﻞ ﻋﺮﺑﯽ ﺧﻮد، ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ و ﻣﺤﻞ ﺑﺤﺚ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ. 

۴ ـ واژﮔﺎن ﺑﺮ وزن ﻓﻌﯿﻞ و ﻓﻌﯿﻠﻪ
در اﯾﻦ ﮔﺮوه، واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺿﺒﻂ ﺷﺪه‌اند، ﮔﺎﻫﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﺪ، ﺗﻠﻔﻆ اﯾﻦ واژهﻫﺎ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول، ﻣﺘﺄﺛﺮ از ﻟﻬﺠه‌ی ﺗﻬﺮاﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ. اﻟﺒﺘﻪ در اﯾﻦ واژهﻫﺎ، ﺗﻠﻔﻆ رﺳﻤﯽ ﺑﺮ ﺗﻠﻔﻆ ﻟﻬﺠه‌ی ﺗﻬﺮاﻧﯽ ﻏﻠﺒﻪ ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ. رﺳﺎﻧﻪﻫﺎ و ﺗﺮﮐﯿﺐ ﺟﻤﻌﯿﺘﯽ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﺗﻬﺮان ﺑﺮ ﻓﺎرﺳﯽ ﮔﻔﺘﺎری ﺳﺎﮐﻨﺎن ﺗﻬﺮان ﺗﺄﺛﯿﺮﮔﺬارﻧﺪ؛
ﻫﻤﭽﻨﺎن ﮐﻪ ﻟﻬﺠﻪ‌ی ﺗﻬﺮاﻧﯽ، ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺧﻮد را ﻫﻤﭽﻨﺎن ﻧﺸﺎن ﻣﯽدﻫﺪ ( ﺗﻬﺮان ﮐﻨﻮﻧﯽ، ﺷﻬﺮ ﻣﻬﺎﺟﺮان ﺳﺎﯾﺮ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎنﻫﺎ و ﻓﺮزﻧﺪان آنﻫﺎﺳﺖ. ﻧﺴﻞ ﺳﺎﮐﻨﺎن ﻗﺪﯾﻢ ﺗﻬﺮان در اﯾﻦ ﺷﻬﺮ در اﻗﻠﯿﺖاﻧﺪ).
«ﻓﻌﻞ ﺷﻨﯿﺪ» اﻏﻠﺐ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد؛ اﻣﺎ در ﻣﻮارد اﻧﺪك ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺷﻨﯿﺪه ﻣﯽﺷﻮد ﮐﻪ ﻧﺎﺷﯽ از ﺗﺄﺛﯿﺮ ﻟﻬﺠﻪﻫﺎﺳﺖ.

 ١ ـ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ a در ﻫﺠﺎی اول آنﻫﺎ ﺑﻪ e ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ:
رﺋﯿﺲ، رﻓﯿﻖ، ﺷﺮﯾﮏ، زﻣﯿﻦ، زﻣﯿﻨﻪ
٢ـ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ e در ﻫﺠﺎی اول آن ﻫﺎ ﺑﻪ a ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ:

ﺷﻨﯿﺪ

 ۵ ـ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ وزن آنﻫﺎ در اﯾﻦ ﭘﮋوﻫﺶ ﻣﮑﺮر ﻧﯿﺴﺖ
١ـ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ a در ﻫﺠﺎی اول آن ﻫـﺎ ﺑﻪ e ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ:
ﻣﻬﺮﯾﻪ، ﺗﺮﮐﯿﺪ، ﺗﺮﯾﺎك، ﮐﺴﯽ
٢ـ واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ e در ﻫﺠﺎی اول آن ﻫـﺎ ﺑﻪ a ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ:
ﭘﮋوﻫﺶ، ﻋﻄﺮ
«ﻣَﻬﺮ» (ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول) واژه‎ای ﻋﺮﺑﯽ اﺳﺖ، ﻣﻌﺎدل ﮐﺎﺑﯿﻦ در ﻓﺎرﺳﯽ، ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﮐﻪ داﻣﺎد ﻫﻨﮕﺎم ازدواج ﺑﻪ ﻋﺮوس ﻣﯽدﻫﺪ. «اﻟﻤﻬﺮُ ﯾﺪل ﻋﻠﯽ اَﺟﺮٍ ﻓﯽ ﺷﯽء ﺧﺎص» (اﺣﻤﺪﺑﻦ ﻓﺎرس  :٢٠٠١ زﯾﺮ «مهر») «و ﻣﻬﺮُ اﻟﻤﺮأه‌ی أﺟﺮﻫﺎ» (ﻫﻤﺎن ). واژه‌ی «ﻣﻬﺮیه» در ﻋﺮﺑﯽ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﻣﻬﺮیه در ﻋﺮﺑﯽ ﯾﻌﻨﯽ ١ : ـ ﻧﻮﻋﯽ از ﮔﻨﺪم ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪه ﺳﺮخ رﻧﮓ اﺳﺖ. ٢ ـ ﻣﻨﺴﻮب ﺑﻪ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﻣﻬﺮه‌ی ﺑﻦﺣﯿﺪان (اﺑﻦﻣﻨﻈﻮر :١٩٩٦ زﯾﺮ «مهر »). ،ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﻣﻬﺮﯾﻪ در ﻓﺎرﺳﯽ از «ﻣﻬﺮ» ﻋﺮﺑﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪه، اﻣﺎ واژه‎ای ﻓﺎرﺳﯽ اﺳﺖ. اﯾﻦ واژه در ﻓﺎرﺳﯽ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد.

ﻇﺎﻫﺮن ﺗﻠﻔﻆ ﻣﻬﺮ (ﺑﻪ ﻓﺘﺤﻪ) ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﻬﺮ (ﺑﻪ ﮐﺴﺮه) ﮐﻪ واژه‎ای ﻓﺎرﺳﯽ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﻋﺸﻖ اﺳﺖ، اﺷﺘﺒﺎه ﺷﺪه اﺳﺖ. اﻟﺒﺘﻪ در ازدواج ﻋﺸﻖ و ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﻣﻄﺮح اﺳﺖ و ﺷﺎﯾﺪ اﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﺑﻪ اﺷﺘﺒﺎه ﻋﻤﻮم ﮐﻤﮏ ﮐﺮده ﺑﺎﺷﺪ ! واژه‌ی «ﺗَﺮَﮐﯿﺪ» از ﮐﻠﻤﻪ «ﺗَﺮَك» ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ ﺗﺮك ﺧﻮردن. اﻣﺎ ﺑﺮﺧﻼف ﮐﻠﻤه‌ی ﺗﺮك، «ﺗﺮﮐﯿﺪن» ﻣﻌﻤﻮلن ﺑﺎ ﻣﺼﻮت e در ﻫﺠﺎی ﻧﺨﺴﺖ و دوم ﺑﻪ ﮐﺎر ﻣﯽرود

در ﺗﺎﺟﯿﮑﯽ (Tarakidan). ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﺪ ﻟﻬﺠه‌ی ﺗﻬﺮاﻧﯽ در اﯾﻦ ﻣﻮرد ﻏﻠﺒﻪ ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ و اﻟﺒﺘﻪ ﺗﻠﻔﻆ ﺑﺎ ﻫﺮ دو ﻣﺼﻮت a و e راﯾﺞ ﺷﻤﺮده ﻣﯽﺷﻮد.

واژه‌ی «ﺗﺮﯾﺎك» در ﻟﻐﺖﻧﺎﻣﻪ‌ی دﻫﺨﺪا ﺑﻪ ﻫﺮ دو ﺗﻠﻔﻆ a و e در ﻫﺠﺎی ﻧﺨﺴﺖ ﺿﺒﻂ ﺷﺪه ـ ﮐﻪ ﻣﻄﺎﺑﻖ واﻗﻌﯿﺖ اﺳﺖ ـ اﻣﺎ در ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻓﺎرﺳﯽ ﻣﻌﯿﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻠﻔﻆ a در ﻫﺠﺎی ﯾﮑﻢ ﺿﺒﻂ ﺷﺪه اﺳﺖ. ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ توضیح بالا ﺿﺒﻂ ﻟﻐتﻧﺎﻣﻪ‌ی دﻫﺨﺪا دﻗﯿﻖﺗﺮ اﺳﺖ. 

واژه‌ی «ﮐَﺲ» (ﺷﺨﺺ) ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺑﻪ ﮐﺎر ﻣﯽ رود، اﻣﺎ ﻫﺮﮔﺎه «ی» ﻧﮑﺮه ﺑﻪ آن اﻓﺰوده  ﻣﯽﺷﻮد، ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﺮ اول ﻧﯿﺰ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد. ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ در ﺗﺮﮐﯿﺐ «ﻧﺎﮐﺲ» ﮔﺎﻫﯽ ﮐﺎف ﻣﮑﺴﻮر ﻣﯽﺷﻮد. اﯾﻦ وﯾﮋﮔﯽ را ﻧﯿﺰ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﻟﻬﺠﻪﻫﺎ ﺷﻤﺮد؛ ﺑﻪوﯾﮋه ﻟﻬﺠه‌ی ﺗﻬﺮاﻧﯽ ﮐﻪ در واژهﻫﺎی ﻣﺘﻌﺪد ﮔﺮاﯾﺶ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣصوت a ﺑﻪ e در آن دﯾﺪه ﻣﯽﺷﻮد.

واژه‌ی «ﭘﮋوﻫﺶ» را ﺗﻘﺮیبن همه‌ی ﻣﺮدم ﺑﻪ ﻓﺘﺢ «پ» ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. در اﯾﻦ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎل اﺧﯿﺮ ﮐﻪ ﺑﺎ داﻧﺸﮕﺎهﻫﺎ و ﻣﺮاﮐﺰ ﻋﻠﻤﯽ ـ ﭘﮋوﻫﺸﯽ ارﺗﺒﺎط داﺷﺘﻪ‌ام، واژه‌ی ﭘﮋوﻫﺶ را ﺗﻨﻬﺎ از ﺻﺪا و ﺳﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺷﻨﯿﺪه‏ام. اﻓﺮاد اﻧﺪﮐﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎم ﺧﻮاﻧﺪن ﻣﺘﻦ ﻣﻮرد آزﻣﺎﯾﺶ ﻧﮕﺎرﻧﺪه، اﯾﻦ ﻣﺘﻦ را ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺧﻮاﻧﺪه‌اند، ﺑﻪ ﻧﻈﺮم ﺗﺤﺖ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺻﺪا و ﺳﯿﻤﺎ و اﻃﻼﻋﺎت ادﺑﯽ ﺧﻮد، ﺑﺎﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ اﯾﻦﮐﻪ از روی ﻣﺘﻦ ﻣﯽﺧﻮاﻧﺪﻧﺪ و ﺻﺪاﯾﺸﺎن ﺿﺒﻂ ﻣﯽﺷﺪ، ﭼﻨﯿﻦ ﺧﻮاﻧﺪه‌اند. ﺑﻌﯿﺪ ﻣﯽداﻧﻢ ﮐﻪ اﯾﻦ اﻓﺮاد در زﻧﺪﮔﯽ ﻋﺎدی، ﭘﮋوﻫﺶ را ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ و مثلن ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ: «ﭘِﮋوﻫﺶ ﺧﻮد را ﺑﻪ اﺳﺘﺎدم ﺗﺤﻮﯾﻞ دادم».

در ﺑﺮﻫﺎن ﻗﺎﻃﻊ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻓﺎرﺳﯽ دﮐﺘﺮ ﻣﻌﯿﻦ و ﻟﻐﺖ‌ﻧﺎﻣﻪ‌ی دﻫﺨﺪا اﯾﻦ واژه ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺿﺒﻂ ﺷﺪه اﺳﺖ. اﯾﻦ واژه در زﺑﺎن ﭘﻬﻠﻮی ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﺪه اﺳﺖ (ﺗﺒﺮﯾﺰی :١٣۷۵ زﯾر «ﭘﮋوﻫﺶ»). اﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ دﻟﯿﻞ ﺗﻠﻔﻆ اﯾﻦ واژه ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﻏﻠﻂ ﻧﯿﺴﺖ و ﺑﺎﯾﺪ در ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﺿﺒﻂ ﺷﻮد:
 ١ ـ ﻓﺎرﺳﯽ ﭘﻬﻠﻮی ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﯽ از ﺷﺎﺧﻪﻫﺎی ﻓﺎرﺳﯽ ﻣﯿﺎﻧﻪ اﺳﺖ. ﻫﺮﭼﻨﺪ اﯾﻦ واژه در ﻓﺎرﺳﯽ ﭘﻬﻠﻮی ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﺪه اﺳﺖ، ﻣﻌﻠﻮم ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ در ﺷﺎﺧﻪﻫﺎی دﯾﮕﺮ ﻓﺎرﺳﯽ ﻣﯿﺎﻧﻪ و ﺑﺎﺳﺘﺎن (ﮐﻪ ﻫﻤه‌ی ﻟﻬﺠﻪﻫﺎی آنﻫﺎ ﻫﻢ ﺛﺒﺖ ﻧﺸﺪه) اﯾﻦ واژه ﺑﻪ ﺻﻮرت راﯾﺞ ﺗﻠﻔﻆ ﻧﺸﺪه ﺑﺎﺷﺪ.
٢ ـ آﯾﺎ ﺗﺤﻮﻻت زﺑﺎنﻫﺎ و ﺗﺄﺛﯿﺮ ﻟﻬﺠﻪﻫﺎ (ﮐﻪ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎی ﯾﮏ زﺑﺎن‎اﻧﺪ) ﺑﺨﺸﯽ از ﻗﺎﻋﺪهﻣﻨﺪی آن زﺑﺎن ﻧﯿﺴﺖ؟ ﺑﻪوﯾﮋه وﻗﺘﯽ ﺑﺮ ﯾﮏ ﺗﻠﻔﻆ اﺗﻔﺎقﻧﻈﺮ ﺑﺎﺷﺪ.
 ٣ ـ در ﮔﻮﯾﺶ ﺗﺎﺟﯿﮑﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ واژهﻫﺎی ﻓﺮاواﻧﯽ را ﻣﺘﻔﺎوت ﺑﺎ اﯾﺮاﻧﯽﻫﺎ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، اﯾﻦ واژه ﻣﺎﻧﻨﺪ اﯾﺮاﻧﯽﻫﺎ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد.
ﺑﺎ اﯾﻦ ﺗﻮﺻﯿﻔﺎت، به‌تر اﺳﺖ ﻓﺮﻫﻨﮓﻧﻮﯾﺴﺎن ﺿﺒﻂ اﯾﻦ واژه را درﺳﺖ ﮐﻨﻨﺪ و آن را ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﻧﯿﺰ ﺿﺒﻂ ﮐﻨﻨﺪ (ﺗﻠﻔﻆ ﺑﻪ ﮐﺴﺮه، ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﻗﺪﯾﻢ اﺳﺖ و ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮﺿﯿﺢ داده ﺷﻮد.)

واژه‌ی ﻋﺮﺑﯽ «ﻋﻄر» ﻧﯿﺰ در همه‌ی ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻋﺮﺑﯽ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ ﻋﯿﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﺪه اﺳﺖ؛ وﻟﯽ در ﻓﺎرﺳﯽ، ﭼﻪ در اﯾﺮان و ﭼﻪ در ﺗﺎﺟﯿﮑﺴﺘﺎن، ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﻮد. در ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻓﺎرﺳﯽ ﻣﻌﯿﻦ ﻫﺮ دو ﺗﻠﻔﻆ ﺿﺒﻂ ﺷﺪه، وﻟﯽ در ﻟﻐﺖﻧﺎﻣه‌ی دﻫﺨﺪا ﻓﻘﻂ ﺗﻠﻔﻆ ﻋﺮﺑﯽ ﺿﺒﻂ ﺷﺪه اﺳﺖ. ﻣﺼﻮت e ﯾﺎ a در اﯾﻦ واژه ﻣﻤﯿﺰ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﯿﺴﺖ و ﺗﻠﻔﻆ ﺑﻪ a ﻣﺸﮑﻠﯽ ﭘﺪﯾﺪ ﻧﻤﯽآورد. درﺑﺎره‌ی ﻋﻠﺖ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﺼﻮت، ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﺑﺎ واژهای ﻧﻈﯿﺮ «ﺳﻄر» ﻗﯿﺎس در ﻣﺸﺎﺑﻬﺖ ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.

ﺗﺤﻠﯿﻞ ﺳﻮم ـ وﻓﺎداری ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﺑﻪ ﺗﻠﻔﻆ واژه در زﺑﺎن اﺻﻠﯽ
اﮐﻨﻮن اﯾﻦ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﯽآﯾﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﺑﺮرﺳﯽﺷﺪه، ﺗﺎ ﭼﻪ ﺣﺪ ﺗﻠﻔﻆ راﯾﺞ در اﯾﺮان را ﻣﻨﻌﮑﺲ ﮐﺮده‌اند؟ ﺗﺎ ﭼﻪ ﺣﺪ روﺷﻤﻨﺪ ﻋﻤﻞ ﮐﺮده‌اند؟ و آﯾﺎ روش آنﻫﺎ در ذﮐﺮ ﺗﻠﻔﻆ واژهﻫﺎ ﻧﯿﺎزﻣﻨﺪ ﺑﺎزﻧﮕﺮی اﺳﺖ؟

از ﻣﯿﺎن ۵٢ واژه‌ی ﺑﺮرﺳﯽﺷﺪه در ﺟﺪول ﺷﻤﺎره‌ی ٢۵ ،١ واژه ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎ اﻏﻠﺐ ﻣﺘﻔﺎوت ﺑﺎ ﺿﺒﻂ ﻟﻐﺖﻧﺎﻣه‌ی دﻫﺨﺪا و ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽ ﺷﻮد. علاوه بر اﯾﻦ، در ﺧﺼﻮص واژهﻫﺎی «ﻓﺮاﻏﺖ، ﺣﻤﺎﺳﻪ، ﻧﻤﺎﯾﺶ، ﻓﺮاغ و رﻋﺎﯾﺖ»  ﺣﺪود ﻧﯿﻤﯽ از ﻣﺮدم ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺘﻔﺎوﺗﯽ دارﻧﺪ ﮐﻪ در اﯾﻦ دو ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻌﺘﺒﺮ ﺑﻪ آن اﺷﺎره ﻧﺸﺪه اﺳﺖ. در ﺳﺎﯾﺮ ﻣﻮارد، ﺣﻖ را ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ اﯾﻦ دو ﻓﺮﻫﻨﮓ داد؛ زﯾﺮا ﻣﻮﻇﻒ ﺑﻪ درج ﻟﻬﺠﻪﻫﺎ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ. مثلن اﯾﻦﮐﻪ در ﺗﻬﺮان ﻋﺪه‌ی ﻗﺎﺑﻞﺗﻮﺟﻬﯽ (ﺣﺪود ٣٦ ٢١ ﺗﺎ درﺻﺪ) رﺋﯿﺲ و ﺷﺮﯾﮏ را ﺑﺎ ﮐﺴﺮ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﻟﻬﺠه‌ی ﺗﻬﺮاﻧﯽ اﺳﺖ و ﻋﻤﻮﻣﯿﺖ ﻧﺪارد. اﻣﺎ اﯾﻦﮐﻪ ﺗﻘﺮیبن ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻓﺴﺎد، ﺧﺴﺎﺳﺖ و ﮐﺴﺎﻟﺖ را ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ، آﯾﺎ ﺑﺮای ﻓﺮﻫﻨﮓﻧﻮﯾﺲ ﻣﻌﯿﺎری ﺑﺮای ﭘﺬﯾﺮش ﺗﻠﻔﻆ ﮐﺴﺮ اول ﻧﯿﺴﺖ؟ اﻣﺮوزه، ﺗﻠﻔﻆ اﯾﻦ واژهﻫﺎ ﻓﺮاﺗﺮ از ﻟﻬﺠه‌ی ﺗﻬﺮاﻧﯽ، در «ﻓﺎرﺳﯽ ﮔﻔﺘﺎری رﺳﻤﯽ» ﺗﺜﺒﯿﺖ ﺷﺪه اﺳت.

ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ دو ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺰﺑﻮر، ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ روش واﺣﺪی در اﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﻮارد اﺗﺨﺎذ ﻧﺸﺪه اﺳﺖ. در ﺧﺼﻮص واژهﻫﺎﯾﯽ ﻧﻈﯿﺮ ﻣﺸﺎﻫﺪه، ﻣﺒﺎرزه و ﻣﻨﺎﻇﺮه ﮐﻪ از ﺑﺎب «ﻣﻔﺎﻋﻠَﻪ» ﻋﺮﺑﯽاﻧﺪ،
دﻫﺨﺪا ﻣﺼوت دو ﻫﺠﺎی آﺧﺮ را e داﻧﺴﺘﻪ اﺳﺖ. دﮐﺘﺮ ﻣﻌﯿﻦ ﺗﻠﻔﻆ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ ﻫﺮ دو ﺣﺮف آﺧﺮ و ﮐﺴﺮ ﻫﺮ دو ﺣﺮف آﺧﺮ را ﺿﺒﻂ ﮐﺮده اﺳﺖ ( ﻣﻌﯿﻦ :١٣٨٠ زﯾﺮ «مشاهده» ). ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎل در ﻫﺮ دو اﺛﺮ، ﺗﻠﻔﻆ اﯾﺮاﻧﯽ اﯾﻦ واژهﻫﺎ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ. اﻣﺎ واژه‌ی «ﺗﮑﺮار» را ﻫﺮدو ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﻧﻮﺷﺘﻪاﻧﺪ. ﻧﮕﺎرﻧﺪه ﺣﺘا ﯾﮏ ﺑﺎر اﯾﻦ واژه را در ﺗﻬﺮان ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﻧﺸﻨﯿﺪه اﺳﺖ؛ ﺣﺘا از ﻣﻌﻠﻢﻫﺎ و اﺳﺘﺎدان دروس ﻋﺮﺑﯽ ﺧﻮد (آنﻫﺎ ﮐﻪ در اﯾﺮان ﭘﺮورش ﯾﺎﻓﺘﻪاﻧﺪ، ﻧﻪ در ﮐﺸﻮرﻫﺎی ﻋﺮﺑﯽ). در اﯾﻦ ﺻﻮرت، ﺗﻠﻔﻆ ﮐﻠﻤﻪ‌ی «ﺗﮑﺮار» ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول، ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻟﻐﺎت ﻋﺮب اﺳﺖ، ﻧﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ واژﮔﺎن ﻓﺎرﺳﯽ! 

ﮔﻔﺘﻨﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ در ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻓﺎرﺳﯽ ﻣﻌﯿﻦ «ﻗﺪاﺳﺖ» ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول ﺿﺒﻂ ﺷﺪه ﮐﻪ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺗﻠﻔﻆ اﯾﺮاﻧﯽ اﺳﺖ و درﺳﺖ اﺳﺖ (در ﻋﺮﺑﯽ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽ ﺷﻮد). در ﻟﻐﺖﻧﺎﻣه‌ی دﻫﺨﺪا اﯾﻦ واژه ﻧﯿﺎﻣﺪه اﺳﺖ.

ﺑﺮای اﯾﻦﮐﻪ ﺧﻮاﻧﻨﺪه ﺑﺘﻮاﻧﺪ آزﻣﻮﻧﯽ ﺳﺎده و ﺳﺮﯾﻊ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﻣﻘﺎﻟه‌ی ﺣﺎﺿﺮ اﻧﺠﺎم دﻫﺪ، ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ از ده ﯾﺎ ﺑﯿﺴﺖ اﯾﺮاﻧﯽ ﺑﺨﻮاﻫﺪ ﮐﻪ اﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ را ﺑﺨﻮاﻧﻨﺪ:
● ﭘﮋوﻫﺶﻫﺎی ﺗﮑﺮاری ﺑﺮای او اﺻﺎﻟﺖ ﻧﺪاﺷﺖ و او در اﯾﻦ ﮐﺎر دﭼﺎر ﮐﺴﺎﻟﺖ ﻣﯽﺷﺪ.
اﻟﺒﺘﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ آﻧﺎن از ﻗﺼﺪ ﺷﻤﺎ در ﻓﺘﺢ و ﮐﺴﺮ ﺣﺮوف ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ. اﺣﺘﻤﺎلن ﺑﺴﯿﺎر ﻧﺎدر ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﮕﻮﯾﺪ:

● «ﭘِﮋوﻫﺶﻫﺎی ﺗَﮑﺮاری ﺑﺮای او اَﺻﺎﻟﺖ ﻧﺪاﺷﺖ و او در اﯾﻦ ﮐﺎر دﭼﺎر ﮐَﺴﺎﻟﺖ ﻣﯽﺷﺪ». ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﺧﻮاﻧﻨﺪه‎ای ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺮدم ﻏﻠﻂ اﺳﺖ و ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﺷﻮد. ﻫﺮﭼﻨﺪ اﯾﻦ ﺑﺤﺚ دراز داﻣﻦ اﺳﺖ، ﺑﻪﻃﻮرﻣﺨﺘﺼﺮ ﺑﮕﻮﯾﻢ:

 ١ ـ ﻫﺮ واژه‎ای ﮐﻪ از زﺑﺎﻧﯽ ﺑﻪ زﺑﺎن دﯾﮕﺮ ﻣﯽرود، ای ﺑﺴﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﯾﺎﺑﺪ (ﻣﺎﻧﻨﺪ واژهﻫﺎی ﻓﺎرﺳﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﺮﺑﯽ، ﺗﺮﮐﯽ ﯾﺎ اﻧﮕﻠﯿﺴﯽ رﻓﺘﻪ اﺳﺖ؛ ﯾﺎ واژهﻫﺎی ﺗﺮﮐﯽ و اﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﺎرﺳﯽ آﻣﺪه اﺳﺖ).
 ٢ ـ ﺗﻠﻔﻆ ﻋﺮﺑﯽ ﺑﺮﺧﯽ واژهﻫﺎی ﻣﻮرد ﺑﺤﺚ، ﺑﺮ زﺑﺎن اﯾﺮاﻧﯽﻫﺎ ﺳﻨﮕﯿﻦ و دﺷﻮار اﺳﺖ؛ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ در ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯽﺷﺪه ﯾﺎ ﺑﺮادران و ﺧﻮاﻫﺮان اﻓﻐﺎن و ﺗﺎﺟﯿﮏ ﻣﺎ آن ﮔﻮﻧﻪ ﺗﻠﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ (در ﭘﯽ ﭼﻨﺪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ذﮐﺮ ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ).
 ٣ ـ ﻟﻐﺖﻧﺎﻣﻪ‌ی دﻫﺨﺪا و ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻓﺎرﺳﯽ دﮐﺘﺮ ﻣﻌﯿﻦ ﮐﻪ از ﻣﻌﺘﺒﺮﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﻓﺎرﺳﯽاﻧﺪ، در ﻣﻮارد ﻣﺘﻌﺪد ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺗﻠﻔﻈﯽ را ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ (ﻣﺜﺎلﻫﺎﯾﯽ ذﮐﺮ ﺷﺪ). ﺳﺨﻦ ﻣﺎ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺳﺎﯾﺮ ﻣﻮارد ﻫﻢ ﺑﭙﺬﯾﺮﻧﺪ. اﯾﻦ اﻣﺮ در آﻏﺎز ﯾﺎ ﭘﺎﯾﺎنِ واژه ﺗﻔﺎوت ﻣﺎﻫﻮی ﻧﺪارد. ﺗﻠﻔﻆ ﻓﺎرﺳﯽزﺑﺎن ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻆ ﻋﺮب ﻓﺮق ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻫﺮدو ﺗﻠﻔﻆ ﺑﺎﯾﺪ ﺿﺒﻂ ﺷﻮد.
 ۴ ـ در ﻣﻮاردی ﮐﻪ ﻣﺼﻮت ﮐﻮﺗﺎه، ﻣمیز ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ، ﺗﻐﯿﯿﺮ و ﺗﺒﺪﯾﻞ آن ﻧﺎدرﺳﺖ اﺳﺖ؛ ﻣﺎﻧﻨﺪ :
اَﺧﺒﺎر / اِﺧﺒﺎر (ﺑﻪ ﻓﺘﺢ ﯾﺎ ﮐﺴﺮ اﻟﻒ) ﺧَﻠﻂ / ﺧِﻠﻂ (ﺑﻪ ﻓﺘﺢ ﯾﺎ ﮐﺴﺮ ﺧﺎء) ﮐﻪ اﮔﺮ آنﻫﺎ را ﺑﻪ ﺟﺎی ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﺒﺮﯾﻢ، ﻏﻠﻂ اﺳﺖ. ﻫﺮﭼﻨﺪ در ﺳﺨﻦ ﻋﻤﻮم ﭼﻨﯿﻦ اﺷﺘﺒﺎهﻫﺎﯾﯽ راﯾﺞ اﺳﺖ، ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺨﻦ رﺳﻤﯽ و ﻋﺎﻟﻤﺎﻧﻪ (ﻣﺎﻧﻨﺪ سخن‌رانی‌ها) از اﯾﻦ ﺧﻄﺎﻫﺎ ﺑﻪ دور ﺑﺎﺷﺪ.
 ۵ ـ اﯾﻦﮐﻪ ﺑﻪﻃﻮرﻗﻄﻊ ﺑﺮﺧﯽ ﺗﻠﻔﻆﻫﺎ را ﺑﻪ اﯾﻦ ﻋﻠﺖ ﮐﻪ در ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻟﻐﺖ ﺿﺒﻂ ﻧﺸﺪه، ﻏﻠﻂ ﺑﺪاﻧﯿﻢ ﻋﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﻤﯽرﺳﺪ. ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﮐﻪ واژهﻫﺎی ﭼﻨﺪﺗﻠﻔﻈﯽ ﻗﺪﯾﻢ، در ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻟﻐﺖ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ و ﺛﺒﺖ ﺷﺪه، اﻣﺮوز ﻫﻢ اﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ و ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮای ﻣﺮدم اﻣﺮوز و آﯾﻨﺪه ﺛﺒﺖ ﺷﻮد. ﭼﻨﺎنﮐﻪ در ﺧﺼﻮص واژه‌ی «ﭘﮋوﻫش» ﺑﺤﺚ ﺷﺪ.

ﻧﺘﯿﺠه‌ی ﺗﺤﻠﯿﻞ ﺳﻮم آنﮐﻪ روش دو ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻌﺘﺒﺮ ﯾﺎد ﺷﺪه در اﯾﻦ ﺧﺼﻮص، ﻧﯿﺎزﻣﻨﺪ ﺑﺎزﻧﮕﺮی اﺳﺖ؛ زﯾﺮا در ﻣﻮارد ﻣﺘﻌﺪد، ﺗﻠﻔﻆ اﯾﺮاﻧﯽﻫﺎ را ﺑﻪدﺳﺖ ﻧﻤﯽدﻫﺪ و اﮔﺮ ﻓرضن ﺿﺒﻂ آنﻫﺎ در ﮐﺘﺎبﻫﺎی آﻣﻮزش ﻓﺎرﺳﯽ ﺑﻪ ﻏﯿﺮﻓﺎرﺳﯽزﺑﺎنﻫﺎ ﻣﻼك و ﻣﻌﯿﺎر ﻗﺮار ﮔﯿﺮد، آنﭼﻪ ﻓﺎرﺳﯽآﻣﻮز ﯾﺎد ﻣﯽﮔﯿﺮد، در ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﺎ اﯾﺮاﻧﯽﻫﺎ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﮐﺎر ﮔﯿﺮد؛ زﯾﺮا ﺳﺨﻦ او را ﻧﺨﻮاﻫﻨﺪ ﻓﻬﻤﯿﺪ! و اﮔﺮ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ اﺣﺴﺎس ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ او دارد ﺑﻪ زﺑﺎن ﻣﺮدم ﺳﺪه‌ی ﭼﻬﺎرم ﻫﺠﺮی ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ!

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ اﻏﻠﺐ ﮐﺘﺎبﻫﺎی آﻣﻮزش زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﺘﺎب آﻣﻮزش زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ (آزﻓﺎ) از دﮐﺘﺮ ﺛﻤﺮه و درس ﻓﺎرﺳﯽ از دﮐﺘﺮ ﭘﻮرﻧﺎﻣﺪارﯾﺎن، روش ﻣﻮرد ﺗﺄﯾﯿﺪ در ﻣﻘﺎﻟه‌ی ﺣﺎﺿﺮ را ﺑﻪ ﮐﺎر ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ. مثلن ﺗﻠﻔﻆ واژه‌ی «ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ» در ﮐﺘﺎب اﺧﯿﺮ ﺑﻪ ﺻﻮرت (Servat-mand ) ﺿﺒﻂ ﺷﺪه اﺳﺖ (ﭘﻮرﻧﺎﻣﺪارﯾﺎن :۴٣٨. ١٣٨٦ )

ﯾﺎدآوری:

 ﺗﻠﻔﻆ ﺑﺮﺧﯽ از واژﮔﺎن ﻣﻮرد ﺑﺤﺚ، در ﮔﻮﯾﺶ ﺗﺎﺟﯿﮑﯽ (ﻣﺮدم دوﺷﻨﺒﻪ) ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻆ آنﻫﺎ در ﻓﺎرﺳﯽ رﺳﻤﯽ اﯾﺮاﻧﯽ (راﯾﺞ در ﺗﻬﺮان) ﻣﺘﻔﺎوت اﺳﺖ. مثلن : (ﻋﺪاﻟﺖ Adālat) ﺳﺨﺎوت (Saxāvat)، ﻗَﺪاﺳﺖ (Qadāsat)، ﮐَﺴﺎﻟﺖ (Kasālat)، رﻓﺎﻗﺖ (Rafāqat)، ﮔَﺮاﯾﺶ (Garāyis)، ﻓَﻼﮐﺖ (Falākat)، ﻧَﺰاﮐﺖ (Nazākat)، ﺛَﺮوت (Sarvat)، ﺳﮑﺘَﻪ (Sakta)، ﺗَﮑﯿﻪ (Takya)، ﻧﻬﺎد (Nihad)؛ و ﺗﻠﻔﻆ ﺑﺮﺧﯽ از واژﮔﺎن ﻧﯿﺰ در ﻫﺠﺎی آﻏﺎزﯾﻦ ﯾﮑﺴﺎن، اﻣﺎ در ﻫﺠﺎﻫﺎی دﯾﮕﺮ ﻣﺘﻔﺎوت اﺳﺖ. مثلن: (ﻣﻬﺮﯾﻪ Mahriya). ازاﯾﻦرو ﺿﺮورت دارد ﮐﻪ در ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﺗﻔﺼﯿﻠﯽ زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ، ﮔﻮﯾﺶﻫﺎی اﺻﻠﯽ ﻓﺎرﺳﯽ (ﻓﺎرﺳﯽ، ﺗﺎﺟﯿﮑﯽ، دری) درج ﺷﻮد؛ ﻫﻢ ﺗﻠﻔﻆﻫﺎ و ﻫﻢ واژﮔﺎن و ﻫﻢ ﻣﻌﺎﻧﯽ. ﻓﺮﻫﻨﮓﻧﻮﯾﺴﯽ زﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﻮی رود ﮐﻪ ﻫﻤه‌ی اﻣﮑﺎﻧﺎت زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ را ﮔﺮدآوری ﮐﻨﺪ. طبعن اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆﻫﺎ ﻧﯿﺰ در اﯾﻦ ﺻﻮرت ﺑﻪ ﺗﻔﮑﯿﮏ درج ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ.

ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮔﯿﺮی:
 ١ ـ اﺧﺘﻼف در ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻣﺼﻮت واژهﻫﺎی ﻓﺎرﺳﯽ، بیش‌تر در واژهﻫﺎی دﺧﯿﻞ (وام‎واژهﻫﺎ) روی ﻣﯽدﻫﺪ و کم‌تر در واژهﻫﺎی اﺻﯿﻞ ﻓﺎرﺳﯽ. وام‎واژهﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻣﺼﻮت ﮐﻮﺗﺎﻫﺸﺎن اﺧﺘﻼف ﺑﺎﺷﺪ، ﺗﺎ آنﺟﺎ ﮐﻪ ﻧﮕﺎرﻧﺪه ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ، ﻫﻤﮕﯽ ﻋﺮﺑﯽاﻧﺪ. 
 ٢ ـ ﺑﺮﺧﯽ از اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆﻫﺎی ﻣﻮرد ﺑﺤﺚ در اﯾﻦ ﻣﻘﺎﻟﻪ در واﻗﻊ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯿﺎن ﻣﺮدم ﻧﯿﺴﺖ؛ ﺑﻠﮑﻪ اﺧﺘﻼف ﻣﯿﺎن ﺿﺒﻂ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ و ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺮدم اﺳﺖ. در اﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﻮارد ﻏﺎﻟبن ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺮدم در ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ؛ ﭼﻨﺎنﮐﻪ ﺿﺒﻂ ﺗﻠﻔﻆ ٢۵ واژه از ۵٢ واژه‌ی ﻣﻮرد ﺑﺮرﺳﯽ، در ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐﺖ ﻣﺘﻔﺎوت اﺳﺖ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺮدم.
 ٣ ـ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﺪ واژﮔﺎﻧﯽ ﮐﻪ در ﻫﺠﺎی اوﻟﺸﺎن ﻣﯿﺎن ﻣﺼﻮت a ﯾﺎ e اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ دارﻧﺪ، اﻏﻠﺐ دارای اوزان ﻣﺸﺨﺼﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﻧﮕﺎرﻧﺪه ﭘﻨﺞ ﮔﺮوه وزﻧﯽ ﺑﺮای اﯾﻦﮔﻮﻧﻪ واژهﻫﺎ ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ. اﯾﻦ ﻧﻮع دﺳﺘﻪﺑﻨﺪی ﺑﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓﻧﻮﯾﺴﺎن و ﭘﮋوﻫﺸﮕﺮان ﻧﻮﻋﯽ ﻗﺪرت ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ و دﻗﺖ بیش‌تر ﻣﯽدﻫﺪ.
 ۴ ـ ﻟﻐﺖﻧﺎﻣه‌ی دﻫﺨﺪا و ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻓﺎرﺳﯽ ﻣﻌﯿﻦ در زﻣﯿﻨه‌ی ﺿﺒﻂ ﺗﻠﻔﻆ واژهﻫﺎی ﻣﻮرد ﺑﺤﺚ، روﺷﯽ ﻏﯿﺮدﻗﯿﻖ ﺑﻪ ﮐﺎر ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ؛ زﯾﺮا اﻏﻠﺐ ﺗﻠﻔﻆ واژه‌ی دﺧﯿﻞ در زﺑﺎن ﻣﺒﺪأ را ﺿﺒﻂ ﮐﺮده‌اند، وﻟﯽ ﺗﻠﻔﻆ راﯾﺞ در اﯾﺮان را ﺿﺒﻂ ﻧﮑﺮده‌اند. در ﺧﺼﻮص واژهﻫﺎی اﺻﯿﻞ ﻓﺎرﺳﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺗﻠﻔﻆ ﺿﺒﻂﺷﺪه در دﯾﮕﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻫﺎ ﯾﺎ ﺗﻠﻔﻆ در ﻓﺎرﺳﯽ ﭘﻬﻠﻮی ﻧﻤﯽﺗﻮان ﺑﺴﻨﺪه ﮐﺮد. در ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻟﻐﺖ، ﺗﻠﻔﻆ راﯾﺞ ﻣﯿﺎن ﻋﻤﻮم ﺑﺎﯾﺪ ذﮐﺮ ﺷﻮد. ﻓﺮضن ﮐﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓﻧﻮﯾﺲ ﺗﻠﻔﻈﯽ را ﻏﻠﻂ ﻣﯽداﻧﺪ، ﻧﻈﺮ ﺧﻮد را ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ ﯾﺎدداﺷﺖ ﮐﻨﺪ؛ ﭼﻨﺎنﮐﻪ ﻋﻼﻣﻪ دﻫﺨﺪا و دﮐﺘﺮ ﻣﻌﯿﻦ ﮔﺎﻫﯽ ﯾﺎدداﺷﺖﻫﺎﯾﯽ زﯾﺮ ﻟﻐﺎت ﻧﻮﺷﺘﻪاﻧﺪ.
 ۵ ـ در ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻣﻮﺟﻮد زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ، اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆﻫﺎی ﺳﻪ ﮔﻮﯾﺶ اﺻﻠﯽ اﯾﻦ زﺑﺎن (ﻓﺎرﺳﯽ، ﺗﺎﺟﯿﮑﯽ، دری) ١  درج ﻧﺸﺪه اﺳﺖ. در ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﺗﻔﺼﯿﻠﯽ رﻋﺎﯾﺖ اﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﻻزم اﺳﺖ.
 ٦ ـ اﻣﺮوزه ﺑﻬﺮهﮔﯿﺮی از ﭘﮋوﻫﺶﻫﺎی ﻣﯿﺪاﻧﯽ ﯾﮑﯽ از ﺿﺮورتﻫﺎی ﻓﺮﻫﻨﮓﻧﻮﯾﺴﯽ اﺳﺖ. ﺿﺮوری اﺳﺖ، زیرا:
اﻟﻒ ـ ﺑﺎﯾﺪ راﻫﻨﻤﺎﯾﯽ واﻗﻌﯽ و ﻗﺎﺑﻞاﻃﻤﯿﻨﺎن ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮای ﺻﺤﺒﺖﮐﺮدن (ﻗﺮار ﻧﯿﺴﺖ ﻓﻘﻂ  ﺑﻪ ﮐﺎر ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﻧﻔﺮ اﺳﺘﺎد ادﺑﯿﺎت ﺑﯿﺎﯾﺪ).
ب ـ ﺻﺪا و ﺳﯿﻤﺎ و رﺳﺎﻧﻪﻫﺎی ﺷﻨﯿﺪاری، ﯾﺎ دﯾﺪاری ـ ﺷﻨﯿﺪاری ﻧﯿﺎز دارﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻆ اﻣﺮوزﯾﻦ را ﺑﺪاﻧﻨﺪ و ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ.
 پ ـ ﺑﺮای ﻓﺎرﺳﯽآﻣﻮزان ﻏﯿﺮﻓﺎرﺳﯽزﺑﺎن، آﮔﺎﻫﯽ از ﺗﻠﻔﻆ راﯾﺞ اﻣﺮوزﯾﻦ ﻣﻬﻢ اﺳﺖ.
ت - ﺑﻪ ﭘﮋوﻫﺶﻫﺎی زﺑﺎنﺷﻨﺎﺳﯽ ﺗﺎرﯾﺨﯽ و ﺗﺪوﯾﻦ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺗﺎرﯾﺨﯽ زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ ﮐﻤﮏ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
 ۷ ـ اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ در واژهﻫﺎی ﻣﻮرد ﺑﺤﺚ (اﺧﺘﻼف ﺗﻠﻔﻆ ﻣﯿﺎن ﻣﺮدم ﯾﺎ ﻣﯿﺎن مﺮدم و ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﻟﻐت)، ﻋﻠﻠﯽ دارد ﮐﻪ ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ آنﻫﺎ ﻋﺒﺎرتند از:
اﻟﻒ ـ ﻗﯿﺎس در ﻣﺸﺎﺑﻬﺖ وزﻧﯽ. ﻣﺸﺎﺑﻬﺖ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﻓﻘﻂ در وزن ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ در وزن و ﺣﺮوف. ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻗﯿﺎس «اﺻﺎﻟﺖ» ﺑﻪ اﺷﺎرت، اﻧﺎﺑﺖ، اﺳﺎرت و ﻣﺎﻧﻨﺪ اﯾﻦﻫﺎ.
ب ـ اﺷﺘﺒﺎهﺷﺪن ﺗﻠﻔﻆ دو واژه ﮐﻪ در ﻧﮕﺎرش ﯾﮑﺴﺎنند و ﻓﻘﻂ در ﯾﮏ ﻣﺼﻮت ﮐﻮﺗﺎه ﻓﺮق دارﻧﺪ؛ ﻣﺎﻧﻨﺪ: «ﻣﻬﺮﯾﻪ» (ﺑﻪ ﮐﺴﺮ ﻣﯿﻢ) ﮐﻪ در آن ﻣـَﻬﺮ (ﻋﺮﺑﯽ) و ﻣِﻬﺮ (ﻓﺎرﺳﯽ) اﺷﺘﺒﺎه ﺷﺪه اﺳﺖ.
پ ـ وﺟﻮد ﭼﻨﺪ ﺗﻠﻔﻆ درﺳﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ: ﺗَﺮﯾﺎك و ﺗِﺮﯾﺎك
ت ـ ﻟﻬﺠﻪﻫﺎی ﮔﻮﻧﺎﮔﻮن، ﺑﻪوﯾﮋه لهجه‌ی ﺗﻬﺮاﻧﯽ در ﺗﻠﻔﻆ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖﻧﺸﯿﻨﺎن ﺗﺄﺛﯿﺮ ﮔﺬارﻧﺪ. ﻣﺎﻧﻨﺪ: رِﺋﯿﺲ، ﺷِﺮﯾﮏ،  ﮐِﺜﯿﻒ (ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﺴﺮ اول) ﮐﻪ در ﮐﻨﺎر ﺗﻠﻔﻆ اﺻﻠﯽ (ﺑﻪ ﻓﺘﺢ اول) ﺷﻨﯿﺪه ﻣﯽﺷﻮد.

ث ـ رﺳﺎﻧﻪﻫﺎی ﮔﺮوﻫﯽ، ﺑﻪوﯾﮋه ﺻﺪا و ﺳﯿﻤﺎ، در ﺷﯿﻮه‌ی ﺗﻠﻔﻆ ﻣﺮدم ﺗﺄﺛﯿﺮﮔﺬارﻧﺪ.

ﻣﻨﺎﺑﻊ:
اﺑﻦﻣﻨﻈﻮر. ١٩٩٦ ﻟﺴﺎن‎اﻟﻌﺮب. ﺑﯿﺮوت: داراﺣﯿﺎء ﺗﺮاث اﻟﻌﺮﺑﯽ.
اﺣﻤﺪﺑﻦ ﻓﺎرس. ٢٠٠١. ﻣﻘﺎﯾﯿﺲ اﻟﻠﻐه. ﺑﯿﺮوت: داراﺣﯿﺎء ﺗﺮاث اﻟﻌﺮﺑﯽ.
ﭘﻮرﻧﺎﻣﺪارﯾﺎن، ﺗﻘﯽ ١٣٨٦. درس ﻓﺎرﺳﯽ ﺑﺮای ﻓﺎرﺳﯽآﻣﻮزان ﺧﺎرﺟﯽ. ﺗﻬﺮان ﭘﮋوﻫﺸﮕﺎه ﻋﻠﻮم اﻧﺴﺎﻧﯽ.
 ﭘﯽﺳﯿﮑﻮف، ﻻزار ﺳﺎﻣﻮﺋﯿﻠﻮوﯾﺞ. لهجه‌ی ﺗﻬﺮاﻧﯽ. ﺗﻬﺮان: اﻧﺘﺸﺎرات ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺘﺎن ادب ﻓﺎرﺳﯽ.
ﺗﺒﺮﯾﺰی، ﻣﺤﻤﺪﺑﻦ ﺧﻠﻒ. ١٣۷۵. ﺑﺮﻫﺎن ﻗﺎﻃﻊ. ﺗﻬﺮان اﻧﺘﺸﺎرات اﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ.
ﺛﻤﺮه، ﯾﺪاﷲ ١٩٩٣. آﻣﻮزش زﺑﺎن ﻓﺎرﺳﯽ (آزﻓﺎ). ﺗﻬﺮان اﻧﺘﺸﺎرات ﺑﯿﻦاﻟﻤﻠﻠﯽ اﻟﻬﺪی.
ﺟﻮﻫﺮی، اﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺑﻦ ﺣﻤﺎد. ﺑﯽﺗﺎ. ﺗﺎج اﻟﻠﻐه و ﺻﺤﺎح اﻟﻌﺮﺑﯿﻪ. ﺗﺤﻘﯿﻖ اﺣﻤﺪ ﻋﺒﺪاﻟﻐﻔﻮر.  ﻣﺼﺮ داراﻟﮑﺘﺎب اﻟﻌﺮﺑﯽ. 
دﻫﺨﺪا، ﻋﻠﯽاﮐﺒﺮ. ١٣٨۵. ﻟﻐﺖﻧﺎﻣه‌ی دﻫﺨﺪا. ﺗﻬﺮان: اﻧﺘﺸﺎرات داﻧﺸﮕﺎه ﺗﻬﺮان.
اﻟﺰﺑﯿﺪی، ﻣﺤﻤﺪﻣﺮﺗﻀﯽ. ١٣٩۴. ﺗﺎج اﻟﻌﺮوس ﻣﻦ اﻟﺠﻮاﻫﺮ اﻟﻘﺎﻣﻮس. ﻣﺼﺮ داراﻟﻬﺪاﯾﻪ.
ﻓﯿﺮوزآﺑﺎدی، ﻣﺠﺪاﻟﺪﯾﻦ ﻣﺤﻤﺪﺑﻦ ﯾﻌﻘﻮب. ١٩٨٨. اﻟﻘﺎﻣﻮس اﻟﻤﺤﯿﻂ.  ﺑﯿﺮوت. داراﻟﻔﮑﺮ
 ﻣﻌﯿﻦ، ﻣﺤﻤﺪ. ١٣٨٠. ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻓﺎرﺳﯽ. ﺗﻬﺮان. اﻧﺘﺸﺎرات اﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ.
 
از: پژوهش‎نامه‌ی علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی، ١٣٨۷ شماره‌ی ۵٨
برگرفته از: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

.:: ارسال نظر(0) ::.
تعویض حال و هوا
نویسنده needlife تاریخ ارسال دوشنبه 17 آذر 1393 در ساعت 23:09
.:: ارسال نظر(0) ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل123صفحه بعد


.:: Design By : wWw.LoxBlog.Com ::.


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران